بوی ماه مدرسه

نمی‌دونم چرا امسال انقدر هوای مدرسه و اول مهر داشتم؛ دیروز چندبار به آقای همسر گفتم :«چقدر دوست داشتم معلم بودم و فردا می‌رفتم سرکلاس» این آرزوی معلم بودن را از همان سال‌های دانشگاه داشتم، اوایل دوست داشتم معلمِ یه دبستان پسرانه بشم، یه کلاس با سی تا پسر هشت نه ساله‌ی شیطون و بازیگوش؛ بعداً یک مقدار نظرم عوض شد، معلمِ دبیرستان دخترونه؛ هیچ‌وقت هم گزینه‌ی راهنمایی دخترونه یا دبیرستان پسرونه توی ذهنم راه نداشت، نمی‌دونم چرا.

از روزای اول شهریور بود که دلم برای پائیز تنگ شده بود + و حالا امروز خوشحال‌م، خوشحالم که بالاخره پائیز رسید با سرما و سوز خاصِ خودش. ولی از شانسِ بدم امروز نتونستم از خونه بیرون برم و توی خیابون دانش آموزا را ببینم، با مانتوهای رنگارنگ، کیف‌های رو کول انداخته، کفش‌های جدید … وای که چقدر دلم برای همه این لحظه‌ها تنگ شده.

برخلاف خیلی‌ها که روز اول دبستان‌شون را خیلی خوب یادشون مونده، من چیز زیادی تو ذهنم نیست، فقط یادمه یه روز قبل از همه رفتیم مدرسه، کلاس‌هامون را مشخص کردند و بهمون نشون دادند، بعد هم قسمت‌های مختلف مدرسه مثل دستشویی و حیاط و اتاق مدیر را بهمون یاد دادند. این را هم یادمه که اسمِ کلاس ما غنچه بود و اسم معلم‌م هم خانم دنیوی. یه معلم مهربون که خیلی دوست دارم حداقل بدونم الان کجاست و دخترش “شیرین” که هم‌سن ما بود ولی تو مدرسه ما درس نمی‌خوند، الان چیکار میکنه. این را هم یادمه که مانتو و شلوارمون طوسی بود و مقنعه‌هامون سفید بعد هم فکر کنم شلوار و مقنعه‌مون شد سرمه‌ای و مانتوهامون طوسی!

یاد همه‌ی آن روزها بخیر، با همه‌ی بدی‌ها و خوبی‌هاش