خاطراتِ قدیمی

مامان، عاشق تزئینات روی یخچال است. هرجا وسیله‌ای آهن‌ربایی که بشود به یخچال زد دیده، خریده؛ از بیست-سی سال پیش تا الان.
اهل دور انداختن‌شان هم نیست. نگه میدارد خاطراتش را
از آن زن‌هایی است که دوست دارد روی یخچال و فریزرِ آشپزخانه‌اش پر باشد؛ شلوغ و سرزنده.
هفته پیش که به خانه‌شان رفتم، یخچال را تمیز کرده بود، همهٔ «یخچالکی» ها را شسته بود. وظیفه علم کردن مجددشان روی یخچال افتاد به من؛ از آلبوم چند عکس قدیمی درآوردم و به یخچال چسباندم تا هروقت آمدیم آشپزخانه، خاطره‌بازی کنیم. باقی یخچالکی‌ها را کنار هم چسباندم، همانطور که مامان دوست دارد؛ شلوغ و سرزنده. رسیدم به قدیمی‌هایشان؛ همان‌هایی که از کودکی من هم خاطره دارند. قدیمی شده‌اند و رنگ‌ورو رفته و خراب، ولی مامان دوستشان دارد و می‌گوید پُرَند از خاطره خوب برایش. میدانم که مامان مخالفت میکند ولی مثل دفعات قبل اصرار میکنم و می‌گویم «آخه چیه اینا رو نگه داشتین. بریزین‌شون دور» مامان اما مخالفت میکند؛ همان که می‌دانستم. دوستشان دارد. می‌گوید «بزنشون پشت که خیلی دیده نشن» قبلاً هم همان‌جا بودند؛ یعنی از زمانی‌که مهر “قدیمی” بودن بهشان خورد، به دیوار کناری یخچال تبعید شدند که در دید نیست و فقط اگر کسی سراغ کابینت‌های کنار یخچال برود، آنها را میبیند.
همان‌جا میزنمشان؛ دور از دید. در تبعیدگاه. به حکم کهنه و قدیمی شدن ولی دوست‌داشتنی بودن برای مامان.

چقدر خاطره قدیمی داریم و در کمدهای خانه و کمدهای ذهنمان نگهشان داشتیم. گاهی سراغشان می‌رویم و زنده می‌شویم؛ گاهی سراغشان می‌رویم و اشک میشویم.
گاهی لبخندی میشوند بر لبمان، گاهی مثل سیلی‌ای می‌شوند بر صورتمان.

مامان دوست‌داشتنی‌ها را نگه میدارد. کاش من هم می‌توانستم

و من عینکی شدم

اولین‌بار که فهمیدم مشکلی وجود دارد، شاید یکسال پیش بود! با خواهرم به سینما رفته بودیم؛ یادم است فیلم تنهای تنهای تنها بود. وقتی “الگا”، زن روس داستان داشت به روسی صحبت می‌کرد و ترجمه حرف‌هایش به فارسی نوشته میشد و من نمی‌توانستم آنها را به خوبی بخوانم. حروف با رنگ سفید و حاشیه مشکی تایپ شده بود و وقتی رنگ‌های صحنه روشن بودند، خواندنشان امکان‌پذیر نبود!

آرام به خواهرم گفتم «چرا با این رنگ زیرنویس رو نوشتن، اصلا نمیشه خوند!» و وقتی صدای آهسته خواهرم را شنیدم که گفت «مشکلش چیه؟ قابل خوندنه که!» فهمیدم مشکل از رنگ سفید کلمات نیست، مشکل از چشم‌های من است؛
گذشت و جدی نگرفتم حروف ناخوانای سفید را

رفته بودیم مسافرت؛ با ماشین. تابلوهای کنار جاده را میدیدم ولی عددهایی که خبر از مسافت مانده‌مان تا مقصد را میدادند را نه! فکر می‌کردم فاصله‌مان تا تابلو خیلی زیاد است که نمی‌توانم بخوانمشان، ولی وقتی همسر گفت «هشتاد کیلومتر مونده هنوز» دوباره به تابلویی که کامل نزدیکمان شده بود نگاه کردم و تازه توانستم عدد را بخوانم؛ تا وقتی به تابلو بعد برسیم فکرم مشغول بود و وقتی دوباره فقط موقع نزدیک شدن به تابلو توانستم عددها را بخوانم، یاد سینما و جملات زیرنویس افتادم و فهمیدم خبرهایی در چشم و قرنیه‌ام رخ داده.

یادم نمی‌رود تلاشم را برای دیدن سمتِ علامت‌هایی که دکتر بر روی پرده می‌انداخت، انگار نمی‌خواستم باور کنم چشمم ضعیف شده، چیزی تغییر کرده و چشمهایم دیگر مثل قبل نیست. چشم‌هایی که شاید، خودم به این حال در آوردمشان! دلم برایش تنگ شد! برای چشم‌هایی که نزدیک سه دهه همه چیز را نشانم داده بود؛ وقتی دکتر برای عینک گرفتن نسخه نوشت تازه باور کردم چیزی در چشمانم را از دست داده‌ام که شاید هیچوقت دوباره بدستش نیاورم.

عینک‌م
عینک‌م

پ ن: یکبار فاطمه خیلی جدی گفت از دستت ناراحت و عصبانی‌ام. علت را که پرسیدم، گفت چون از چشم‌هایت خوب مراقبت نکردی!

صبحِ بیست‌و‌سوم

دیشب احیا بود؛ شبِ بیست و سوم. وقتی داشتم سحری را آماده می‌کردم لباس‌های مشکی پوشیده شده چند روز قبل را با دو تا ازچادرهام‌ را انداختم تو ماشین لباسشوئی و ماشین را روشن کردم و تنظیم کردم که تا یک ساعت و پانزده دقیقه بعد، لباس‌ها را بشوره؛ یعنی تقریبا نیم ساعت بعد از گفتن اذان و همان موقع‌هایی که کارها تمام شده و می‌خوام بخوابم. سحری را خوردیم، اذان را گفتن، ظرف‌ها را شستم، نمازم را خوندم و خیره شدم به زمانسنجِ قرمز رنگ ماشین و دقیقه‌هاش را مثلِ زندانی‌ای که روزهای باقی‌مونده از حبس‌ش را می‌شماره، میشمردم؛ یک دقیقه و تمام.  لباس‌ها را که داشتم پهن می‌کردم یاد مامان افتادم و زمان‌ی که می‌خواستن لباس مشکی و تیره توی ماشین بشورن و بلند می‌پرسیدن «فاطمه، چادر مشکی کثیف نداری؟ دارم لباس مشکی میندازم‌ها» و من چادرهایی که هفته‌های قبل پوشیده بودم را می‌بردم و میدادم بهشون و روز بعد تمیز و خشک تحویل‌شون میگرفتم. داشتم به این فکر میکردم که حالا دیگه مدیریت اینکه کی لباس مشکی بریزم با خودم‌ه، شستن و پهن کردن و اتو کردن‌ش با خودمه … داشتم به روزگار و عادت‌هاش فکر می‌کردم و قصد داشتم تا لباس‌ها تموم میشه برم رو تخت بگیرم بخوابم که یه موضوع برای نوشتن آمد تو ذهنم و برای خودش پرو بال گرفت. تصمیم گرفتم بنویسم‌ش تو وبلاگ و چون مطمئن بودم همان لحظه باید بنویسم و تا ظهر یادم میره یا حس‌م، لپ‌تاپ را روشن کردم؛ صفحه توئیتر برام باز شد و چند تا توئیت دوستان را خوندم و وبلاگ را باز کردم؛ چند دقیقه طول کشید؟ شاید سه دقیقه. صفحه‌ی سفید وبلاگ روبروم و آماده‌ی تایپ شدن، ولی! ولی هرچی فکر کردم که سه دقیقه پیش داشتم به چه موضوعی فکر می‌کردم و تصمیم گرفتم بنویسمش، یادم نیومد! حتی الان که ده دقیقه‌ای میشه دارم این متن را تایپ می‌کنم، هنوز یادم نیومده! وضعیتِ داغونِ حافظه‌ام این است … حرص‌م می‌دهد …

البته بی‌انصافیه اگه بی‌خوابی دیشب را دخیل این همراهی نکردن مغزم ندونیم 🙂
ان‌شالله خیر است

جمیل

منتظر بودیم تا همه‌ی گروه آماده بشوند و راه بیفتیم به سمت کربلا؛ سه روز پیاده‌روی … یادش بخیر. اول شارع‌الرسول جمع شده بودیم و منتظر. از فرصت استفاده کردم و ام‌پی‌فور را در گوشم گذاشتم و گوش دادم به مداحی‌ای که بیشترش را نمی‌فهمیدم یعنی چه ولی دوستش داشتم؛ ون‌ی آمد برای بردن ساک‌ها و وسائل، آقایان وسائل را در ماشین جا میدادند؛ منتظر بودم برای اعلام حرکت و همان اطراف راه می‌رفتم. نگاه‌م افتاد به گوشه خیابان، پشت ستون، دیوار خانه‌ی نیمه متروکه با دری قدیمی که بالایش را با مقوا پوشانده بودند و سیم‌های برق آویزان که در عراق معروف هستند و پیاده‌رویی که نصف موزائیک‌هایش کنده شده بود و دوچرخه‌ای که رها شده بود و تکیه داده بود به دیوارِ خط‌خطی شده؛ سوژه‌ی قشنگی بود برای عکاسی.

3803345e6d7c11e2b55422000a9f1377_7

دوربین را از کیف‌م درآوردم و چند عکس گرفتم که یکدفعه از پشت ستون، مردی حدود پنجاه ساله با یونیفرم ارتش عراق نزدیک‌م شد. نگاه‌ش کمی با خشم و سوال بود، با لهجه‌ی عراقی و کمی خشمگینانه پرسید «چه‌میکنی؟» گفتم «عکس میگیرم»؛ وقتی با جدیت بیشتری پرسید از چی داری عکس میگیری؟ گفتم «از همین دیوار، این صحنه، قشنگه آخه»، جدیتش به تعجب و سوال تبدیل شد و گفت: «جمیل؟؟ جمیل؟؟» بعد با تعجب به در و دیوار خاکی و کثیف و قدیمی نگاه کرد. می‌خندید و با تعجب می‌گفت جمیل؟ و من فکر کردم حتما دارد با خودش میگوید که این دخترک ایرانی دیوانه است، به این خرابه‌ی کثیف می‌گوید قشنگ.

نرگس او که طبیب دل بیمار من است

شاید یک ماه پیش بود؛ می‌خواستم سوار مترو بشم که دیدم مرد گل‌فروش مثل اکثر شب‌هایی که از کنار مترو رد شدم، بساطش را جلوی درب مترو پهن کرده؛ دفعه قبل بنساهای کوچیک و قشنگی داشت، من هم یکی‌شان را انتخاب کردم که بخرم ولی وقتی دست توی کیف‌م کردم که پولش را بدم، دیدم فقط دو هزار تومن تو کیف‌م دارم و کارتم هم همراه‌م نبود! این‌بار نگاه کردم تا اگه باز هم بنسای داشت، بخرم ولی نداشت و آقای فروشنده گفت این دفعه اگه بیارم گرون‌تره، چون دلار رفته بالا!! گل رز داشت و نرگس؛ نرگس گلِ زمستونی قشنگ … شاخه‌ای هزار و پانصد می‌داد، دو شاخه خریدم و به فروشنده دیگه‌ای فکر کردم که آن هم دمِ یه ایستگاه مترو دیگه گل می‌فروخت و دسته‌های نرگس‌ش را دو هزار تومن می‌داد!

وقتی رسیدم خونه یکی از لیوان آبی‌هایی که خاله داده بودن را آب کردم و گل‌ها را گذاشتم تو آب … تا شب، بوی گل‌ها توی خونه پیچیده بود و تا چند روز گل‌های نازنین مهمان ما بودند؛ بعد از یه هفته که گل‌ها خشک شدند، همه شان را از ساقه جدا کردم و چسبوندم به بالای سردر ورودی اشپزخونه‌ام… ولی نصفِ سمت چپ را فقط پوشوند؛ با خودم گفتم یادم باشه دو تا دسته دیگه بخرم تا سمت دیگه را هم نرگس بزنم؛ ولی دقیقا از همان روز یا از خونه نرفتم بیرون یا هیچ گل‌فروشی به پست م نخورد تا ازش گل بخرم … و هنوز سمت راستِ دالبری ورودی آشپزخونه خالی‌ه و میترسم از اینکه نرگس‌ها تموم بشند و من هنوز … بی حوصله بمانم …

3d72fa00647611e284c322000a1fbca9_7

* عنوان پست، مصرع یست از حافظ

کاش برایم دعا کند

دو ماهه تکلیف شده؛ اذان را که گفتند، رفتم وضو گرفتم تا نماز بخونم، بهم گفت خاله صبر کنید منم باهاتون بخونم.
چادرم را سر کردم و جانماز را انداختم، بعد دیدم اینطوری خوب نیست، جانماز را از حالت عمودی به افقی عوض کردم طوری که برای هردومون باشه و هردو کنار هم روش بیاستیم. خوش‌ش آمد و با لبخند گفت ئه چه خوب شد اینطوری.

قامت را بستم و شروع به خوندن کردم، حواسم بهش بود؛ راستش یاد دوران تازه به تکلیف رسیدن خودم افتادم، چه ذوقی داشتیم برای نماز و چه احساس بزرگ شدنی بهمون دست میداد. با چادر سفیدی که برای جشن عبادت مامان برام دوخته بودن و بالای سرش گل های صورتی زده بودن، ولی وقتی مدرسمون خواست برامون جشن عبادت بگیره، گفت باید همه‌تون گل‌های سبز بزنید به بالای چادرهاتون و مامان هم آن گل‌های صورتی را کندند و گل‌های سبز زدند به جاش؛ گل‌های سبزی که دوستشون نداشتم و من را در غم از دست دادن گل‌های ناز صورتی‌م نشوندن.

سلام نماز را دادم و طبق عادت همیشگی‌م گره چادر را باز کردم؛ برگشت بهم گفت: «تسبیح‌های حضرت زهرا را نمیگین؟» یک لحظه موندم، خیلی وقت‌ها تسبیحات را نمی‌گم و نماز بعدی را شروع میکنم؛ گفتم «چرا میگم الان» گفت: «با آیه الکرسی؛ مامانم گفته هرکی بعد از نمازش آیه الکرسی را بخونه و بعدش تسبیحات را بگه، خدا یکی از آرزوهاش را برآورده میکنه» بعد از تو جانماز دو تا تسبیح برداشت و یکی را داد دست من! خودش هم شروع کرد به خواندن آیه‌الکرسی و الله اکبر و الحمدلله گفتن.

وسط تسبیح گفتن‌هاش گفت: «شما تا حالا نافله شب خوندین؟» گفتم:«همون که یازده رکعته؟» گفت:«آره یه رکعتی داره، کیمی تونه آن همه استغفرالله را تو سجده بگه؟» نمی‌دونم چرا بهش نگفتم که استغفرالله‌ها مستحبه و میتونی اگه دلت خواست نماز شب بخونی و آن استغفرالله‌ها را نگی یا راه بری و بگی! خودم وقتی یکی بهم این را گفت و حتی گفت میتونم تو قنوتش به جای اسم بردن از چهل تا مومن، بگم “اللهم اغفر مومنین و المومنات و المسلمین و المسلمات الاحیاء منهم و الاموات” ترغیب شدم به نماز شب خوندن و از طولانی بودنش نترسیدم.

داشت سبحان الله‌ی تسبیح را میگفت که من تسبیح‌م تموم شد و رفتم سجده؛ احساس کردم صداش نزدیک‌تر شد بهم، سرمو آروم بالا آوردم و دیدم آن هم رفته سجده و داره ادامه‌ی سبحان الله ها را توی سجده میگه. 🙂 بعد هم دعا کرد؛ دعائی که حتما خدا براش برآورده میکنه.

چقدر دوست داشتم بدونم چه دعائی کرد.

هرچه خدا خواست، همان می‌شود

استراحت می‌کردم و کتاب می‌خواندم؛ حدود دو هفته‌ای بود که موبایل‌م خاموش بود و تازه روشن‌ش کرده‌ بودم و کنارم بود. زنگ خورد، نگاه که کردم دیدم شماره‌یست از تهران؛ حوصله صحبت نداشتم و نمی‌خواستم جواب بدهم ولی گفتم شاید بنده خدائی باشد که کار ضروری داشته باشد؛
«بله، بفرمائید»
«سلام، ببخشید خانم فاطمه مطهری؟»
«سلام علیکم، بله خودم هستم، بفرمائید»
«ببخشید من یه کیف پول پیدا کردم تو خیابون، وقتی توش را گشتم یه کارت پیدا کردم که روش نوشته شده بود فاطمه مطهری و این شماره را نوشته بود، یه برگه دیگه هم بود روش نوشته بود احمدی روشن، زنگ زدم بپرسم شما صاحب کیف را نمی‌شناسید؟»

به ذهنم فشار آوردم که کدام یکی از دوستام میتونه باشه، پرسیدم: «هیچ اطلاعات دیگه ای توی کیف نیست که کمک کنه؟»
«تنها شماره ای که توی کیف بود، همین شماره شما بود و یه کاغذ که روش نوشته احمدی روشن که نمی‌دونم ربطی به شهید احمدی روشن داره یا نه؟ عکس شهید احمدی روشن و پسرشون هم توی کیف هست»

شهید احمدی روشن ؟؟؟ علی‌رضا؟ شماره‌ی من؟ کارت؟ ذهنم مشغول گذاشتن قطعات این پازل کنار هم و حل این معما بود که یادِ دیدار قبل از عیدمان با خانواده شهید احمدی روشن افتادم و آخر دیدار و همسر شهید ….
«من حدس میزنم کیف برای کی باشه، زنگ می‌زنم بهشون و می‌پرسم و اطلاع میدم»

شماره همراه خانمِ یابنده کیف را به همراه شماره منزل‌ش یادداشت کردم و گوشی را قطع کردم؛ شماره همسر شهید را کجا یادداشت کرده بودم؟؟؟ توی دفترم! دفترم کجاست؟ محل کار! ای داد … دفتری که دقیق نمیدونم کجا گذاشتم و شماره ای که دقیقا نمی‌دونم کجای آن دفتر یادداشت کردم، پیدا کردنش از طریق تلفن و آدرس دادن به همکاران برای پیدا کردن شماره، خیلی سخت میشه … ایمیل‌م را باز می کنم، نگاه می کنم به لیست جی‌تاک‌م و دنبال اسم کبری می‌گردم، الحمدلله آن‌لاین‌ه، با وجود قرمز بودنِ چراغ‌ش بهش پی‌ام میدم و شماره خانمِ احمدی روشن را می‌گیرم، زنگ می‌زنم و بعد از سلام و معرفی و یادآوری دیدارمون، میپرسم کیف پولتان را گم نکردید؟
«چرا، یه ربع پیش گم کردم»
«یه خانمی به من زنگ زدند و گفتند یه کیف پیدا کردند در خیابان …، شماره من توی کیف بوده و به من زنگ زدند با عکسی از همسرتان»
«رفته بودم مهدکودک پسرم دنبالش، از دستم افتاده»
«الحمدلله که پیدا شده و شماره ای برای تماس بوده توش»
«آن کیف برای من خیلی ارزش داشت، نه ارزش مادی، آن کیف یادگار ایشون(مصطفی شهید) بود و خیلی خیلی ارزشمند بود و الان که فهمیدم گم شده خیلی ناراحت بودم و داشتم فکر می‌کردم شماره‌ای نشونه‌ای توی کیف هست که اگه کسی پیدا کرده باشه، باهاش بتونه تماس بگیره یا نه»

شماره موبایل خانم یابنده کیف را دادم و خداحافظی و گوشی را قطع کردم … فکرم ولی به شدت مشغول بود که چی شد؟ گوشی من که دو هفته است خاموشه و تازه روشن شده، شماره ای که بر حسب اتفاق توی کیف پول بوده، آدم‌ خوبی که کیف را پیدا کرده و …
خاطره‌ی شیرین و جالبی توی ذهن‌م ثبت شد