دبیرستانی بودم. رشتهی معارف. در واقع همان علومانسانی با چندین و چند کتاب اضافه که از سال اول دبیرستان باید میخواندیم تا خودِ اردیبهشتِ سال کنکور. آخر هم دو کتابش در کنکور برایمان میآمد، اضافه بر سوالات علومانسانی؛ عدل شهید مطهری و تبصرهالمتعلمینِ علامهحلی.
روزی پدرم در آشپزخانه وضو میگرفتند؛ دیدم بعد شستن صورت، دستشان را کامل زیر شیرآب گرفتند و بعد با دست دیگر روی آن کشیدند. گفتم “بابا اشتباه وضو میگیرید، باید با دست دیگهتون آب بریزید رو این دست، نه که دستو ببرید زیر شیرآب”
به چهکسی تذکر دادم؟ پدرم! مردی که دروس حوزه را تا سطح دکترا خوانده بود و سالها امامجماعت و قاضی و درسِ دین خوانده بود؛ و من که بودم؟ دخترکی نوجوان که تازه چهار کتاب فقه و عربی خوانده و گمان میکند علامهی دهر است و هنوز آنقدر نخوانده که نمیداند حتی همان زیرآب بردن کافی است و احتیاجی به کشیدن با دست دیگر نیست، چه برسد به ریختن آب با دست دیگر.
الغرض؛
این روزها بعضی نقدها و شکایتها را که میخوانم و میبینم یاد آنروز میافتم و نقد اشتباهم به پدری که از من خیلی بیشتر بلد بود ولی منِ باد کرده، گمان میکردم حرف و تصور من درست است! نه پدرِ باتجربهی عالمم.
پن: بابا چه گفتند؟ خندیدند و گفتند “اینطوری هم درسته”
آه بابای مهربانم …