خدمات قضائی

رفته بودم دفتر خدمات قضائی.
دو خانم جوان پشت دو باجه نشسته بودند و مشغول رتق و فتق امور ارباب رجوع‌ها. نه از آن رتق و فتق‌هایی که اکثرا در این مکان‌های شلوغ با امورات متفاوت می‌بینیم که بندگانِ خدا بی‌حوصله و کسل و گاهی با اخم و تخم، جواب می‌دهند و وظیفه و کارشان را انجام می‌دهند. انگار ما مقصریم که مراجعه کرده‌ایم و ایشان را مجبور به قبول این شغل؛ نه، دقیقا برعکس. هر شخصی که از در وارد میشد، یکی از آن دو سلام میکرد و می‌پرسید کارتان چیست؟ و اگر مربوط به آنها بود و مدارک کامل، میگفت منتظر بمانند تا نوبت شود و اگر مدارک ناقص بود یا کار مرتبط با دفترخانه یا هرجای دیگر میشد، راهنمایی میکرد که بروند فلان‌جا و بهمان‌جا؛ اینها همه در حالی بود که مشغول انجام کار یکی از ارباب‌رجوع‌ها و سروکله زدن با اظهارنامه و نامه‌ی شکایت و اینها بود.
آن یکی مشخص بود به روال کارهای حقوقی و قضایی واردتر است. اگر کسی می‌آمد که گرفت و گیر حقوقی داشت یا از کلمات قلمبه‌سلمبه قضایی و روند اجرای احکام و پیشرفت پرونده و اینها سر در نمی‌آورد، برایش توضیح میداد و می‌گفت کجا باید برود و چه کند و بعدش چه کند و الی‌آخر.

حالا نمی‌دانم همیشه و هر روز انقدر باحوصله هستند یا امروز آفتابشان از سمت خاصی درآمده بود. هرچه بود، دمشان گرم و روزی‌شان پر رونق باد.

پ‌ن: این متن، تمرینی بود برای بلندنویسی؛ نه متنِ بلند بلکه جملات بلند. از آنهایی که تا تمام شود و فعل آخری بیاید و بنشیند آخر جمله و چشمت به جمال نقطه منور شود و مفهوم جمله را کامل دریافت کنی، نفست بند آمده و زیرلب چیزکی نثار نویسنده کرده‌ای.