وقتی ساعت ده صبح کتابی رو شروع به خوندن میکنی و با مشغلههای مختلف، ساعت دوازده شب به صفحه ۲۰۰ کتاب میرسی و نمیتونی رهاش کنی و بخوابی یعنی اون کتاب چیزی برای گفتن داره و دوسش داشتی؛ و بالاخره ساعت دو کتاب رو تموم میکنی و یه لبخند میزنی و میگی “خوب بود، کاش آخرش انقدر ریتم تند نداشت”
خط کلی و طرح داستان، شاید موضوع تکراری ای بود ولی گرههای داستان اون رو جذاب میکرد. دو خواهردوقلو که یکی بخاطر ضعیفتر بودن بیشتر مورد توجه و مراقبت خانواده قرار میگیره و دیگری که راوی داستان هست، کمتر و همین باعث حسادتها و کشمکشهای داستان میشه.
وقتی کتاب رو که درواقع رمان نوجوون هست و از زبون یه دختر نوجوون روایت میشه خوندم، شور و سرخوشیهای اون دوران برام زنده شد! گاهی دوست داشتم برگردم به ده پونزده سال پیش و یه دختر نوجوون بشم که تازه میخواد دنیا رو کشف کنه، تازه میخواد عاشق بشه؛ حتی عشقهای خام نوجوونی درست مثل عشق خام “ویز” به کاپیتان
داستان جذاب بود، شخصیتها و دیالوگها خوب دراومده بودن، ترجمه خوب بود. مخاطب با شخصیت داستان، هم قدم میشد ولی فصل آخر کتاب که راوی زمان حال یا بزرگسالیاش رو تعریف کرد خیلی سریع و اذیتکننده بود. انگار نویسنده از نوشتن خسته شده یا میخواسته کتابش طولانیتر نشه و ازدواج و شغل و موفقیت “ویز” رو تو چند صفحه نوشته و تمام
شاید بخاطر همین انتهای نچسب! توی گودریدز چهار ستاره بهش دادم!
یعقوب را دوست داشتم
نویسنده: کاترین پترسون
ناشر: پیدایش