دین راهگشا بود و تو گمگشتهٔ دینی
تردید نکن ای زاهد اگر اهل یقینی
آهو، نگران است، بزن تیر خطا را
صیاد، دل از کف شده! تا کی به کمینی؟
اینقدر میاندیش به دریاشدن ای رود
هرجا بروی، باز گرفتار زمینی
مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید
هروقت شدی آینه، کافیست ببینی
ای عقل، بپرهیز و مگو عشق چنان است
ای عشق، کجائی که ببینند چنینی
هم هیزم سنگینسری دوزخیانی
هم باغ سبکسایهٔ فردوس برینی
ای عشق! چه در شرحِ تو جز “عشق” بگویم
در سادهترین شکلی و پیچیدهترینی!
فاضل نظری / کتاب آنها / صفحه ۵۷
این شعر به درخواست دوست خوبم زیباترین شکیب نوشته شد. تقدیمی به ایشان.