نامیرا

یک کتاب فروشی حوالی میدان فردوسی است که هروقت می‌روم محال است حداقل یک کتاب جدید از آنجا نخرم.

سابقا یک قفسه‌ش متعلق به انتشارات نیستان بود که همیشه سر می‌زدم و کتاب‌هایی که نخوانده بودم را ورق می‌زدم و تفالی یک صفحه باز می‌کردم تا ببینم موضوع داستان چیست و سبک نگارشش چگونه است.
یک‌بار که به این کتاب‌فروشی رفته بودم، بر حسب عادت همیشگی یکی از کتاب‌ها را برداشتم و تورق کردم؛ دست بر قضا از دسته کتاب‌های تازه چاپ شدهٔ انتشارات نیستان هم بود؛ موضوع کتاب با چند برگ زدن برایم مشخص نبود! فقط همین‌مقدار فهمیدم که موضوعش تاریخی‌ست  و متعلق به زمان امام حسین و سال ۶۱ هجری.

کتاب را که خریدم؛ نام شخصیت اول داستان برایم جدید بود: “عبدالله بن عمیر” اولین‌بار بود این اسم را می‌شنیدم.

روند داستان اما خیلی جذاب بود… انگار نقش اول این کتاب، سوال ِ همیشگی زندگی‌ت بودی اگر خودت را جای عبدالله بن عمیر تصور می‌کردی؛ که اگر من هم زمان امام حسین بودم کدام جبهه را انتخاب می‌کردم… جواب این سوال مستلزم قرار گرفتن در شرایط است و کتاب ِ «نامیرا» خیلی خوب شرایط را توصیف می‌کند.
یک رمان ِ تاریخی ِ واقعی ِ دوست داشتنی ِ جذاب!

با هم بخوانیم بخشی از کتاب ِ «نامیرا» نوشتهٔ آقای «صادق کرمیار»؛ چاپ ِ انتشارات ِ «کتاب نیستان»

عبدالله پرسید: -پیرمرد تو وا مانده‌ای یا در راه مانده‌ای؟
– هیچ کدام مقیم هستم
عبدالله خندید و به پیرامون اشاره کرد که جز دشت سوزان هیچ نبود و گفت:
– مقیم؟ در این جهنم؟ تنها و بی‌کس؟
– اینجا جهنم نیست، تکه‌ای از بهشت است و من تنها نیستم و در انتظار یارانی مانده‌ام که بزودی می‌رسند و من امید دارم که یاری مرا بپذیرند. ترسی ازشما ندارم چه مشرک باشید چه حرامی یا مسلمان. چرا که به زودی مشرکان و حرامیان و مسلمانان هم‌پیمان می‌شوند تا در همین بیابان و همین گودال بهترین بنده خدا و فرزند رسولش را بکشند و بر کشتهٔ او پای‌فشانی کنند.

و به سوی خیمه رفت تا باز هم عبدالله و سوار با حیرت به یکدیگر نگاه کنند. سوار گفت: «گمان می‌کنم تیغ افتاب عقلش را زائل کرده و دیگر از یاری ما بی‌نیاز شده است…»

عبدالله به دنبال انس تا جلو خیمه رفت و گفت: «بسیار خب پیرمرد گمان کن ما‌‌ همان یارانی هستیم که در انتظارشان مانده‌ای اگر یاری می‌خواهی بگو تا یاری‌ات کنیم»
انس سر بلند نکرد و گفت: «شما از این سو امده‌اید اما آنکه من در انتظارش هستم از آن سو می‌آید؛ از حجاز»

صادق کرمیار، نویسنده این کتاب در معرفی کتابش می‌گوید: این کتاب داستان تردید آدم‌هاست و حال و هوای جوانی به نام “عبدالله‌بن عمیر” را روایت می‌کند که به دنبال حقیقت است و می‌خواهد بداند در جریان جنگ امام‌حسین (ع) و یزید در واقع حق با کدام‌شان است. و در آخر تصمیم می‌گیرد برای مقابله با کفار به جنگ یزید برود.
از طرفی دیگر داستان به بیان خلق و خوی مردم کوفه، خودخواهی و طلبکار بودن آنها می‌پردازد و مهر تاییدی است بر کلامی از حضرت علی (ع) که فرمودند: «نه خدا از مردم کوفه راضی بود و نه آنها از خدا.» در آخر هم داستان به این سو می‌رود که چگونه مردم کوفه در راه خودخواهی و برای رسیدن به آرزوهای خود امام حسین (ع) را قربانی می‌کنند.
این اثر برداشتی داستانی از یک واقعه تاریخی است و ویژگی بارز آن روایت بدون تحلیل شخصی نویسنده است.

نویسنده این مطلب: ذهن‌نوشت
مطلبی دیگر درباره این کتاب +