بعَلیّ ٍ بعلیّ ٍ بعلی

و شب قدر که قرآن به سر از تنگ دلی
هی بگویم بعَلیّ ٍ بعلیّ ٍ بعلی

مطلعُ الفجر شب قدر، سلام تو خوش است
اُدخلوها بسلام ٍ ابدی ٍ ازلی

اولین پرسش میثاق ازل را تو بپرس
تا الستانه و مستانه بگوییم بلی

همه قدقامتیان را به تماشا بنشان
تا مؤذن بدهد مژدۀ خیر العملی

کسی آن سوی حسینیّه نشسته است هنوز
همه رفتند، شب قدر تمام است؛ ولی-

باز قرآن به سرش دارد و هی می گوید
بحسین بن علی ٍ بحسین بن علی

رقعه

امروز خریدمش و لاجرعه سر کشیدم!
غزل غزل خوندم و رفتم جلو
دیدم نمیشه فقط خوند
مدادو برداشتم و مثل چند سال پیش، شروع کردم به نوشتن بیت‌های ناب تو فضای خالی صفحات

به دریا میزنم، دریا ضریح توست غرقم کن
در این امواج پرشوری که من یک قطره از آنم

شلوغی ضریح تو عجب آشفته گیسویی‌ست
سپیدی‌ها، سیاهی‌ها چه درهم برهم خوبی

بگو چه شد که من انقدر دوستت دارم
بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را
منم من روزبه اما، پس از این با تو سلمانم

گاهی اوقات فکر میکنم ابیات و واژه‌ها به #سید_حمیدرضا_برقعی وحی میشه! انقدر که ناب هستند و زلال؛
خداقوت سیدِ شاعر

پ‌ن: حتماً یادتونه دوران مدرسه، باید یک یا دو شعر برای درس ادبیات حفظ می‌کردیم.
امسال کتاب‌های #فاضل_نظری و برقعی رو بردم سرکلاس و بین بچه‌ها پخش کردم؛ گفتم بخونید و بعد باهم کتاب‌ها رو جابه‌جا کنید، هر کدوم یه شعری که خوشتون اومد رو انتخاب کنید و بهم بگید؛ حدود شصت دقیقه بچه‌ها آروم شعر خوندن، کتابارو جابجا کردن و هرکس یه شعر انتخاب کرد و اون شعر شد، شعر حفظی‌شون
شعری که دوسش داشتن و خودشون انتخابش کردن و قطعاً تا سال‌ها تو ذهنشون می‌مونه و فراموشش نمی‌کنن.
.
پ‌ن۲: کتابی که امشب خوندم #رقعه آقای برقعی بود.

به تاریخ شبِ اول ماه مبارک هزاروچهارصدوچهل مصادف با شانزده اردیبهشت نود و هشت

خانه پدری

آه ای شهر دوست داشتنی
کوچه پس کوچه های عطرآگین
ای مرور تمام خاطره هات
چون دهین ابوعلی شیرین

سرخوشی های بیحدم میزد
پرسه در کوچه های بی هدفی
دعوتم کرد سمت طعم بهشت
ناگهان عطر قیمه ی نجفی

سیدی! گم شدم، حرم، مولا
از کجا میشود به او برگشت؟
عربی گفت و من نفهمیدم
باید از شارع الرسول گذشت

زخمی ام التیام میخواهم
التیام از امام میخواهم
السلام علیک یا ساقی
من علیک السلام میخواهم

سنگ در میشود در این وادی
صاحبان جواهرند همه
واژه واژه با امین الله
زائران تو شاعرند همه

در حرم گم شدم که میدیدم
بین دریای بیکران دریا
ریخت مضمون تازه در شعرم
صحن نو، صحن حضرت زهرا

فرصت با تو بودنم چون ابر
لحظه لحظه میشود سپری
غرق آرامشم، پر از رویا
حرم توست خانه پدری

لنگر آسمان! ستون زمین!
تو به جبریل داده ای پر و بال
مستی ام را خودت دوچندان کن
یا علی یا محول الاحوال

باز هم در شکوه ایوانت
مستم، آشفته ام، پریشانم
دارم آن شعر روی ایوان را
جای اذن ورود میخوانم

“زایران درگهت را بر در خلدبرین
میدهند آواز طبتم فادخلوها خالدین”

بین این چهارپاره خوابم برد
رفتم از خویش و دفترم جا ماند
یکنفر مثل من درون حرم
داشت شعری برایتان میخواند

“علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که بماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من، به خدا قسم، خدا را”

شاعر: حمیدرضا برقعی

خدیجه&#۸۲۲۱;س&#۸۲۲۱; هستی و مادربزرگ اربابی

خدا سند زده دل را به نام مادرها
فتاده لیلی لیلا به دام مادرها

بهشت و عرش برین زیر پای مادرهاست
چگونه شرح دهم از مقام مادرها

برابری بکند با طعام های بهشت
طعام سوخته یا اینکه خام مادرها

به ام فاطمه”س” سوگند میخورم امشب
که تا همیشه بمانم غلام مادرها

فدای ام ابیها تمام باباها
فدای مادر زهرا”س” تمام مادرها

اگر اجازه دهد خاک پاش را بوسم
اگر اجازه دهد ازدحام مادرها

تویی که ظلمت شب را همیشه مهتابی
خدیجه”س” هستی و مادربزرگ اربابی

امشب هوای باغ نگاهم بهاری است

امشب هوای باغ نگاهم بهاری است
واژه به واژه کار دلم بیقراری است

باران و رود و چشمه و دریا قلم شدند
برگ درخت و بال ملک دفترم شدند

بیتابم امشب و تب شعری گرفته‌ام
با جمع شاعران شب شعری گرفته‌ام

سعدی! نگاه کن به رخش باز جان بگیر
ازباغ‌های نخل علی “بوستان” بگیر

حافظ! بیا و شاعر این بارگاه باش
یعنی “غلام شاه جهان باش و شاه باش”

پژواک بی‌نهایت خورشید نور او
ای مولوی زشمس جمالش بگو بگو

“شیر خدا و رستم دستانم آرزوست”
چون نام رستم آمده این‌بار وقت اوست

فردوسی! از شکوه نبردش چه دیده‌ای
آیا شجاعت علوی را شنیده‌ای؟!

قطبین عالم است سر تیغ ذوالفقار
از ضربه‌های دستش “لا یمکن الفرار”

در خواب دیده‌اند تو را “لافتی” بخوان
برخیز شهریار و علی ای هما بخوان

نیما! برای پیرهنش شعر نو بگو
از سادگیش از نمک و نان جو بگو

او از هجوم زخم زبان خون به دل شده
سهراب! در مسیر علی آب گل شده

قیصر! میان کوچه علی سر به زیر شد
عمر گلش بگو چقدَر زود دیر شد

عید همگی مبارک. غزل زیبای بالا سروده‌ی آقای مجید تال بود.

تیر سه شعبه

قنداقه‌اش را بست، حالا اصغرآماده است
سرباز آخر را خودش میدان فرستاده است

از موج آغوش پدر تا اوج خواهد رفت
از نسل ماهی‌های دریاهای آزاد است

نه ضربت شمشیر می‌خواهد نه نعل اسب
شش ماهه خیلی اربا اربا کردن‌اش ساده است

تیر سه شعبه کار خنجر می‌کند اینجا
سر، با همین یک تیر روی شانه افتاده است

از رنگ سرخ آسمان پیداست اینجا هم
سالار زینب، امتحان را خوب پس داده است

زهرا بشری موحد

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟
این سرزمین غم‌زده در چشمم آشناست

این خاک بوی تشنگی و گریه می‌دهد
گفتند:”غاضریه” و گفتند “نینوا” ست

دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: “کربلا” ست

توفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه‌هاست

یحیای اهل بیت در آن روشنای خون
بر روی نیزه دید سر از پیکرش جداست

توفان وزید، قافله را برد با خودش
شمشیر بود و حنجره و دید در “منا”ست

باران تیر بود که می‌آمد از کمان
بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست

افتاد پرده، دید به تاراج آمده‌ست
مردی که فکر غارت انگشتر و عباست

برگشت اسب از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده، دید که در آسمان عزاست