“سیدجلال” متولد ۱۳۰۲ بود و “سیمین” متولد ۱۳۰۰
جلال از خانوادهای کاملا مذهبی و روحانی بود و سیمین از پدری پزشک و مادری نقاش؛ و دختری بود به قول جلال “مکشوفه” *
«من با سیمین تفاوتهای اساسی داشتیم هم در رگ و ریشه هم در خاستگاه و فرهنگ اما چه میشود کرد بادلی که او را جدا میخواست؟»
سال۱۳۳۱ که سیمین برای تحصیل به آمریکا میرود، جلال خانهای میسازد بر زمینی که در محله تجریش و همسایگی نیما خریده بود. خانهای با طراحی خودش.
«سیمین تو کم خندیدهای. این خانه را بنا میکنم تا صدای خندههای تو از آجرهای این خانه بلند شود.»
«وقتی فکر میکنم که تو داری برای استقرار خودمان خانه میسازی، هم دلم میگیرد و هم دلم از لذت آب میشود. خانهای که تو میسازی هر خشتش با عشق روی خشت دیگر گذاشته میشود و برای من از هر قصری مجللتر است و میدانم که این عشق روح خانه خواهد بود و در خانه پراکنده خواهد شد»
آشپزخانه،
اتاق نشیمن، ناهارخوری، اتاق کار جلال و اتاق خواب که در طبقه اولند و
اتاق کار سیمین که در طبقه دوم است به همراه حیاطی کوچک ولی زیبا،
قسمتهای خانه سیمین و جلال را تشکیل میدهند. خانهای بدون اتاق بچه!
خانهای
که بعد از فوت سیمین (سال نود)، خواهرش ویکتوریا ساکنش میشود و بعد
شهرداری آن را میخرد و بازسازی و مرمت میکند و میشود یکی از «خانهموزه»
های تهران؛ خانه موزهای که روح زندگی بشدت در آن جاریست.
هنوز
حسِخوش دیدن این خانه بعد از گذشت یکروز با من است؛ مگر میشود به خانه
نویسنده مورد علاقهات بروی و در اتاقهایی که آقاینویسنده با روح هنرمندش
طراحی کرده قدم بزنی به پردهها و پنجرههایی که جلال در نامهاش به سیمین
از زخم شدن دستهایش موقع جاگذاری پنجره در چارچوب نوشته نگاه کنی، وسائل
شخصیشان از مبل و چرخ خیاطی و دمپایی گرفته تا کارت ملی و دفترچه بیمه و
حلقه ازدواجشان را ببینی و حالت خوش نشود؟
بیاستی روبرو کتابخانه جلال و
کتابهای شخصی آقای “مدیر مدرسه” را مرور کنی و لبخند نزنی؟ مگر میشود
اتاق کار جلال با آن منظره روبه حیاط و درخت اقاقیا که جلال جایی میگوید
محل ملاقاتش با آیتالله طالقانی بوده، و نردبان و کتابخانه را ببینی و
تصور نکنی آقای نویسنده همینجا نشسته و سیگار میکشد و نوشابه میخورد و با
آن سبک خاصش برای تو مینویسد؛ خسی در میقات را، زن زیادی را، غربزدگی را
روحش شاد
آدرس: تجریش، دزاشیب، خیابان شهید رمضانی، کوچه رهبری، کوچه پسندیده، بنبست ارض