و من &#۸۲۳۰;

چند وقته کمتر وقت میکنم سر بزنم .

هر کجا هم میرم همه از دستم مینالند که نیستی ؟ کجایی ؟

چند روز پیش داشتم وبلاگ یکی از دوستان را میدیدم فهمیدم اوووووووووووووووووه من از کی است اصلا نیومدم .  به خاطر ضیق یا ذیق وقت کمتر می تونم بیام و به همین خاطر کارهایم در نت را کم کردم .ولی به خودم گفتم : اگه بخوای عضویتت را از هر سایتی قطع کنی و دیگه جایی مطلب ننویسی وبلاگت رو نباید ول کنی  تا وقتی … تا وقتی آنچه تصمیم داشتی عملی بشه ( چشم انداز بیست ساله نسیم حیات )

………………………………………………………………………………………………………………………..

داشتم یه مجلهای می خوندم . یه صفحه ای درباره نویسندگان دفاع مقدس نوشته بود . درباره آقای هدایت الله بهبودی و مرتضی سرهنگی

برام جالب بود تعریفی که آقا از این دو نویسنده کرده بودند . آقا گفتند :اگر بنده شاعر بودم یقینا در مدح آقای سرهنگی آقای بهبودی  در ودح آقای قدمی در مدح همین خاطره سازان و خاطره انگیزان قصیده می ساختم . حقیقتا جا دارد .(۳۱/۶/۱۳۸۴)

رفتم لوح ببینم از این آقایون هم مطلبی دارند یانه که … بله اینم ادرس :http://www.louh.com/Acontent_nw.asp?id=79

………………………………………………………………………………………………………………………..

چند روز پیش یکی از دوستان دوران راهنمایی ام زنگ زد و گفت : یه مهمونی گرفتم و بچه ها را دعوت کردم و … خلاصه ما را هم دعوت کرد و  ما هم به ذوق دیدن دوستان ۶ سال پیشمان رفتیم .

بازم زود گذشتن عمر را دیدم

یکی عروس شده بود . یکی بچه داشت . یکی  … و یکی … و یکی

چند ساعتی نشستیم و یاد ایام بچه رفاهی بودنمون افتادیم ( عجب دوران مس…) که اعلام کردند بفرمایید شام

خوب پس سفره کو ؟

میز ناهار خوری گوشه اتاق با چند نوع غذا  هم راه چند ژله و … ( خودتان از بقیه مخلفات خبر دارید ) هرکس به صورت سرو سرویس می کشید و بعد میرفت روی یک مبل می نشست و غذا شو می خورد  .

نه سفره ای نه دور هم غذا خوردنی  نه حرمتی  نه …

به همین راحتی و سادگی سنت های خوبمون و دستورات اسلامی مان رو داریم فراموش میکنیم

آدم ها دیگه حتی توی مهمونی هم سر یک سفره نمی شینند . چرا ؟ چون کلاس داره !!!

برای خودم متاسفم

………………………………………………

 

ربیع‌تون مبارک

صفر هم تمام شد و ماه ربیع الاول آمد .

نمی دونم شما هم این حدیث از پیامبر را شنیدید یا نه که هرکس به من خبر دهد ماه صفر تمام شده است من بهشت را برای او تضمین میکنم.

حالا شنیدید یا نه نمی دونم . بعضی از مردمی که این حدیث را شنیده اند علت ان را تمام شدن ماه محرم و صفر و پایان عزاداری ها می دانند و می گویند چون غم و ماتم این دو ماه تمام شده است پیامبر چنین صحبتی فرموده اند .

ولی در واقع چنین نیست .

علت این سخن از ایشان به دلیل اطلاعشان از زمان فوت خود یعنی اخر صفر است .

پیامبر بنا بر اخبار غیبی می دانستند که زمان فوتشان در اواخر صفر است و بنابر این وقتی در یک سال صفر پایان می پذیرفت یعنی پیامبر یک سال دیگر در بین مردم هستند و رهبری و هدایت آنان را بر عهده دارند . بنا بر این از پایان پذیرفتن صفر خوشحال می شدند .

البته نباید فکر کرد که خوشحالی پیامبر به خاطر زندگی بیشتر در این دنیا و دل بستن به آن است بلکه به خاطر تکمیل رسالتشان .

در قران هم آیه ای با این مضمون داریم که اگر یک نفر هم به دست تو هدایت شود تو را کافیست ( متن آیه یادم نیست )

به هر حال …

ماه ربیع الاول خوش امدی …

التماس دعا

 

راه شهیدان؟

این چند وقت انقدر سرم شلوغ بود که نتونستم یه سری هم به اینجا بزنم .

از کارهای جنوب و دانشگاه گرفته تا کما رفتن یکی از اقوام ( خیلی دعا کنید برای این بنده خدا … علائم حیاتی اش فقط پنج در صد است ) و … صد تا کار دیگه

روزهای شهادت شهید همت است . برای این میگم روزها ، چون تاریخ دقیق شهادت حاجی مشخص نیست . اگه توی تقویم ها نگاه کنید یکی نوشته ۱۶ یکی ۱۷ و… روی قبرشان در شهرضا نوشته ۱۷ ولی در قبرنمادی شان در بهشت زهرا نوشته ۲۲ 

روزش زیاد مهم نیست ، مهم  اینه که ما گاهی اوقات فراموش می کنیم برای چی داریم زندگی می کنیم و دنبال چی هستیم روزهای آخر هر سال اکثر دانشگاه ها  کاروانهای راهیان نور راه می اندازند و دانش جوها را می برند برای دیدن آن مناطق

 دو کوهه ـ شوش ـ دشت عباس ـ خرمشهر ـ هویزه ـ فکه ـ طلاییه ـ دهلاویه ـ بستان ـ چزابه ـ شلمچه ـ اروند ـ آبادان ـ سوسنگرد ـ پادگان حمید

هر روز تو دو سه تا از این مکانها می گردند و بعد از چند روز برمی گردند به شهر خودشون     

می دونید داشتم به چی فکر می کردم ؟

به اینکه چقدر خوب بود مثلا اگه یکسال به جای بردن به هورالهویزه بچه ها را ببرند خود شهر هویزه . خود شهر را ببینند بعد از این همه سال گذشتن از پایان جنگ .

نمی دونم شهر هویزه را دیدید یا نه ! ولی من وقتی برای اولین بار آنجا را دیدم …  بچه های ۴ ـ۵ ساله ای که یا چیزی به  پا نداشتندیا دمپایی پاره . سر یک تی تاپ و شکلات همچین با هم دعوا می کردند که …

مغازه های کوچیک و تاریک بدون چراغ ، وضع بهداشتی بد شهر و چهره هنوز جنگ زده شهر    …

کاش لااقل همراه با رفتن به مقتل شهید علم الهدی یه سری هم به شهر هویزه بزنیم . کاش یه ذره به جای گریه کردن ، چشم هایمان را باز کنیم و ببینیم اطرافمان چه می گذره .

کاش به جای هر سال رفتن به مناطق جنوب و سعی در گذاشتن  پا جای پای شهدا  یک ذره حرمت انها را نگه می داشتیم … 

برای ما هم دعا کنید

عصر جمعه

گاهی اوقات با خودم فکر می کنم مگه مردم چقدر نیاز دارند و چقدر خرید دارند که انقدر …

این روزهای آخر سال وقتی همه جا شلوغ میشه و ترافیک

وقتی یک مسیر یک ربعی را حدود نیم ساعت یا بیشتر باید طی کنم

وقتی مردم را میبینم که انگار برای خرید هول میزنند و اگه یه لحظه غفلت کنند جنسها از دستشون پریده

دلم می گیره …

آخه مگه ؟؟؟؟؟؟؟ …

چرا انقدر باید این چیزها برای مردم ما مهم شده باشه که از خیلی چیزها میزنند برای …

نمی دونم برای چی ارزش ها عوض شده چرا مسائل معمولی و پیش پا افتاده برای بعضی ها شده واجب تر از نون شب .