حقیقت باورنکردنی

با آنکه بی‌دلیل رها میکنی مرا
آنقدر عاشقم که نمی پرسمت چرا؟

در پیچ و تاب عشق،به معنای هجر نیست
رودی ز رود دیگر اگر می‌شود جدا

خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم
ما عاشق توایم همین است ماجرا

خوش باد روح آنکه به ما با کنایه گفت
گاهی به قدر صبر بلا می‌دهد خدا

حق با تو بود هرچه بکوشد نمی‌رسد
شیر نفس بریده به آهوی تیز پا

ای عشق! ای حقیقت باور نکردنی!
افسانه‌ای بساز خود از داستان ما

فاضل نظری – کتاب

شب مادر

در کنج ایوان می‌گذارد خسته جارو را
در تشت می‌شوید دو تا جورابِ بدبو را

با دست‌های کوچکش هی چنگ پشتِ چنگ
پیراهن چرکِ برادرهای بدخو را…

قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی ‌ست
شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را

هر شب پری‌های خیالش خواب می‌بینند:
یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را…

یک روز می‌آیند زن‌ها کِل‌ کشان، خندان
داماد می‌بوسد عروس گیج کم‌ رو را

یک حلقه از خورشید هم حتی درخشان ‌تر…
ای کاش مادر بود و می‌دید آن النگو را

او می‌رود با گونه‌هایی سرخ از احساس
یک زندگیِ تازه‌ ی گرم از تکاپو را …

او زندگی را سال‌های بعد می‌فهمد
دستِ بزن را و زبانِ تند بدگو را

روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است
وقتی که با چادر، کبودی‌های اَبرو را…

اما برای دخترش از عشق می‌گوید
از بوسه‌‌ی عاشق که با آن هرچه جادو را…

هرشب که می‌خوابند، دختر خواب می‌بیند:
یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را

مژگان عباسلو

شکایت دل

‌ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من‌

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من

یادت نمی‌آید که او می‌کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من

اندازه خود را بدان نامی مبر زین گل سِتان
این بس نباشد خود تو را کانگه شوی از خار من

گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران‌ای ساقی خمار من

خندید و می‌گفت‌ ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می‌کرد سر کای مست و‌ای هشیار من

چون لطف دیدم رای او، افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان، گر تو نباشی یار من

گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود‌دان کار من

گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی‌جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

دانلود فایل صوتی با صدای علیرضا قربانی

مولوی؛ دیوان شمس

رسیده آخر اسفند و رو به پایانم

رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
قسم نده! که به جان تو هم نمی‌مانم

تو و جهان و همه مردمش عوض شده‌اید
و من هنوز همان شاعر پریشانم

چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوته‌ی گل سرخی و من زمستانم

تو پیش من سخن از روز جشن می‌گویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم

شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانی‌ام و تو… تو را نمی‌دانم !

محمدرضا طاهری

روی نقشه، همه‌ی فاصله‌ها کوتاه است

گر چه هنگام سفر جاده‌ها جانکاه‌اند
روی نقشه همهٔ فاصله‌ها کوتاه‌اند

فاصله بین من و شهر شما یک وجب است
نقشه‌ها وقتی از این فاصله‌ها می‌کاهند

من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم؟
جمله‌های خبری قید مکان می‌خواهند

راهی شهر شما می‌شوم از راه خیال
بی‌خیالان چه بخواهند چه نه، گمراهند

شهر پر می‌شود از اهل جنون برج به برج
مهر خواهان شما مشتری هر ماه اند

به نظامی برسانید که در نسخهٔ ما
خسروان بردهٔ کت بستهٔ شیرین شاه‌اند!

چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز
دست‌های طلب از چیدن آن کوتاه‌اند

اسماعیل طریقی

مجبور می‌کنند بگویم که بهترم

آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

مردم چه می کنند که لبخند می زنند
غم را نمی شود که به رویم نیاورم

قانون روزگار چگونه ست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که “بهترم”

مرحومه نجمه زارع

چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی جدایی نیست، این را گفت رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

هر که ویران کرد ویران شد در این آتش سرا
هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را گذاشت

اعتبار سر بلندی در فروتن بودن است
چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت
با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت

فاضل نظری