ده سالِ قمری

به قمری ده سال تمام شد.
ده سال
ده سال
ده سال
…
عمری است برای خودش.
عمری که رفته است و
فقط می‌شود مرورش کرد
و
حسرت خورد
از
رفتنش.

نهِ‌نهِ‌نودونه

هفت هفت هفتاد و هفت، اوج دوران خوش نوجوانی و دوازده سالگی، با نیمرخ و ف‌ف و موقشنگ گذشت.

هشت هشت هشتاد و هشت، در اوایل جوونی و پایان کارشناسی و بیست و سه سالگی، رفتم مشهد. با دوستام و مستقل. عروسی منور بود و نتونستم شرکت کنم. ولی مشهد و تولد امام رضا علیه‌السلام خیلی خاطره خوبی برام از این روز گذاشت.

حالا امروز نه نه نود و نه. یکروز تلخ، یکروز پر از غم و پر غصه. روزی که یکماه بیشتر از آخرین دیدار با پدر و مادرم میگذره. روزی پر از شک و تردید و نگرانی.

خدایا یک یک یک چطوریه؟

داستان ازدواج

دیروز فیلم marrige story رو دیدم. تولید پارسال بود و جایزه نقش مکمل زن رو در اسکار گرفته بود.

داستان درباره یک زوج تئاتری بود که بعد گذشت چند سال از ازدواجشون و با داشتن یک پسر حدود ده ساله، میخوان از هم طلاق بگیرند.

فیلم حدود دو ساعت و نیم بود و ریتم کندی هم داشت. انقدر برای من کند و خسته کننده بود که دو روز طول کشید تا فیلم رو کامل دیدم! یعنی از فیلم‌هایی نبود که میخکوبم کنه و تا تمومش نکرده باشم، دکمه استپ رو نتونم بزنم. ولی داستانش داستان واقعی بود. یعنی زوج‌های زیادی تو جهان وجود دارند که درگیر داستان این فیلم هستند. درک نشدن، نفهمیدن همدیگه، نفهمیدن خواسته‌های همدیگه و دوست داشتن هم در همان لحظه‌ی متنفر بودن! صحنه‌ای که دعواشون شدید شد و مرد رو به زن گفت دوست دارم بمیری و یه کامیون بیاد از روت رد بشه و بعد به گریه افتاد، به نظرم تاثیرگذارترین صحنه‌ی فیلم بود.

توصیه به دیدنش نمی‌کنم! چون حرف تازه و جدیدی برای زدن نداشت.

امتیاز پنج از ده بهش دادم.

استقلالِ متاهلی

این اوضاع کرونایی باعث شد چند تا فیلم ببینم و یاد بگیرم چطور روی موبایلم فیلم دانلود کنم.

قبلا هر فیلمی که می‌خواستم، اسمش رو برای سیداحمد میفرستادم و میگفتم دانلود کنه. احمد هم یا یادش میرفت و و منم یادم میرفت که یادش بیارم، یا یادش می‌موند و دانلود میکرد و اگر مورد علاقه‌اش بود با هم می‌دیدیم، اگر هم موضوعات مورد علاقه من بود، تو هاردش میموند! چون من یادم میرفت ازش بگیرم! یا حوصله نداشتم بگردم دنبال زیرنویسش. نه. بذارید باهاتون صادق باشم. بلد نبودم زیرنویس پیدا کنم. درواقع چون همیشه احمد انجام داده بود این کارها رو، من تلاشی برای یادگیریش نکرده بودم.

تا چندوقت پیش که کتاب “من پیش از تو” رو خوندم و به احمد گفتم فیلمش رو برام دانلود کنه و بعد خودم زیرنویس براش پیدا کردم. یکروز ظهر کع احمد سرکار بود و حوضله‌ام سر رفته بود، سرچ کردم و زیرنویس براش پیدا کردم. به همین راحتی! نشستم دیدمش و گاهی که زیرنویس جابه‌جا میشد، سعی میکردم درستش کنم. یادم بود احمد یکی از دکمه‌های کیبرد را میزد تا درست میشد. چند دقیقه‌ای کلنجار رفتم تا یاد گرفتم کدوم دکمه است و چطور باید تنظیمش کرد! و این اولین قدم در استقلال فیل دیدنم بود.

چند روز پیش برای اولین بار روی موبایل فیلم دانلود کردم. یک گیگ هدیه دوشنبه سوری داشتم و بخاطر کرونا، ارتباطم با احمد رو به حداقل رسوندم. احمد همیشه از تورنت فیلم میگیره و من حوصله گشتن تو تورنت و تنظیماتش رو ندارم. ولی اینباراسم فیلمی که میخواستم رو سرچ کردم و با لینک مستقیم دانلودش کردم.

و خب، باعث شد یاد بگیرم چطوری و از کجا فیلم برای موبایل دانلود کنم. چه اپلیکیشنی برای منیج داشته باشم. و اینها باعث شد مستقل باشم. از این به بعد هر فیلمی خواستم دانلود میکنم و می‌ببینم و اگر خوشم اومد، درباره‌اش می‌نویسم.

کرونا این فایده مستقل شدن رو برام داشت 🙂

پ‌ن: هفته پیش اکانت دیجی ساختم و یکسری چیزهایی که میخواستم سفارش دادم. تا حالا هرچی میخواستم، لینکشو میقرستادم برای احمد تا به سفارش‌های خودش اضافه‌شون کنه 🙂 دقیقا همینقدر وابسته و حال بهمزن :))

سبزِ سبزم

نمی‌دانم چند نفرتان “کلروفیل” را یادتان باشد. کارتون‌ی که اوایل دهه هفتاد پخش میشد و گمانم دیگر تکرار نشد. کلروفیل یکی از کارتون‌های مورد علاقه‌ام بود. عاشق آن گیاه سبز کوچک بودم که اگر درست یادم باشد از سفینه‌ای فضایی آمده بود. خانه‌ و بالکن آن آقای شبه‌دانشمند، خانه‌ی رویایی من بود؛ سبز و پر از گل و گلدان.
خانه‌ی خودمان هم البته به لطف و سلیقه‌ و حوصله‌ی مادرم، چیزی کمتر از خانه‌ی درون کارتون نداشت. یادم است یکی از دیوارهای هال خانه، کاملا با پتوس‌هایی که مامان تا سقف کشیده بودند، پوشیده شده بود، طوری که دیوار سفید پشتش دیده نمیشد و من در تخیلات کودکی، پشت پتوس‌ها دری ساخته بودم که به سرزمین نارنیا باز میشد.
‌
خانه‌ی خودم، هم از ارث مادری هم از عشقِ کودکی سبز است؛ در این نه سال، برای خانه‌مان گل‌های زیادی خریدم؛ بعضی خشک شدند و بعضی از من و سیداحمد و خانه خوششان آمد و ماندند و بزرگ شدند.
امروزم کامل برای گل‌هایم صرف شد؛ بعد از ماه‌ها بالاخره توانستم جابه‌جا و مرتب و تمیزشان کنم؛ یکروز کامل، با کلی خستگی. گاهی با خودم می‌گویم تعدادشان را کم کنم تا وقتم را کمتر بگیرند ولی فاطمه‌ی شش هفت ساله‌ای که با ذوق جلوی تلویزیون نشسته و دوست دارد کلروفیلی مثل آنکه در صفحه تلویزیون می‌بیند داشته باشد، جلوی چشمم می‌آید؛ نمی‌توانم ذوقش را و برق چشمان معصومش را نادیده بگیرم. شاید دارم کودکی‌‌ام را زندگی می‌کنم

پروانه‌ی چمران

سلام آقا مصطفی
شهادَتت مبارک
‌
می‌دانی خیلی وقت‌ها بعد از خواندن درباره‌ی شما، به تامسن‌خانم فکر کردم. اینکه اگر من جای او بودم و شوهر دکترم تصمیم می‌گرفت درس و زندگی‌اش را رها کند و به کشور دیگری برود تا بجنگد و به مردمش کمک کند، چه می‌کردم؟ آن هم کشوری که شاید به من و زندگی‌مان ارتباطی نداشت؛ کیلومترها از ما دور بود؛ حتی هم‌قاره‌ای هم نبود و من اسمش را هم تا بحال نشنیده بودم. در این شرایط تا آخر با همسرم همراهی می‌کردم؟ یا من هم مانند تامسن، چهار بچه‌ام را زیر بغلم می‌زدم و به کشورم بر‌میگشتم؟
به دوستانم و خانواده‌ام چه می‌گفتم؟ همسفر زندگی‌ام را چگونه برایشان توصیف می‌کردم؟ یک آدمِ بی‌مسئولیت در برابر خانواده و زن و بچه‌؟ یک مرد بی‌عاطفه که از چهار بچه‌ی خودش میگذرد و بچه‌های بقیه را بزرگ میکند؟ یک آدمِ متظاهر به عطوفت و مهربانی که حتی به گل‌های کنار جاده محبت میکند ولی همسر خود را رها میکند؟
وای از آن روزی که جمال‌ت در استخر غرق شد. بارها و بارها تصور روزهای بعد فوت فرزند چهارساله‌تان را کرده‌ام و روزهایی که بر تامسن گذشته است. مثلا وقتی جایی خوانده تو گفته‌ای کفش‌های کوچکش را هر شب کنار تختت می‌گذاری، لجش گرفته؟ فحشت داده؟ علت مرگ جمال را، نبودن تو دانسته؟
بچه‌ها که بزرگ شده‌اند درباره پدرشان به آنها چه گفته که هیچ‌کدام‌شان هیچ‌وقت به سرزمین پدری‌شان نیامدند و از پدر و خانواده‌اش سراغی نگرفته‌اند؟
پدری که در سرزمینش قهرمان است؛ ابرمرد است.
‌
آه دکتر؛ دکتر مصطفی
زندگی‌ات را از آن طرف خواندن، سخت است؛ ترسناک است. حتی بعضی قسمت‌هایش گیج‌کننده است. احساس زنانه به راحتی با آن صاف نمی‌شود. حق را کامل به تو نمی‌دهد.
ولی تو، برای من تا همیشه #ابرمرد خواهی ماند؛ قهرمان قلب و عقل و دنیایم خواهی ماند. هرچند دلِ زنانه‌ام با بعضی پرده‌ها و قسمت‌های زندگی‌ات همچنان صاف نشده و ابهام دارد.
‌
دعا کن برایم؛ دعا کن برایمان. دعا کن اگر روزی “پروانه” شدیم، به “تامسن” شدن برنگردیم.
‌
شاگرد کوچک شما: سیده‌فاطمه
سی‌‌ویک خرداد ۹۹
سی و نهمین سالگرد شهادت‌تان

پ‌ن: “تامسن‌هیمن” زن آمریکایی شهید چمران بود که بعد از رفتن چمران به بیروت، نتوانست شرایط آنجا را تحمل کند و به همراه چهار فرزندش به کالیفرنیا برگشت. چمران، بعد از ازدواج‌شان، نام “پروانه” را برای همسرش انتخاب کرده بود.

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.