قصه از چهار سال پیش شروع شد؛ از روزی که معصومه کتاب تاجیک را معرفی کرد و خواندمش.
نویسندهاش
را نمیشناختم؛ «تاجیک» اولین تجربهاش بود ظاهراً. در اینستا به دنبال
صفحهاش گشتم و یافتمش! پدرِ تاجیک را یافتم. پستهایش کمی خاص بود؛ مثلِ
تاجیک
دنیای خودش را داشت، ظاهر شاد و درونی متلاطم؛ مثل تاجیک
سنگ
میتراشید و روی در و دیوار شهر نقاشی میکشید. نقاشی نه! آدمها را نقش
میزد بر دیوارها. جان میداد به دیوارِ خرابهها با نقشها. اسمشان را
گذاشته بود #نقش_هایی_که_پیدا_کردم
نقشها
اصولاً جایی زده میشدند که حرفِ گفتنیشان بیشتر درک شود؛ جایی زده
میشدند که بتوانند لبخندی شوند بر لبِ پرغصهای… حتی به خرابههای سوریه
و خرمشهر هم رسیدند و سرگرمی شدند برای بچههای آن دیار.
چند نقش رفتند و زده شدند به دیوارهای خرابه #عودلاجان؛
یکی از قدیمیترین محلههای تهران. قبل از عید، ظاهراً شهرداری از نقشها
خوشش آمده و خرابه را مرتب کرده و نقشها را فعلا نگه داشته و خلاصه گالری
جالبی شده از طرحهای میرزاحمید.
تا کل دیوارها خراب نشده و نقشها تکهتکه نشدهاند، اگر گذرتان به بهارستان میخورد، پیشنهاد میکنم این نمایشگاه که بدون هماهنگی بین نقاش و شهرداری برپاشده را ببینید؛ نقشهایی که هرکدام قصه دارند و راوی هر قصه شمائید!
آدرس نمایشگاه “بیهمهچیز” تهران، پایینتر از میدان بهارستان، خ مصطفی خمینی، پایینتر از سرچشمه، روبرو پمپ بنزین، بنبست برازجان
عکسها را در اینجا ببینید