دو ماهه تکلیف شده؛ اذان را که گفتند، رفتم وضو گرفتم تا نماز بخونم، بهم گفت خاله صبر کنید منم باهاتون بخونم.
چادرم را سر کردم و جانماز را انداختم، بعد دیدم اینطوری خوب نیست، جانماز را از حالت عمودی به افقی عوض کردم طوری که برای هردومون باشه و هردو کنار هم روش بیاستیم. خوشش آمد و با لبخند گفت ئه چه خوب شد اینطوری.
قامت را بستم و شروع به خوندن کردم، حواسم بهش بود؛ راستش یاد دوران تازه به تکلیف رسیدن خودم افتادم، چه ذوقی داشتیم برای نماز و چه احساس بزرگ شدنی بهمون دست میداد. با چادر سفیدی که برای جشن عبادت مامان برام دوخته بودن و بالای سرش گل های صورتی زده بودن، ولی وقتی مدرسمون خواست برامون جشن عبادت بگیره، گفت باید همهتون گلهای سبز بزنید به بالای چادرهاتون و مامان هم آن گلهای صورتی را کندند و گلهای سبز زدند به جاش؛ گلهای سبزی که دوستشون نداشتم و من را در غم از دست دادن گلهای ناز صورتیم نشوندن.
سلام نماز را دادم و طبق عادت همیشگیم گره چادر را باز کردم؛ برگشت بهم گفت: «تسبیحهای حضرت زهرا را نمیگین؟» یک لحظه موندم، خیلی وقتها تسبیحات را نمیگم و نماز بعدی را شروع میکنم؛ گفتم «چرا میگم الان» گفت: «با آیه الکرسی؛ مامانم گفته هرکی بعد از نمازش آیه الکرسی را بخونه و بعدش تسبیحات را بگه، خدا یکی از آرزوهاش را برآورده میکنه» بعد از تو جانماز دو تا تسبیح برداشت و یکی را داد دست من! خودش هم شروع کرد به خواندن آیهالکرسی و الله اکبر و الحمدلله گفتن.
وسط تسبیح گفتنهاش گفت: «شما تا حالا نافله شب خوندین؟» گفتم:«همون که یازده رکعته؟» گفت:«آره یه رکعتی داره، کیمی تونه آن همه استغفرالله را تو سجده بگه؟» نمیدونم چرا بهش نگفتم که استغفراللهها مستحبه و میتونی اگه دلت خواست نماز شب بخونی و آن استغفراللهها را نگی یا راه بری و بگی! خودم وقتی یکی بهم این را گفت و حتی گفت میتونم تو قنوتش به جای اسم بردن از چهل تا مومن، بگم “اللهم اغفر مومنین و المومنات و المسلمین و المسلمات الاحیاء منهم و الاموات” ترغیب شدم به نماز شب خوندن و از طولانی بودنش نترسیدم.
داشت سبحان اللهی تسبیح را میگفت که من تسبیحم تموم شد و رفتم سجده؛ احساس کردم صداش نزدیکتر شد بهم، سرمو آروم بالا آوردم و دیدم آن هم رفته سجده و داره ادامهی سبحان الله ها را توی سجده میگه. 🙂 بعد هم دعا کرد؛ دعائی که حتما خدا براش برآورده میکنه.
چقدر دوست داشتم بدونم چه دعائی کرد.