ماهی در آب*

روحم آرامش می‌خواهد؛ خسته است از هجوم افکار و کارهایم. آرامشی از جنسِ ایستادن در مسجد گوهرشاد و تکیه زدن به دیوار ایوان مقصوره و زل زدن به زردیِ گنبد؛ آرامشی از جنسِ نشستن روی ساحل تبدارِ دم غروب و نگاه کردن به موج‌ها و گوش دادن به صدای دریا… می‌روم مسجد؛
دعای بین دو نماز کمی آرامم می‌کند ولی هنوز پر از التهابم، پر از تشویش
نماز دوم که تمام می‌شود، تکیه میدهم به صندلی‌هایی که کنار مسجد گذاشته‌اند، سرم پایین است و آرام در خلوت خودم اشک میریزم. از بلندگو اعلام میکنند صفحه پانصد‌و‌سی‌چهار قرآن را می‌خواهند بخوانند.
خانمی می‌آید و صندلی کناری می‌نشیند. سرم را بلند میکنم؛ زنی پنجاه ساله است. می‌گوید بیا بالا بشین دخترم!
تشکر میکنم
و می‌گویم روی زمین راحت‌ترم. لبخند می‌زند و قرآنش را باز میکند و من غرق در دنیای خودم میشوم؛ اشک می‌ریزم و سعی میکنم آرام شوم.
چند دقیقه نگذشته که زنی صندلی به دست به سمتم می‌آید. صندلی را کنار من و روبروی زن پنجاه ساله می‌گذارد و میگوید «پاتو دراز کن خانم طلوعی» و خودش می‌رود کمی آنطرف‌تر می‌نشیند.
خانم طلوعی تشکر میکند
و پایش را که ظاهراً درد میکند، روی صندلی دراز میکند.
چای می‌آورند! چایِ مسجد؛ برمیدارم و دنبال جایی امن برای گذاشتنش هستم وفکر میکنم چند سال است چایِ مسجد نخورده‌ام که “خانم طلوعی” به سطح روی صندلی اشاره میکند و رو به من میگوید «بذار اینجا لیوانت رو اگه میخوای»
تشکر می‌کنم.
پشت‌بلندگو اعلام میکنند دعای آل‌یاسین میخواهند بخوانند؛ خانم طلوعی به سختی پایش را روی زمین می‌گذارد و به سمتی می‌رود؛ غرق در خودم هستم که کتاب دعایی سمتم گرفته می‌شود. خانم طلوعی است؛ برای خودش و من کتاب دعا آورده.
تشکر میکنم
و کتاب را باز میکنم و میخوانم
«…فاشهَد على ما اشهدتک علیه و انا ولی لک بری من عدوک…» دعا تمام میشود و مسجد کم‌کم خالی میشود؛ التماس‌دعا میگویند، دست میدهند و میروند.
حالم خوب شده؛ آرامش مسجد و صدای دلنشین دعا آرامم کرده و مهربانی آدم‌های مسجد؛ #آدم‌هایِ_مسجدی که نمیدانم همه‌جا همین‌قدر مهربانند یا محیطِ مسجد “مهربان‌ترشان” کرده.
.
خدایا “مهربان‌مان” کن

  • عنوان گرفته شده از حدیثی از پیامبر است که می‌فرمایند مومن در مسجد، مانند ماهی در آب است

صبحی که شب قبلش با گریه خوابت برده؛
قبل از جمع کردن رختخواب‌ت
باید دستمال‌های گوله شده اطراف متکا رو جمع کنی