همسفر

بـاور نمی‌کنم که تـویی خـم کمر شدی
من مانده‌ام، تو با چه کسی همسفر شدی

پـرپـر نـزن که بند دلم پاره می‌شود
پـرپـر نـزن اگرچه که بی‌بال و پر شدی

من را ببخش، با همه دریا دلی ولی
از گریه‌های کودک من خون جگر شدی

یک عمر هست مـاه بنی‌هاشمی ولی
آنقدر ماه و خوب که آخر نظر شدی

با فرق زخم خورده و با خون صورتت
این لحظه‌ها چـقدر شبیه پدر شدی

پهلو و دست و صورت و بازوت زخمی است
مـانند حال مادرمان پـشت در شدی

شمشیر و تیر و نیزه و… کافی نبود که
مضروب هرچه سنگ در این دور و بر شدی

بعد ازتو من چه بی‌کس وبی یار می‌شوم
حتماً بـه این دلیل تو هـم چشم تـر شدی

علی اصغر ذاکری

کوله‌بارِ غم

زیرِ سنگینی بار معصیت خم می‌شویم
روی دوشت کوله‌باری مملو از غم می‌شویم

انتظارِ انتظار از ما نداری، وایِ ما
پرده‌برداری شود، رسوای عالم می‌شویم

گرچه می‌دانم چرا دلواپسی آقا! ولی
غصه‌ی ما را نخور، یک‌روز آدم می‌شویم

ما که با خشکیدگیِ چشمه‌های چشممان
روضه‌ی جدت که باشد، مثل زم‌زم می‌شویم

ما عزاداران بی‌تابی که دیگر سالهاست
طی نگشته، باز دلتنگ محرم می‌شویم

بامدادِ جمعه‌ها شادیم چون شاید ظهور …
باز هم تا شب نمی‌آیی و در هم می‌شویم

دوستت داریم اما حیف عاشق نیستیم
بعد از عمری اگر باقی‌ست کم‌کم می‌شویم

علی‌اصغر ذاکری