وقتی فکر میکنم به تنها بودن موقع تحویل سال نو، دلم میگیره مثل همهٔ آدمها.
ولی میدونم اگه روزی در چنین موقعیتی باشم خودم را بازندهٔ ثانیهها نمیکنم و نمیذارم مکان و موقعیت لحظههای سال نو را ازم بگیرند.
میشینم آلبوم عکسهایم را ورق میزنم و به لحظههای شاد در کنار خانواده بودن نگاه میکنم و لبخند میزنم به زندگی، چای میریزم برای خودم و به صفحهٔ تلویزیون نگاه میکنم و شاید چندین کار دیگر که به ذهنم برسد برای مبارزه با تنهایی.
میتوانم شروع به خواندن کتابهایی کنم که تصمیم به خواندنشان در سال جدید داشتهام یا کتابهایی که قبلا خواندهام را دوباره مرور کنم و با شخصیتهایشان پرواز
ایدهٔ خوبیست…. پر کردن لحظات تنهاییام با شخصیتهای دوست داشتنی داستانها
ایده ایست که بچههای اشا هم برای بازی نوروزی در نظر گرفتهاند و از من هم دعوت کردهاند برای نوشتن
باید در شصت ثانیه دوست تخیلیام را انتخاب کنم و سیزده روز تعطیلیام را کنار او سر کنم.
کجا بروم؟
با که باشم؟
بروم در کنار زهرا حسینی «دا»؟ که وقتی کتاب را میخواندم لحظه به لحظه خودم را به جایش تصور میکردم. بروم کمکش در مرده شور خانهٔ جنت آباد. شبها سگهای اطراف قبرستان را دور کنیم تا به جنازهٔ شهیدان آسیبی نرسانند.. با هم برویم خط مقدم کمک مجروحین. برویم به دنبال جنازهها در کوچهها و خیابانهای شهر… کنارش بنشینم و برایم از سختیها و دردهایش بگوید.
از شهادت پدرش، علی، دوستانش.
از صبوری دا و تحملش. از همسرش حبیب و ازدواجشان در بحبوحه جنگ
و از خرمشهر…
دلم برای سعاد تنگ شده، چه میکند با «شارون و مادر شوهرم»
هوای فلسطین و رام الله بهاری است، پس بروم کنار سعاد و سالم و البته ماری جباجی-ام سالم-
بنشینم در بالکن خانه و چای بخوریم و به حرفها و ایرادهای ماری گوش دهیم. ماری برایم از گلدان بگونیایی که سعاد در عید پاک برایش خریده بود بگوید و از خانه و زندگیاش در یافا که مجبور شده بود از آن بگریزد
سعاد هم از کودکیاش در امان بگوید و از زندگیاش در رام الله و آشنائیاش با سالم و عاشق شدنش.
از اشغال رام الله… اخراجشان از شهرشان
از ساعتهای طولانی حکومت نظامی
از رفتار ضد انسانی اسرائیلیان با آنها و از آن مرد اسرائیلی که کنار ماشینش در جاده سکته کرده بود و سعاد او را به بیمارستان رساند و از مرگ نجات داد.
راستی سعاد، شنیدهام انتفاضهٔ سومتان شکل گرفته است. راست میگویند؟
] چرا حالا؟ مگر نمیدانید عید ماست؟ چرا ما را غمگین میکنید؟ میگذاشتید برای بعد از عید، وقتی سر ما خلوت شد!!!
احساس میکنم سعاد از کنارم رفته است…
لبنان نزدیک است بروم کنار سها در «زندگیام برای لبنان»
لبخندی که بر لبم نشسته یعنی از انتخابم راضیام. از سها دربارهٔ آن همه مقاومتش که همیشه برایم سوال بوده میپرسم، از صبرش از آرمانش
از اینکه چطور یک دختر مسیحی توانست اینطور برای کشورش ایستادگی کند.
از سرزمین سرسبز لبنان میگوییم و دشتهای جبل عامل
از زندان خیام و اتاقهای انفرادیاش از شکنجهها… سها تو هم که زندگیات تفاوتی با زهرا و سعاد ندارد.
تو هم در رنج بودی و عذاب.
ولی زندگی کردی و مقاوت برای آرمانت. برای هدفت.
سختی کشیدی و حرف شنیدی ولی ایستاده ماندی. مثل زهرا و سعاد و هزاران زن و مرد دیگر
باید زندگی کرد و بود. خدا خودش گفته «خلق الانسان فی کبد»
نمیدانم زهرا و سعاد و سها چقدر به من شبیه هستند و چقدر میتوانم در آینده شبیهشان باشم ولی ترجیح میدهم لحظههای تنهایی نوروزیام را با آنان همراه شوم و از انها حماسه یاد بگیرم.
۱- قانون یک را سرپیچی کردم و فقط به یک داستان نرفتم. واقعا سخت بود انتخاب. تا همین جا هم خیلیها را سانسور کردم و فقط به همین سه خانم قناعت کردم و اگر میتوانستم بیشتر بنویسم حتما ناصر «سفر به گرای صد و هشتاد درجه»، ارمیای «بیو تن»، مریم «هزار خورشید تابان» و……. را هم به مهمانی تخیلم میآوردم.
سال نو مبارک
بعد از تحریر: این را یادم رفت بگویم که اگر قرار بود با «دل» به کتابی سفر میکردم، همراه سید مهدی شجاعی و کتاب «پدر، عشق، پسر» میشدم.