آری، این چنین است

«گفت نماز کردن و روزه داشتن کار عابدان بود، اما آفت از دل جدا کردن کار مردان بوَد.»
شیخ ابوالحسن خرقانی

نوشته بر دریا- محمدرضا شفیعی کدکنی

یک مکان دوست داشتنی؛ رستوران گیاهی

از آدم بگیرید تا خونه و ماشین و کتاب و وبلاگ و لباس و … هرکدوم از اینها را میشه دوست داشت؛ خیلی دوست داشت، در حدی که دل‌بسته‌شون شد. دل براشون تنگ بشه، وقتی مجبور بشی ترکشون کنی کلی غم و غصه بیاد تو دلت و با اشک توی چشم‌هات مجبور بشی ازشون دست بکشی. بعضی از مکان‌ها هم هستند که آدم بدجور دل‌بستشون میشه؛ حالا یا به خاطر خود مکان‌ه، مثلا یه خونه‌ای‌ه که بیست سال توش زندگی کرده و دوستش داره یا به‌خاطر خاطره خوب و به یادموندنی‌ه که از آنجا داره یا دلیل‌های دیگه …

اولین‌بار با مریم رفتم رستوران گیاهی و بعدش دو سه بار با چند تا از دخترای وبلاگ‌نویس به خاطر فضای مناسب این رستوران، آنجا قرار گذاشتیم و همدیگر را دیدیم. فضای بزرگی داشت که هم می‌تونستی در قسمت سربسته و سالن مانندش بشینی و هم در تراس و فضای بازش. این بزرگی فضا باعث میشد که اگه رستوران خیلی شلوغ نباشه بتونی راحت یک ساعت یک ساعت و نیم بشینی و از فضای پارک و دار و درختش لذت ببری.

به غیر از رستوران‌های جاده کرج و اوشان که کنار رودخانه هستند، جای دیگه‌ای مخصوصا در سطح شهر سراغ ندارم که وقتی روی صندلی نشستی، کنارت و روبروت درخت و فضای سبز باشه و بتونی از این نعمت زیبای خدا لذت ببری.

همه‌ی این خاص بودن‌های رستوران گیاهی یک طرف، خاطره‌ی اولین بیرون رفتن با همسرم و غذا خوردن در این رستوران هم یک طرف دیگه که باعث شد این رستوران در ذهنم یک مکان دوست داشتنی حک بشه و گاهی اوقات دل‌تنگ‌ش بشم. دل‌تنگ‌ه با همسر غذاخوردن بر روی صندلی‌های آهنی و رو به درخت‌های سبز سر به فلک کشیده…

پ.ن۱: شما هم بنویسید از دوست‌داشتنی هایتان
پ.ن۲: از اواسط پائیز تا اواخر فروردین یک پلاستیک ضخیم حائل بین میزها و فضای باز میشه برای جلوگیری از سرما و برف و بارون. عکس برای همان زمان است.
پ.ن۳: آدرس رستوران: خیابان طالقانی، موسوی شمالی(فرصت)، خانه هنرمندان ایران(از مترو که بیاین باید لانه جاسوسی را تا آخر پیاده برید و بعد خیابون موسوی را برید به سمت بالا، پارک دیده میشه و بعد هم ساختمان و رستوران)

روزهای دور از خانه

چهار روز پیش یه ایمیل برام آمد از پشتیبانی شرکتی که ازش هاست خریده بودم و نوشته بود که سرور خارجی همه دامنه های آی آر را تحریم کرده و بسته و از آن روز وبلاگ به ملکوت اعلی رفت تا امروز صبح که چون دیشب کلا سرورش را عوض کردم، دوباره زنده شد.

این چند روز که وبلاگی وجود نداشت، احساس مادری را داشتم که از بچه اش دورش کردن و هیچ خبری ازش نداره. دلشوره داشتم و احساس میکردم یه چیزی گم کردم و باید پیداش کنم تا آروم بگیرم.

خلاصه امروز صبح که  ده دقیقه بعد از بیدار شدن! وبلاگ را چک کردم و دیدم بالاست و روپا آمده، خیالم راحت شد و دوست داشتم مثل یه مادر، “وادی” را بغل کنم و بهش بگم :”کجا بودی عزیزم؟ فکر نکردی من نگرانت میشم؟ دیگه بدون خبر، از پیشم نرو”

… وابستگی های حقیقی مون کم بود، وابستگی مجازی هم بهشون اضافه شده. خدا به دادمان برسه.
راستی فرق بین وابستگی و دلبستگی، چیه؟

دل میرود ز دستم

همیشه میگفتم “وابستگی فرق دارد با دلبستگی”
شعارم این بود و عقیده ام.

میگفتم :” آدم دل بسته میشود، دلبسته ی کتاب، دوست، حیوان، خانواده و هر چیز دیگر، ولی نباید وابسته شود”

من پرنده هایم را خیلی دوست داشتم ولی وقتی دیدم نگه داری شان هم برا یمن سخت شده و هم خودشان اذیت میشوند، راهی شان کردم که بروند. دوستشان داشتم و حتی دل بسته ولی وابسته نبودم که ترک کردنشان برایم ناراحت کننده باشد و غیر ممکن.

گاهی که بحث زندگی در یک شهر یا کشور دیگری میشود، میگویم مشکلی با این مساله ندارم، ادم باید خودش را  با شرایط وفق دهد، و همیشه به “بی احساسی” متهم میشوم.
ولی میگویم “وابستگی فرق دارد با دلبستگی “

شاید هم اشتباه کنم … احساسم، تفکرم یا حتی معنای لغت
همه ی اینها را گفتم تا بگویم :

    ” احساس میکنم به این دو فرشته وابسته !!! شده ام”

وقتی یک هفته نبینمشان پر پر میزنم.

به خاطر دیدنشان راهم را دور میکنم و برای حتی نیم ساعت هم به خانه برمیگردم تا ببینمشان و با انرژی به کارهایم برسم.

خدا را شکر میکنم بابت این دو هدیه ی گران بها به خانواده ام.

شکرلله شکرلله شکرلله