از آدم بگیرید تا خونه و ماشین و کتاب و وبلاگ و لباس و … هرکدوم از اینها را میشه دوست داشت؛ خیلی دوست داشت، در حدی که دلبستهشون شد. دل براشون تنگ بشه، وقتی مجبور بشی ترکشون کنی کلی غم و غصه بیاد تو دلت و با اشک توی چشمهات مجبور بشی ازشون دست بکشی. بعضی از مکانها هم هستند که آدم بدجور دلبستشون میشه؛ حالا یا به خاطر خود مکانه، مثلا یه خونهایه که بیست سال توش زندگی کرده و دوستش داره یا بهخاطر خاطره خوب و به یادموندنیه که از آنجا داره یا دلیلهای دیگه …
اولینبار با مریم رفتم رستوران گیاهی و بعدش دو سه بار با چند تا از دخترای وبلاگنویس به خاطر فضای مناسب این رستوران، آنجا قرار گذاشتیم و همدیگر را دیدیم. فضای بزرگی داشت که هم میتونستی در قسمت سربسته و سالن مانندش بشینی و هم در تراس و فضای بازش. این بزرگی فضا باعث میشد که اگه رستوران خیلی شلوغ نباشه بتونی راحت یک ساعت یک ساعت و نیم بشینی و از فضای پارک و دار و درختش لذت ببری.
به غیر از رستورانهای جاده کرج و اوشان که کنار رودخانه هستند، جای دیگهای مخصوصا در سطح شهر سراغ ندارم که وقتی روی صندلی نشستی، کنارت و روبروت درخت و فضای سبز باشه و بتونی از این نعمت زیبای خدا لذت ببری.
همهی این خاص بودنهای رستوران گیاهی یک طرف، خاطرهی اولین بیرون رفتن با همسرم و غذا خوردن در این رستوران هم یک طرف دیگه که باعث شد این رستوران در ذهنم یک مکان دوست داشتنی حک بشه و گاهی اوقات دلتنگش بشم. دلتنگه با همسر غذاخوردن بر روی صندلیهای آهنی و رو به درختهای سبز سر به فلک کشیده…
پ.ن۱: شما هم بنویسید از دوستداشتنی هایتان
پ.ن۲: از اواسط پائیز تا اواخر فروردین یک پلاستیک ضخیم حائل بین میزها و فضای باز میشه برای جلوگیری از سرما و برف و بارون. عکس برای همان زمان است.
پ.ن۳: آدرس رستوران: خیابان طالقانی، موسوی شمالی(فرصت)، خانه هنرمندان ایران(از مترو که بیاین باید لانه جاسوسی را تا آخر پیاده برید و بعد خیابون موسوی را برید به سمت بالا، پارک دیده میشه و بعد هم ساختمان و رستوران)
