صبح صادق شد و خورشید محمد سر زد

صبحدم باد صبا جانب گلزار وزید
خنده زد بلبل و گل پیرهن ناز درید

هدهد از شهر سبا، نامهٔ بلقیس آورد
وعدهٔ وصل در آن دید و سلیمان خندید

غیرت خار بنازم که پی عصمت گل
دست گلچین بگزید و کف پایش بخلید

ادامه خواندن “صبح صادق شد و خورشید محمد سر زد”