می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰

vaadi.ir

راننده جان، هوامونو داشته باش

چرخ دنیا همیشه به سمت جائی که تو میخوای و هدایتش میکنی، نمیچرخه.
یادت باشه راننده اصلی یکی دیگست؛
تو فقط کمک راننده‌ای

 

اینو قبلا تو نسیم حیات نوشته بودم

 

هرچه خدا خواست، همان می‌شود

استراحت می‌کردم و کتاب می‌خواندم؛ حدود دو هفته‌ای بود که موبایل‌م خاموش بود و تازه روشن‌ش کرده‌ بودم و کنارم بود. زنگ خورد، نگاه که کردم دیدم شماره‌یست از تهران؛ حوصله صحبت نداشتم و نمی‌خواستم جواب بدهم ولی گفتم شاید بنده خدائی باشد که کار ضروری داشته باشد؛
«بله، بفرمائید»
«سلام، ببخشید خانم فاطمه مطهری؟»
«سلام علیکم، بله خودم هستم، بفرمائید»
«ببخشید من یه کیف پول پیدا کردم تو خیابون، وقتی توش را گشتم یه کارت پیدا کردم که روش نوشته شده بود فاطمه مطهری و این شماره را نوشته بود، یه برگه دیگه هم بود روش نوشته بود احمدی روشن، زنگ زدم بپرسم شما صاحب کیف را نمی‌شناسید؟»

به ذهنم فشار آوردم که کدام یکی از دوستام میتونه باشه، پرسیدم: «هیچ اطلاعات دیگه ای توی کیف نیست که کمک کنه؟»
«تنها شماره ای که توی کیف بود، همین شماره شما بود و یه کاغذ که روش نوشته احمدی روشن که نمی‌دونم ربطی به شهید احمدی روشن داره یا نه؟ عکس شهید احمدی روشن و پسرشون هم توی کیف هست»

شهید احمدی روشن ؟؟؟ علی‌رضا؟ شماره‌ی من؟ کارت؟ ذهنم مشغول گذاشتن قطعات این پازل کنار هم و حل این معما بود که یادِ دیدار قبل از عیدمان با خانواده شهید احمدی روشن افتادم و آخر دیدار و همسر شهید ….
«من حدس میزنم کیف برای کی باشه، زنگ می‌زنم بهشون و می‌پرسم و اطلاع میدم»

شماره همراه خانمِ یابنده کیف را به همراه شماره منزل‌ش یادداشت کردم و گوشی را قطع کردم؛ شماره همسر شهید را کجا یادداشت کرده بودم؟؟؟ توی دفترم! دفترم کجاست؟ محل کار! ای داد … دفتری که دقیق نمیدونم کجا گذاشتم و شماره ای که دقیقا نمی‌دونم کجای آن دفتر یادداشت کردم، پیدا کردنش از طریق تلفن و آدرس دادن به همکاران برای پیدا کردن شماره، خیلی سخت میشه … ایمیل‌م را باز می کنم، نگاه می کنم به لیست جی‌تاک‌م و دنبال اسم کبری می‌گردم، الحمدلله آن‌لاین‌ه، با وجود قرمز بودنِ چراغ‌ش بهش پی‌ام میدم و شماره خانمِ احمدی روشن را می‌گیرم، زنگ می‌زنم و بعد از سلام و معرفی و یادآوری دیدارمون، میپرسم کیف پولتان را گم نکردید؟
«چرا، یه ربع پیش گم کردم»
«یه خانمی به من زنگ زدند و گفتند یه کیف پیدا کردند در خیابان …، شماره من توی کیف بوده و به من زنگ زدند با عکسی از همسرتان»
«رفته بودم مهدکودک پسرم دنبالش، از دستم افتاده»
«الحمدلله که پیدا شده و شماره ای برای تماس بوده توش»
«آن کیف برای من خیلی ارزش داشت، نه ارزش مادی، آن کیف یادگار ایشون(مصطفی شهید) بود و خیلی خیلی ارزشمند بود و الان که فهمیدم گم شده خیلی ناراحت بودم و داشتم فکر می‌کردم شماره‌ای نشونه‌ای توی کیف هست که اگه کسی پیدا کرده باشه، باهاش بتونه تماس بگیره یا نه»

شماره موبایل خانم یابنده کیف را دادم و خداحافظی و گوشی را قطع کردم … فکرم ولی به شدت مشغول بود که چی شد؟ گوشی من که دو هفته است خاموشه و تازه روشن شده، شماره ای که بر حسب اتفاق توی کیف پول بوده، آدم‌ خوبی که کیف را پیدا کرده و …
خاطره‌ی شیرین و جالبی توی ذهن‌م ثبت شد

امروز ۱۹ فروردین بود .
روز شرف شمس . روزی که میگن خورشید در بالاترین نقطه نسبت به زمین قرار میگیره و دعا ها در این روز مستجاب میشه .
شرف شمس اسم یک سنگ زینتی هم هست که مثل عقیق و فیروزه برای انگشتر و گردنبند استفاده میشه و بیشتر جنبه مذهبی دارد(همان انگشتری که آقای خامنه ای همیشه دستشان است)
این سنگ به رنگ زرد است و پشت آن چند تا کلمه و علامت کنده شده است .
میگن توی یکی از بازار های مشهد که معروف ترین سنگ شرف شمس ها را درست میکنند ۱۹ فروردین هر سال یک صف طولانی درست میشه تا بتونند در همین روز این سنگ رو خریداری کنند.

اولین باری که من به تقلید هم شاگردی هام روز ۱۹ فروردین توی یک کاغذ زرد بعد از نوشتن یک دعای دو خطی و هومن علامتهای عجیب خواسته هامو از خدا خواستم و بعد کاغذ رو تا کردم و لای قران گذاشتم ، پیش دانشگاهی بودم و جوگیری کنکور . یادمه یک خط درمون قبولی خودم و دوستام در دانشگاه رو خواسته بودم .

امروز یکسری از دوستام داشتن توی برگه های زرد خواسته هاشونو می نوشتن .
بعد از کلاس یکی از مقواهای وسط کلاستورهای پاپکو که اتفاقا زرد رنگ هم بود رو دیدم که خط خطی شده افتاده بود زیر نیمکت ها ، حدس زدم نوشته یکی از بچه ها باشه .خم شدم و برداشتمش .
معلوم بود دیگه نمی خواستش چون هم پاره بود هم خط خطی ولی یه چیزهایی میشد از وسط هاش خوند، کنجکاو شدم ببینم بچه ها از خدا چی میخوان که انقدر می نویسن (توجه کنید که فقط کنجکاو شدم و اصلا فضولی در کار نبود)

خیلی تابلو میشد حدس زد کار دخترهای کلاس است چون پسرها همین طوری هم حال ندارند دعا بخونند و با خدا حرف بزنن چه برسه به اینکه بشینن و بنویسن. وقتی چند کلمه ای تونستم بخونم فهمیدم حدسم درست بوده.
می خوام عین جملاتی که نوشته رو اینجا بیارم .ولی خواهش میکنم وقت خوندم نه بخندین نه مسخره کنین نه تعجب و نه هر حالت دیگه ای که من موقع خوندنش پیدا کردم

“ای خدای مهربان به این بنده حقیر نیز نگاهی کن و لطف فرما
تو که تمام قدرت دنیا در دست توست ، لطف کن و به بنده همسری با ایمان ، با اخلاق و مهربان و تحصیل کرده (اگر میشود فوق لیسانس باشد ، دانشگاه روزانه دولتی و از دانشگاه های معتبر) و کار ثابت و رسمی دولتی داشته باشد و حداقل حقوقش اگر میشود ۴۵۰ هزار تومان باشد ، و اگر صلاح ات است خواهر نداشته باشد ، اگر صلاحت است …”

بقیه متن پاره شده بود .
وقتی این متن رو خوندم هم خنده ام گرفت هم نویسنده اش رو که نمیدونستم دقیقا کدوم یکی از دخترهاست به خاطر این طرز تفکرش مسخره کردم ولی بعد از چند دقیقه از خودم پرسیده : آیا من حق مسخره کردن بنده ای از بنده های خدا رو دارم ؟
اصلا من اجازه خوندن این نامه رو داشتم ؟ حتی با اینکه نویسنده اش رو نمی شناختم ؟
ولی یه چیزی این وسط برام علامت سوال بود .
اینکه چرا در جامعه امروز ما انقدر ملاک های ازدواج تفاوت کرده ؟تازه این بنده خدا یک از بهترین ملاک ها را داشت و با بعضی از معیارهای دختران و پسران جوان امروزه قابل مقایسه نبود همین که اولین معیارش ایمان و اخلاق بود ،جای شکرش باقیه .

خدا و نقش پررنگش در زندگی ما خیلی کم رنگ شده .؟
من فقط برای مثال و چون خیلی اتفاقی امروز با این نوشته برخورد کردم اونو ذکر کردم .(اگه نویسندش اتفاقی این مطلب رو اینجا خوند نیاد تو دانشکده بگرده کی وبلاگ می نویسه )
اینکه همسرت از کدوم دانشگاه مدرک گرفته و خونش چند متره و مامانش مرده یا نه ،چقدر مهمه ؟ نمیگم مهم نیست .مهمه . ولی چقدر ؟
یک پسر و دختر باید این معیارها رو در طبقه چندم ملاک هاشون قرار بدن ؟
من فقط همین قدر میدونم که اون خدایی که اون بالاست و ما به امید رحمتش براش شرف شمس مینویسیم و دعا میکنیم خودش درباره کسانی که می خواهند ازدواج کنند فرموده: اگر انان فقیر باشند انها را از فضل خویش بی نیاز می کنم.
یه حدیث هم از پیامبر داریم که کتاب وسائل الشیعه جلد ۱۴ صفحه ۲۴ ذکرش کرده که می گویند: خانواده اختیار کنید تا رزق شمابیشتر شود .

چقدر ملاک های ما درست است ؟
شما بگید !