برام نقاشی کشیدن

آخه من فدای اون چشم های خوشگل و پر از برق امیدتون بشم.

تو این چند روز، سعی کردم باهاشون دوست بشم و با عربی دست و پا شکسته، باهاشون ارتباط برقرار کنم. اسم‌هاشون رو یاد گرفتم و اسمم رو یاد گرفتن 🙂

یه ساعت پیش، بهشون مدادرنگی و دفتر نقاشی دادم.
بقیه همسفرها، صبح حرکت کردن به سمت کربلا. ما هم منتظریم سری آخر میوه‌ها رو پخش کنیم و حرکت کنیم. تو اتاق، خواب بودم که با صدای خوردن دستی به درِ آهنی اتاق بیدار شدم و همزمان یه صدای دخترونه با لهجه ترکی_عربی گفت “فاطمه خانوم”
بلند شدم در رو باز کردم. زینب و هاجر و اون یکی زینب دفتر به دست، پشت در بودن؛ هدی  و فاطمه هم کنارشون ایستاده بودن. دفترهاشون رو باز کردن و گرفتن جلوم و نقاشی‌هایی که کشیده بودن رو بهم نشون دادن ^_^
رفته بودن سریع با مدادرنگی‌ها نقاشی کشیده بودن و آورده بودن که بهم نشون بدن.

دلم براتون تنگ میشه؛ کاش سال دیگه هم بیام و دوباره ببینمتون، ولی نه! کاش بیام و نبینمتون و بعد سه سال و نیم، برگشته باشید شهر و خونه خودتون.

[بچه های آواره های ترکمن شهرهای موصل و تلعفر هستن که حدود سه سال و نیمه اینجا، تو موکبی نزدیک کربلا، ساکن هستن]

چند ساعتی مهمانم بود

مشغول کارهایم بودم که دیدم تبلتم را برداشته و بازی مورد علاقه‌اش را بازی می‌کند! نگاهش کردم و گفتم اجازه گرفتی؟ تبلت را گذاشت زمین، سرش را انداخت پایین و با لبخندی ملیح گفت اجازه میدی بازی کنم؟ گفتم نه! سرش خم‌تر شد و لبخندش محو … با خودم گفتم نیم ساعت دیگر خودم تبلت را میدهم دستش و میگویم الان اجازه داری بازی کنی. ولی نیم ساعت بعد یادم رفت؛ مادرش آمد دنبالش و رفتند …

الان یادم افتاد که فراموش کردم تبلت را بدهم تا بازی کند و عذاب وجدان از شکستن دل یک بچه پنج ساله رهایم نمی‌کند … کاش از یادش رفته باشد … یعنی یادش می‌ماند؟

دلم برایشان تنگ شده

اسمش علی بود؛ از آواره های ترکمان شمال عراق. با چشمهای معصوم و لبخندی به لب.
نزدیک یکسال بود خانه و زندگیشان را رها کرده و اواره شده بودند.
شش ماه زندگی و خواب و بازی‌اش مشترک شده بود با چند بچه‌ی هم سن و سال خودش و مادرهایشان در یک حسینیه‌ی کوچک در شهر کربلا.

جارو دستساز گرفته بود دستش و آشغالهای روی زمین را جارو میزد؛ صدایش کردم؛ نگاهش که به دوربین افتاد خندید و سرش را انداخت پایین و با همان لبخند جارو زد.
《علاوی!* مطمئن باش به زودی به شهر و خانه‌ات
برمیگری و دوباره با اسباب بازیهایت بازی میکنی و مدرسه میروی. نگذار لبخند معصومانه‌ات هیچوقت از صورتت پاک شود. فاستقم کما امرت 》
vaadi.ir


ورده، ورده شوف اهنا* ….
هرچه صدایش میکنم، سرش را بالا نمی‌آورد، فهمیده میخواهم عکس بگیرم و بی‌محلی میکند.
ورده، تنها بچه ای بود که نتوانستم با هیچ روشی دوست‌ش شوم و ارتباط بگیرم. مثل اسمش زیبا بود و ناز داشت … ورده یعنی گل یا گل رز

vaadi.irده دقیقه نشد که با هم دوست شدیم. نه من حرف‌های عربی و ترکی‌شان را درست می‌فهمیدم، نه آنها حرفهای عربی فارسی من را؛ ولی دوست شدیم باهم. زینب ( دخترک سفیدروی مقنعه به‌سر وسط عکس) از بقیه خونگرم‌تر و اجتماعی‌تر بود، اسم بقیه را برایم گفت. علی، رقیه، زهرا، فاطمه … رقیه کوچک‌ترینشان بود، یکسال هم نداشت. خواستم بپرسم شما یکسال است آواره شده‌اید، رقیه کجا دنیا آمده؟ رویم نشد …. گفتم جمع شوید یک عکس دسته‌جمعی بگیرم. “آلا” دختر شروشور پانزده ساله‌ای بود، رفت از کنار دیوار چند کاسه بشقاب آورد و جلوی بچه‌ها گذاشت، گفت این ظرفها هم در عکست باشد. عکس را که گرفتم، گفت دوربینت را بده، دستش دادم و طرز کار با دوربین و لنز را یادش دادم، شروع کرد به عکس گرفتن از بچه ها و در و دیوار. رقیه را بغل کردم و گفتم از ما عکس بگیر و بعد با مادر رقیه که هم سن خودم بود یک عکس سه نفره گرفتیم  … گفتم دوربین را بده تا از خودت عکس بگیرم قبول نکرد و خندید و فرار کرد.
چند روز است عکس هایشان را زیاد نگاه میکنم و دلم تنگ میشود برای خنده هایشان. برای زینب، علی، رقیه و آنهای دیگری که اسمشان را فراموش کردم.

10932314_753359174748089_1423016420_n*عربها وقتی می‌خواهند پسربچه‌ای که اسمش علی است را با مهربانی صدا کنند، “علاوی” یا “علوچ” خطابش میکنند.

* شوف یعنی ببین، اهنا هم یعنی اینجا

پ ن: این عکس نوشته‌های سفر اربعین به عراق را در اینستاگرام گذاشته بودم، حیفم آمد اینجا نباشند.

داعش که به شمال عراق حمله کرد، هزاران خانواده شیعه، سنی، غیر مسلمان ساکن شهرهای شمالی عراق از خانه و شهرشان فرار کردند و آواره شدند. بچه‌های در عکس، چند خانواده ترکمن عراقی بودند که شش ماه بود در حسینیه‌ای در کربلا ساکن بودند.

بازنشر این مطلب: فارس نیوز  فرنگ‌نیوز

کاش برایم دعا کند

دو ماهه تکلیف شده؛ اذان را که گفتند، رفتم وضو گرفتم تا نماز بخونم، بهم گفت خاله صبر کنید منم باهاتون بخونم.
چادرم را سر کردم و جانماز را انداختم، بعد دیدم اینطوری خوب نیست، جانماز را از حالت عمودی به افقی عوض کردم طوری که برای هردومون باشه و هردو کنار هم روش بیاستیم. خوش‌ش آمد و با لبخند گفت ئه چه خوب شد اینطوری.

قامت را بستم و شروع به خوندن کردم، حواسم بهش بود؛ راستش یاد دوران تازه به تکلیف رسیدن خودم افتادم، چه ذوقی داشتیم برای نماز و چه احساس بزرگ شدنی بهمون دست میداد. با چادر سفیدی که برای جشن عبادت مامان برام دوخته بودن و بالای سرش گل های صورتی زده بودن، ولی وقتی مدرسمون خواست برامون جشن عبادت بگیره، گفت باید همه‌تون گل‌های سبز بزنید به بالای چادرهاتون و مامان هم آن گل‌های صورتی را کندند و گل‌های سبز زدند به جاش؛ گل‌های سبزی که دوستشون نداشتم و من را در غم از دست دادن گل‌های ناز صورتی‌م نشوندن.

سلام نماز را دادم و طبق عادت همیشگی‌م گره چادر را باز کردم؛ برگشت بهم گفت: «تسبیح‌های حضرت زهرا را نمیگین؟» یک لحظه موندم، خیلی وقت‌ها تسبیحات را نمی‌گم و نماز بعدی را شروع میکنم؛ گفتم «چرا میگم الان» گفت: «با آیه الکرسی؛ مامانم گفته هرکی بعد از نمازش آیه الکرسی را بخونه و بعدش تسبیحات را بگه، خدا یکی از آرزوهاش را برآورده میکنه» بعد از تو جانماز دو تا تسبیح برداشت و یکی را داد دست من! خودش هم شروع کرد به خواندن آیه‌الکرسی و الله اکبر و الحمدلله گفتن.

وسط تسبیح گفتن‌هاش گفت: «شما تا حالا نافله شب خوندین؟» گفتم:«همون که یازده رکعته؟» گفت:«آره یه رکعتی داره، کیمی تونه آن همه استغفرالله را تو سجده بگه؟» نمی‌دونم چرا بهش نگفتم که استغفرالله‌ها مستحبه و میتونی اگه دلت خواست نماز شب بخونی و آن استغفرالله‌ها را نگی یا راه بری و بگی! خودم وقتی یکی بهم این را گفت و حتی گفت میتونم تو قنوتش به جای اسم بردن از چهل تا مومن، بگم “اللهم اغفر مومنین و المومنات و المسلمین و المسلمات الاحیاء منهم و الاموات” ترغیب شدم به نماز شب خوندن و از طولانی بودنش نترسیدم.

داشت سبحان الله‌ی تسبیح را میگفت که من تسبیح‌م تموم شد و رفتم سجده؛ احساس کردم صداش نزدیک‌تر شد بهم، سرمو آروم بالا آوردم و دیدم آن هم رفته سجده و داره ادامه‌ی سبحان الله ها را توی سجده میگه. 🙂 بعد هم دعا کرد؛ دعائی که حتما خدا براش برآورده میکنه.

چقدر دوست داشتم بدونم چه دعائی کرد.