حسینیه سادات اخوی

حس حسینیه‌های قدیمی عجیب است؛ انگار روضه‌هایشان حقیقی‌تر است. خلوص بیشتری دارند. شاید هم روحِ خسته‌‌مان از هزار غوغا و هیاهوی شهر، با روضه‌های بدون طبل و زنجیر و اکو آرام می‌گیرد؛ با سخنرانی‌ها و روضه‌های کوتاه قرار می‌گیرد.
هرچه هست، آرامشی که در حسینیه‌ها و خانه‌های قدیمی به جانم می‌ریزد ناب‌تر و زلال‌تر هستند.

اینجا حسینیه سادات اخوی است. درست میان کوچه‌پس‌کوچه‌های تهران قدیم؛ محله عودلاجان و امامزاده یحیی.
دویست سال است اینجا روضه اهل‌بیت پیامبر خوانده می‌شود؛ دویست سال است عزاداران اینجا حسین حسین میکنند؛ توشه می‌گیرند.

دوستان آدرس مترویی‌اش را پرسیدند؛ بروید خط دو مترو، ایستگاه بهارستان پیاده شوید. تاکسی بنشینید به سمت جنوب. بگویید عودلاجان، روبروی پمپ بنزین پیاده میشوم. کنار پمپ بنزین کوچه‌ای است به نام برزن، بگیریدش و بیایید داخل تا انتها و بعد بپیچید به راست؛ بیایید تا صدای حسینیه به گوشتان برسد. چای و نان قندی معروف‌ش را بخوردید و بنشینید پای منبرها و روضه‌های یکربعی و زیر خیمه‌ی قدیمی اباعبدالله نفس تازه کنید. التماس دعا

اوف لنا الکیل

سرشب برای کاری، از خونه رفتیم بیرون. وقتی کارمون تموم شد، گفتیم بریم خیابونا رو بچرخیم و شربت بخوریم!
نیمه‌شعبان برای من یعنی خ هفده‌شهریور، یعنی میدون خراسون، یعنی خ ایران و قدم به قدم چراغونی و جشن و شربت و شیرینی؛ ولی تو تبعیدگاه غرب تهران هیچ خبری نبود.
به سیداحمد گفتم بریم باغ‌فیض شاید اونجا اثری از جشن باشه. هیأت بنی‌فاطمه برپا بود و شلوغ. دور زدیم تا برگردیم که دیدیم امامزاده بازه!
و این شد رزق شب #نیمه_شعبان ما. زیارت امامزادگان و شهدا.
سهممون از شربت و شیرینی عید هم شد یه دونه شکلات هدیه از شهدای گمنام ِ امام‌زاده.

🌿💮 عیدتون مبارک 💮🌿

خانه‌موزه جلال و سیمین

“سیدجلال” متولد ۱۳۰۲ بود و “سیمین” متولد ۱۳۰۰
جلال از خانواده‌ای کاملا مذهبی و روحانی بود و سیمین از پدری پزشک و مادری نقاش؛ و دختری بود به قول جلال “مکشوفه” *

«من با سیمین تفاوت‌های اساسی داشتیم هم در رگ و ریشه هم در خاستگاه و فرهنگ اما چه می‌شود کرد بادلی که او را جدا می‌خواست؟»

سال۱۳۳۱ که سیمین برای تحصیل به آمریکا می‌رود، جلال خانه‌ای می‌سازد بر زمینی که در محله تجریش و همسایگی نیما خریده بود. خانه‌ای با طراحی خودش.

«سیمین تو کم خندیده‌ای. این خانه را بنا می‌کنم تا صدای خنده‌های تو از آجرهای این خانه بلند شود.»

«وقتی فکر می‌‌کنم که تو ‌داری برای استقرار خودمان خانه می‌‌سازی، هم دلم می‌گیرد و هم دلم از لذت آب می‌شود. خانه‌ای که تو می‌سازی هر خشتش با عشق روی خشت دیگر گذاشته می‌شود و برای من از هر قصری مجلل‌تر است و می‌دانم که این عشق روح خانه خواهد بود و در خانه پراکنده خواهد شد»

آشپزخانه، اتاق نشیمن، ناهارخوری، اتاق کار جلال و اتاق خواب که در طبقه اولند و اتاق کار سیمین که در طبقه دوم است به همراه حیاطی کوچک ولی زیبا، قسمت‌های خانه سیمین و جلال را تشکیل می‌دهند. خانه‌ای بدون اتاق بچه!

خانه‌ای که بعد از فوت سیمین (سال نود)، خواهرش ویکتوریا ساکنش می‌شود و بعد شهرداری آن را می‌خرد و بازسازی و مرمت می‌کند و می‌شود یکی از «خانه‌موزه» های تهران؛ خانه موزه‌ای که روح زندگی بشدت در آن جاریست.

هنوز حسِ‌خوش دیدن این خانه بعد از گذشت یکروز با من است؛ مگر می‌شود به خانه نویسنده مورد علاقه‌ات بروی و در اتاق‌هایی که آقای‌نویسنده با روح هنرمندش طراحی کرده قدم بزنی به پرده‌ها و پنجره‌هایی که جلال در نامه‌اش به سیمین از زخم شدن دست‌هایش موقع جاگذاری پنجره در چارچوب نوشته نگاه کنی، وسائل شخصی‌شان از مبل و چرخ خیاطی و دمپایی گرفته تا کارت ملی و دفترچه بیمه و حلقه ازدواجشان را ببینی و حالت خوش نشود؟
بیاستی روبرو کتابخانه جلال و کتاب‌های شخصی آقای “مدیر مدرسه” را مرور کنی و لبخند نزنی؟ مگر می‌شود اتاق کار جلال با آن منظره روبه حیاط و درخت اقاقیا که جلال جایی می‌گوید محل ملاقاتش با آیت‌الله طالقانی بوده، و نردبان و کتابخانه را ببینی و تصور نکنی آقای نویسنده همینجا نشسته و سیگار میکشد و نوشابه میخورد و با آن سبک خاصش برای تو می‌نویسد؛ خسی در میقات را، زن زیادی را، غرب‌زدگی را

روحش شاد

آدرس: تجریش، دزاشیب، خیابان شهید رمضانی، کوچه رهبری، کوچه پسندیده، بن‌بست ارض

پارک طناب


تهران پارک‌های جالبی داره مثل پارک مهرگان که ما بهش میگیم پارک طناب ؛ چرا طناب؟ چون وسائل بازیش طنابهای محکی‌ه برای بالا رفتن و خالی شدن هیجان بچه‌ها و حتی بزرگ‌ترها! :)) مخصوصاً بزرگ‌ترهایی که کودک‌درونشون حسابی زنده است، اینجا با خیال راحت می‌تونن رهاش کنن و قدرت تمرکز و حفظ تعادلشون رو محک بزنن.

چهارده‌بدر! امسال ما اینجا گذشت؛ با یه خاطره هیجان‌انگیز!

پ‌ن: مهرگان شمال‌ِشرق تهرانه؛ بالاتر از اتوبان ارتش. بین آجودانیه و شهرک محلاتی

بی همه چیز

قصه از چهار سال پیش شروع شد؛ از روزی که معصومه کتاب تاجیک را معرفی کرد و خواندمش.
نویسنده‌اش را نمی‌شناختم؛ «تاجیک» اولین تجربه‌اش بود ظاهراً. در اینستا به دنبال صفحه‌اش گشتم و یافتمش! پدرِ تاجیک را یافتم. پست‌هایش کمی خاص بود؛ مثلِ تاجیک
دنیای خودش را داشت، ظاهر شاد و درونی متلاطم؛ مثل تاجیک
سنگ می‌تراشید و روی در و دیوار شهر نقاشی می‌کشید. نقاشی نه! آدم‌ها را نقش می‌زد بر دیوارها. جان میداد به دیوارِ خرابه‌ها با نقش‌ها. اسمشان را گذاشته بود #نقش_هایی_که_پیدا_کردم
نقش‌ها اصولاً جایی زده می‌شدند که حرفِ گفتنی‌شان بیشتر درک شود؛ جایی زده می‌شدند که بتوانند لبخندی شوند بر لبِ پرغصه‌ای… حتی به خرابه‌های سوریه و خرمشهر هم رسیدند و سرگرمی شدند برای بچه‌های آن دیار.
چند نقش رفتند و زده شدند به دیوار‌های خرابه #عودلاجان؛ یکی از قدیمی‌ترین محله‌های تهران. قبل از عید، ظاهراً شهرداری از نقش‌ها خوشش آمده و خرابه را مرتب کرده و نقش‌ها را فعلا نگه داشته و خلاصه گالری جالبی شده از طرح‌های میرزاحمید.

تا کل دیوارها خراب نشده و نقش‌ها تکه‌تکه نشده‌اند، اگر گذرتان به بهارستان می‌خورد، پیشنهاد میکنم این نمایشگاه که بدون هماهنگی بین نقاش و شهرداری برپاشده را ببینید؛ نقش‌هایی که هرکدام قصه دارند و راوی هر قصه شمائید!

آدرس نمایشگاه “بی‌همه‌چیز” تهران، پایین‌تر از میدان بهارستان، خ مصطفی خمینی، پایین‌تر از سرچشمه، روبرو پمپ بنزین، بن‌بست برازجان

عکس‌ها را در اینجا ببینید

آن مرد آبلیموفروش

_پنج کیلو لیمو میخوام برای آبگیری.
مغازه دار که مرد سی و پنج شش ساله ای میخورد، پنج کیلو لیمو را از سینی جلوی مغازه میکشد، وزن میکند و تحویل ما میدهد و میگوید: “بریزینشون تو اون تشت و با اون شلنگ بشورینشون و بعدم بریزین تو سبد بیارینشون اینجا.” و اشاره میکند به سبد و شلنگ و تشت جلوی مغازه اش.
یکدور آب روی لیموها گرفته ایم که متوجه نگاه سنگینش میشویم.
آب درون تشت که کمی کرم رنگ شده را کنار جدول خالی میکنیم و دوباره روی لیموها آب میریزیم که صدایش درمی آید، “بسه دیگه. تمیزن اینا، نمیخواد انقدر بشورینشون. من خودم اول میشورمشون، بعد میریزم رو سینی برای فروش”
لیموهای رها شده در سبد را میبریم برای آبگیری.
بطری‌های پرشده از آب لیموی تازه را برمیداریم و می‌خواهیم برویم که می‌رود از داخل مغازه یک جعبه لیمو می آورد تا سینی خالی شده را پر کند. منتظریم طبق آنچه گفت لیموها را بشورد اول؛ ولی رکب خورده ایم! لیموها از جعبه آکبند، مستقیم به سینی هدایت شدند …

۱۹ ه-.ش. - 1

مثقال ذره شرا یره

برای اولین‌بار با مترو رفتم مولوی. ایستگاه مترو جائی به اسم میدان محمدیه بود و برایم ناآشنا. با پرس‌و‌جو از مغازه‌دارها فهمیدم تا بازاری که مقصدم است، فاصله دارم و باید تاکسی بنشینم؛ و انگار مقصد اکثر خانم‌ها هم همانجا بود، چون جائی که مغازه‌دارها نشانم دادند که سوار ماشین شوم، صفی بود از زنان منتظر تاکسی! ماشین‌ها به نوبت می‌آمدند و چهار مسافرشان را سوار می‌کردند و می‌رفتند؛ تندرنودی هم تاکسی بود، چهار مسافرش را که سوار کرد، من، اولین نفر در صف شدم و بعد از من، مادر و دختری. پیکان شصتی قسمت ما شد، خواستیم سوار شویم که خانمی از پیاده رو آمد و سریع سوار صندلی جلو ماشین شد و من و مادر و دختر نیز صندلی‌های عقب نشستیم. میدان را دور زد و وارد خیابان و کوچه پس‌کوچه‌هایی قدیمی شد. کوچه‌هایی که عرضش فقط به اندازه عرض همان پیکان بود و عجیب که ماشین به دیوارهای کوچه کشیده نمیشد. وارد خیابان یکطرفه‌ای شد که دوطرفش ماشین پارک شده بود و فقط یک ماشین از وسط عبور می‌کرد و حرکت ماشین‌ها به همین خاطر آرام و کند شده بود. کنار همان ماشین‌های پارک شده پیرمردی کنار گاری کوچکش ایستاده بود پرتقال تامسون می‌فروخت. آقای راننده‌ ظاهراً در آن ترافیک هوس پرتقال کردند و پیرمرد را صدا کرد و قیمت پرسید و گفت برایم دو کیلو بکش. پیرمرد از دوکیلو بیشتر کشید، خیابان باز شده بود و ماشین‌های جلوی پیکان حرکت کرده بودند، پیرمرد کیسه مشکی پرتقال‌ها را آورد دم پنجره راننده، راننده اعتراض کرد که زیاد است و کمش کن! ماشین‌های عقبی بوق می‌زدند، پیرمرد دوباره رفت کنار گاری‌اش و پرتقالها را کم کرد. سه خانم دیگر در ماشین ساکت بودند و شاید مثل من در دلشان احساس شرمندگی می‌کردند از ماشین‌های پشت سر که معطل پرتقال خریدن راننده‌ی ماشین ما شده بودند. به راننده گفتم: ببخشید، این کار درسته؟ برگشت گفت: ببخشید خانم، الان میریم. گفتم: برای من شاید مساله‌ای نباشه، ولی این همه ماشین پشت سر ما، منتظر هستن. با کمال خونسردی و با لبخندی گوشه لب گفت: اشکال نداره، اونا عادت دارن! پیرمرد با نایلون مشکی محتوی دوکیلو پرتقال تامسون آمد دم پنجره، پولش را گرفت، راننده ماشین را گذاشت دنده یک و حرکت کرد در خیابانی که هیچ ماشینی جلویش نبود …

پ.ن: بعد از حرکت، پرتقال را از کیسه درآورد و به زور به مسافرانش تعارف کرد! پرتقال‌هایی که ذره‌های حق‌الناس در آنها بود …