به‌خاطرِ یک مشت دلار!

خواهرم که دبیرستان بود، یک دوست داشت که چهار سال دبیرستان را با هم بودند، حتی یادم است با هم مدرسه‌شان را عوض کردند و باهم، رشته تجربی را انتخاب کردند و باهم برای کنکور درس خواندند و هر دو هم در یک دانشگاه و یک رشته قبول شدند و فقط یکی‌شان ورودی بهمن بود و آن یکی ورودی مهر و برای همین “دکتر” شدن و فارغ‌التحصیل شدنشان از هم فاصله گرفت.

ازدواج و هرکدام مشغول کاری شدن و پیدا کردن دوستان متفاوت و این مسائل باعث شد که روابط و رفت و آمدهایشان مثل قبل نباشه و هرچند وقت یکبار از حال هم خبردار بشن.

چند روز قبل داشتم با خواهرم حرف میزدم که بروند در یکی از شهرهای اطراف تهران زندگی کنند و مطب بزند و این‌طور صحبت ها که گفت فلانی که رفته مطب زده! گفتم: «هر روز میره و میاد؟» گفت :«نه! یکشنبه‌ها میره و تا چهارشنبه هست و بعد برمیگرده تهران» گفتم: «دختر و شوهرش هم باهاش میرن یعنی؟» گفت: «نه! آنها تهرانن، این میره چهار روز آنجاست، سه روز تهران»

از خواهرم که پرسیدم آنجا کجا هست، خونه خریده یا اجاره کرده؟ گفت :«یه اتاق اجاره کرده که مطبش هست یه آشپزخونه هم داره، همش همونجاست، شب‌ها هم روی تختِ معاینه بیمار میخوابه» من که با این حرف‌های خواهرم تقریبا به حالت بهت مونده بودم و اصلا نمی‌تونستم هضم کنم که یک خانم برای اینکه کار کند و بیکار نباشد و البته پول دربیاورد همسر و بچه دوم دبستانی‌اش را چهار روز در هفته تنها میذاره و میره یه شهر دیگه!

یعنی کارش را انقدر دوست داره؟ یعنی ارجحیت داره کارش بر خیلی مسائل دیگه زندگیش؟ یعنی همسرش را دوست نداره و ازش خسته شده؟ یعنی در تهران اصلا نمی‌تونه هیچ کجا مشغول به‌کار بشه؟ یعنی شوهرش رضایت کامل داره با این کار؟ یعنی دخترش خیلی دوست داره به دوستاش پز! بده که مامان من دکتره و مریضارو خوب میکنه؟ یعنی چی دقیقا؟ من که هنوز نتونستم هضم‌ش کنم، شما را نمی‌دونم! …

زن شاغل بودن، خوب است یا نه؟

چند وقت قبل فیلمی دیدم که موضوعش جا‌به‌جایی نقش زن و مرد داستان باهم بود.

داستان فیلم اینطور بود که خانم و آقا سر موضوعی دعوایشان شد و باهم قرار گذاشتند یک‌ماه مسئولیت و کارهایشان را با‌هم عوض کنند. خانم داستان صبح‌ها به شرکت شوهرش می‌رفت و با خوشحالی بر میز مدیرعاملی می‌نشست و به همکاران همسرش دستور می‌داد و آقا مجبور بود صبح‌ها بچه‌ها را از خواب بیدار کند، صبحانه بدهد و به مدرسه برساند و کارهای خانه را انجام دهد.

روزهای اول، خانم با وجود سختی های زیاد (و حتی کم آوردن در مدیریت کارها) از اینکه در چنین موقعیتی قرار گرفته است خوشحال و راضی بود ولی با گذشت زمان و غرق شدن در کارهای اداره و دور شدن عاطفی از خانواده‌اش، برخلاف روزهای اولیه، ناراضی از این پیشنهاد و جابه‌جایی مسئولیت‌ها بود و می‌خواست به موقعیت “زن بودن” ش برگردد.

دیالوگ اخر فیلم از زبان جنس مونث داستان: “من به تو احتیاج دارم، احتیاج دارم از من و بچه‌هام حمایت کنی”
“طبیعت، نقش افراد را به خوبی تعیبن کرده است”

دیدن این فیلم، بهانه ای شد تا بیشتر به این موضوع فکر کنم.
نقش زن و مرد و جایگاهشان در خانواده

اینکه در جامعه‌ی الان ما، چقدر جایگاه‌ها حفظ شده و چقدر خودمان حواسمان به این مسئولیت‌هاست.

قضیه را از هر دو دیدگاه تصور می کنم:
یک‌ زن که چند سال درس خوانده، موقعیت شغلی پیدا کرده، در جو و فضای جامعه‌ای قرار گرفته که از رسانه‌ها تا مهمانی‌هایش، اکثر حرف‌ها دراین‌باره است و زن فعال و موفق را زنی می‌دانند که در بیرون از خانه مشغول است، آرمان‌هایی دارد که تحقق آنها را در بیرون از خانه متصور است، صرف بودن از صبح تا شب در خانه و انجام کارهای منزل برایش بی‌معنی است و خلاصه کردن زندگی در این موارد را پوچ و بی‌هدف می‌داند و … (البته دلایل خانم‌ها خیلی زیادتر از این‌هاست، این چند مورد من‌باب مثال است)

و مرد که می‌خواهد خانمش بیش از آنکه مسائل بیرون و محل کارش برایش مهم است، او و فرزندان و زندگی‌شان مهم باشد، بخواهد خستگی‌های محل کار را با سرزندگی خانه‌اش جبران کند، از اینکه کودک چند ماهه‌شان به جای بزرگ شدن توسط مادرش، زیر دست چند مربی مهد‌کودک بزرگ شود شاکی است و … (مسلماً دلایل آقایان هم بسیار بیشتر از این موارد است)

چاره چیست؟ به نظر خودم هم زنان حق دارند و هم مردان
شاید بهترین کار، جمع کردن بین این نظرات باشد “الجمع مهما امکن اولی من الطرح

مثل اینکه زنان در مشاغلی که با روحیه و فضایشان سازگار است مشغول شوند تا هم بازدهی کارشان بیش‌تر باشد و هم درگیر مسائلی که خیلی به آنها مربوط می‌شود، نشوند.
یا اینکه ساعات کاری خانم‌ها با آقایان متفاوت باشد؛ به این معنی که مثلا خانم‌ها سه روز در هفته سرکار بروند و روزهای دیگر در خانه باشند، اینطور هم به سرکار می‌روند هم می‌توانند به مسائل خانه‌شان رسیدگی کنند
یا اینکه جو جامعه و آگاهی افراد طوری شود که به ارزش حقیقی “زن” آگاه شوند و هم زنان بدانند کار منزل چقدر مهم‌تر از کارهای بیرون است و هم مردانمان بفهمند که زن در خانه کلفت و خدمتگذار نیست و از سر لطف است که کارهای خانه را انجام می‌دهد.

+ مشکل ما، از اعلامیه جهانی حقوق بشر سال ۱۹۴۸ شروع شد. وقتی تساوی حقوق زن و مرد را بدون توجه به تفاوت‌ها نوشتند.
آن دیالوگ فیلم حرف خوبی زد : “طبیعت، نقش افراد را به خوبی تعیبن کرده است”
……
پ.ن ۱ : کاری که مدنظر من است، کار است کار. یعنی ساعت‌زنی، رئیس و مرئوسی، تاخیر و حقوق و مزایا. وگرنه فعالیت‌های اجتماعی از دایره‌ی نوشته‌ی من بیرون است
پ.ن۲ : این‌ها دغدغه‌های یک خانم شاغل است
پ.ن۳ : مسلماً این موضوع بحث زیادی می‌طلبد. خیلی بیش‌تر

سلام کنم یا نکنم؟

مطلب بازنشری از وبلاگ قبلی‌ام

همیشه وقتی سوار تاکسی می‌شم، برام سؤال‌ه که به راننده سلام کنم یا نه؛ ضرورتی داره این سلام یا نه؛ گاهی سلام می‌کنم گاهی نمی‌کنم. قیافه و سن و سال راننده( که به نظر خودم اصلاً ملاک درستی نیستن)، گاهی در سلام کردن و نکردن‌هایم دخیل است.

چند روز پیش که سوار تاکسی شدم، به پیرمرد راننده سلام کردم، جواب سلام‌م را همراه با یک “صبح‌تان بخیر” تحویلم داد.

مردد مانده بودم که سؤالم را بپرسم یا نه. حرفم را مزه‌مزه کردم و به پیرمرد گفتم: «ببخشید؛ یک سؤال. برای شما چقدر اهمیت داره که مسافرهایی که سوار ماشین می‌شوند بهتان سلام کنند؟» پیرمرد راننده: «خیلی دخترم، خیلی اهمیت و ارزش داره برام. هم طرف ادب خودش را نشون میده هم اینکه به آدم اهمیت میده. اینکه آدم‌ها سلام کنند و یه خسته نباشید بگند، خیلی برای راننده اهمیت داره»

هنوز نمی‌دانم وقتی سوار تاکسی می‌شم، باید به راننده “مرد” سلام کنم یا نه.


بعد‌نوشت: منظور از این پست، بحث ادب و احترام نگه‌داشتن یا نداشتن نیست، آن بحث سر جای خودش است که حرفی درش نیست و مسلما زمان ورود به هر محیطی این ادب باید باشد که فرد “سلام” کند، بحث سر ضرورت داشتن سلام کردن یا نکردن در این مثال است.

و اینکه نگارنده هم خیلی وقت‌ها خیلی از ضرورت‌ها را رعایت نمی‌کند. روزنوشت بود فقط این.

 

&#۸۲۲۰;زن&#۸۲۲۱; رویای گم شده

یک

عصر است. دارم برمیگردم خانه .
هوا گرم است.
آرام آرام در پیاده رو خیابون راه میروم تا به اتوبوس ها برسم.

چند قدم جلوتر سه دختر جوان دارند با هم راه میروند.
“رقص عربی دیگه خز شده، من میخوام برم رقص ترکی یاد بگیرم”
” نه بابا ترکی چیه؟ من میخوام برم تکنو”
“مگه تکنو هم یاد میده آنجا؟”
“آره بابا”

قیافه هایشان را که نمی‌بینم (چون جلوتر از من دارند راه میروند) ولی از جمله بعدی که گفت، حدس زدم دوستش حرفش را باور نکرده یا هرچه
“به خدا، به قرآن، راست میگم. تکنو هم یاد میده”

زن باید رقص یاد بگیره

دو

جو فوتبال شدید است.
یکی از سایت هایی که از جام جهانی عکس گذاشته است را نگاه میکنم.
“زن”

عنصری که در اکثر عکس ها وجود دارد.
زن فقط به عنوان یک جسم .
یک مجسمه
یک آگهی تبلیغاتی متحرک

زن باید آگهی تبلیغاتی باشه

سه

کلمه “زن” را در گوگل جست‌و‌جو می‌کنم.نتایج در صفحه اول همان چیزی است که انتظارش را داشتم. متاسفانه
زن باید، جسم باشد

اسلام درباره ی زن چه میگوید ؟
زن را برای ما چه تعریف کرده‌اند؟
در باور خودمان، چه انتظاری از “زن” داریم؟
چه باید کرد؟

ستون سمت راست اینجا را بخوانید

این لینک مصاحبه نیز