مامان، عاشق تزئینات روی یخچال است. هرجا وسیلهای آهنربایی که بشود به یخچال زد دیده، خریده؛ از بیست-سی سال پیش تا الان.
اهل دور انداختنشان هم نیست. نگه میدارد خاطراتش را
از آن زنهایی است که دوست دارد روی یخچال و فریزرِ آشپزخانهاش پر باشد؛ شلوغ و سرزنده.
هفته پیش که به خانهشان رفتم، یخچال را تمیز کرده بود، همهٔ «یخچالکی» ها را شسته بود. وظیفه علم کردن مجددشان روی یخچال افتاد به من؛ از آلبوم چند عکس قدیمی درآوردم و به یخچال چسباندم تا هروقت آمدیم آشپزخانه، خاطرهبازی کنیم. باقی یخچالکیها را کنار هم چسباندم، همانطور که مامان دوست دارد؛ شلوغ و سرزنده. رسیدم به قدیمیهایشان؛ همانهایی که از کودکی من هم خاطره دارند. قدیمی شدهاند و رنگورو رفته و خراب، ولی مامان دوستشان دارد و میگوید پُرَند از خاطره خوب برایش. میدانم که مامان مخالفت میکند ولی مثل دفعات قبل اصرار میکنم و میگویم «آخه چیه اینا رو نگه داشتین. بریزینشون دور» مامان اما مخالفت میکند؛ همان که میدانستم. دوستشان دارد. میگوید «بزنشون پشت که خیلی دیده نشن» قبلاً هم همانجا بودند؛ یعنی از زمانیکه مهر “قدیمی” بودن بهشان خورد، به دیوار کناری یخچال تبعید شدند که در دید نیست و فقط اگر کسی سراغ کابینتهای کنار یخچال برود، آنها را میبیند.
همانجا میزنمشان؛ دور از دید. در تبعیدگاه. به حکم کهنه و قدیمی شدن ولی دوستداشتنی بودن برای مامان.
چقدر خاطره قدیمی داریم و در کمدهای خانه و کمدهای ذهنمان نگهشان داشتیم. گاهی سراغشان میرویم و زنده میشویم؛ گاهی سراغشان میرویم و اشک میشویم.
گاهی لبخندی میشوند بر لبمان، گاهی مثل سیلیای میشوند بر صورتمان.
مامان دوستداشتنیها را نگه میدارد. کاش من هم میتوانستم