از عهدِ آدم

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم
به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

قیصر امین‌پور

بیا و یاد بگیر؛ این‌که «دوستت دارم»

مرا شبیه خودت مبتلا نکن لطفاً
و پشت پنجره من را صدا نکن لطفاً

برای شادی من بادبادکی کافی‌ست
برای شادی من، دل هوا نکن لطفآً

نه! عشق سنگ بزرگی‌ست، نه! زمین بگذار
بیا و یاد بگیر؛ ادعا نکن لطفاً

بیا و یاد بگیر؛ این‌که «دوستت دارم»
دروغ نیست، ولی تو ریا نکن لطفاً

تمام حرف دلم را زدم، کسی نشنید
تو نیز گوش به این ماجرا نکن لطفاً

شاعرش را نمی‌دانم

فرمول‌ی از بابالنگ‌دراز

هرکسی را بیشتر دوست داریم و می‌خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

بخشی از نامه بابالنگ‌دراز به جودی

من یک قاتل هستم

برای کشتن که حتما لازم نیست انسان هفت‌تیر  بردارد و تق‌تق، شلیک کند! من به این طرز کشتن معتقد نیستم.
انسان می‌تواند کسی را در قلبش بکشد. اگر انسان از دوست داشتن کسی دست بردارد، او را در قلب خود کشته است. سر آخر هم که او خودش روزی خواهد مرد.

درخت زیبای من؛ نوشته خوزه ماردو واسکونسلوس
وقتی “ززه” پسرک پنج ساله‌ی داستان، میخواست پدرش را بکشد و چگونگی کشتن پدرش را برای مرد پرتغالی شرح می‌داد.