من‌ی که &#۸۲۲۰;من&#۸۲۲۱; نبود

گاهی اوقات آدم یه حرفایی درباره خودش میزنه و یه نظراتی درباره خودش و شخصیت خودش داره که به نظر خودش خیلی درست‌ و واقعی‌ه و میگه من خودم را خوب می شناسم و می‌دونم این خصوصیت را دارم. مثلا فکر میکنه آدم خونسردیه یا مثلا خیلی شجاع و نترسه، ولی وقتی در موقعیتی قرار میگیره می‌بینه خیلی هم آنجوری‌ که فکر میکرده نیست و آن خصوصیات را نداره و خلاصه‌اش اینکه از حرف و تفکرش تا مقام عمل‌ش تفاوت وجود داره.

چند وقت پیش به اتفاق خانواده، رفته بودیم رستوران و داشتیم شام می‌خوردیم.
من همیشه خودم را یک آدم خونسرد و مطمئن‌القلب می‌دونستم و فکر می‌کردم در موقعیت‌های حساس، می‌تونم به خودم مسلط باشم و آرامش‌م را از دست ندم، ولی آن‌شب وقتی قلب‌م شروع کرد به تندتند تپیدن، فهمیدم خیلی نتونستم آرامش‌م را حفظ کنم.

نشسته بودیم و حرف می‌زدیم و شام می‌خوردیم که یک صدایی از طرف درب ورودی رستوران بلند گفت: «آقا شما چند لحظه بیاین دم در» این صدا چندبار تکرار شد و ما هم فقط شنیدیم و به غذا خوردنمان ادامه دادیم. پیش‌خدمت‌های رستوران یکی‌یکی به جلوی درب رستوران می‌رفتن و اینطور مشخص بود که با یکی از همان‌ها کار دارد ولی باز هم صدای مرد شنیده میشد که میگفت «باشما هستم، چند لحظه بیاین دم در» فکر میکردم حتما اختلافی با این رستوران دارد یا ماموری، چیزی است که یکی از همراهان‌مان گفت: «دارم شام می‌خورم، نمی‌یام. برای چی باید بیام؟» و تازه فهمیدیم که منظور آن شخص، که بوده است. قلب‌م شروع کرد به تپیدن، صدای مرد هنوز می‌آمد و من تقریبا در حالت بهت که به ما چه‌کار دارد، مردی مسن با موهایی بلند و …. بود.

اصرارهایش برای رفتن “فامیل” ما به دم‌درب و جمع شدن همه پیش‌خدمت‌ها و حتی رئیس رستوران در جلوی درب و احتمالا مانع ورودش به رستوران شدن، آگاه نبودن از قصد آن شخص و اصرارش بر قصدی که داشت در آن ساعت از شب و ترس اینکه هر لحظه ممکن است وارد رستوران شود و بالای میز ما بیاید و … همه باعث شده بود استرسِ بدی داشته باشم. هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانستیم دقیقا دارد چه اتفاقی می‌افتد و چه شده و فقط به هم نگاه می‌کردیم و می‌گفتیم چی شده؟ چی میگه؟

ولی دلِ من آشوب شده بود و آرامش‌م رفته بود. صدای تندتند زدن قلب‌م را می‌شنیدم و نمی‌دونستم باید چه کنم و چه می‌شود. اعتراف می‌کنم ترسیده بودم، نفس‌م را به سختی بیرون می‌دادم و سعی می‌کردم آثار این پریشانی‌خاطر در چهره‌ام مشخص نباشه و بقیه از حال‌م خبردار نشن. بعدا وقتی یاد حالِ خودم در آن دقایق افتادم، برام سوال بود و مایه ناراحتی که من چرا آنقدر استرس گرفتم و ترسیدم. من که همیشه سعی می‌کنم به خودم مسلط باشم و خودم را آدمِ خونسردی می‌دانم. ولی حالات آن فرد و موقعیت‌ی که در آن قرار گرفته بودم، حالاتی از خودم را متوجه شدم که فکر نمی‌کردم این‌طور باشم. آنچه فکر می‌کردم هستم، نبودم.

این‌ها بماند این‌جا، برای خودم یادگاری و یادآوری …

ببار ای بارون ببار

پشت میزم نشستم و دارم کارهامو می‌کنم، هر چند دقیقه یکبار سرمو برمی‌گردونم سمت چپ و از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم و وقتی می‌بینم که هنوز داره بارون می‌باره، دست خودم نیست، ذوق می‌کنم و لبخند می‌زنم.

دیشب که خونه بودم و صدای بارون را که پشت پنجره اتاقم می‌خورد به زمین و شیشه را، می‌شنیدم، قلبم تاپ‌تاپ می زد. بعد یاد خودم افتادم. فکر کنم هشت نه سالم بود که رفته بودیم شمال، کدوم شهر بود یادم نیست، فقط یادمه بابا، ماشین رو کنار جاده نگه داشتن، بارون داشت می‌آمد، از آن بارونای شمالی؛ کنار جاده جنگل بود، از آن جنگل‌هایی که وقتی میری زیر درخت‌هاش، دیگه آسمون آبی دیده نمیشه و به جاش یه آسمونِ سبزه تو در تو، توی قاب چشمات میشینه؛ از ماشین پیاده شدم و دویدم توی جنگل، بارون خیلی سعی کرده بود و از بین شاخ و برگ درخت‌ها، قطره قطره میآمد پائین، دستامو دو طرف بدنم باز کرده بودم و می‌دویدم و شعر باز باران با ترانه رو که تازه توی مدرسه یاد گرفته بودم را بلند بلند داد میزدم و می‌خوندم، وقتی می‌خوردم به درخت‌ها و شاخه‌هاشون، قطره‌های بارون میریخت رو صورتم و کلی در عالمِ بچگی‌ام، کیف می‌کردم.یک احساس رهاشدگی و سبکی.

صدای مامانم هم هنوز توی گوشم هست که از کنار ماشین داد میزدن :«فاطمه، بیا. سرما میخوری. ندو، می‌افتی زمین» حتی یادمه که یه کاپشن قرمز و نارنجی و سبز تنم بود. کاپشنه‌رو خیلی دوست داشتم، بابا برام خریده بودن.
هنوز هم وقتی بارون می‌آید، آن شعر و ترانه میپیچه تو گوشم

الان به سمت چپ نگاه کردم، به پنجره. هنوز داره بارون میاد. از صبح تا الان که ساعت سه و ربع‌ه.
داره، بهار می‌آد.

بهار میاد

جمعه که داشت بارون می‌آمد، رفتم تو حیاط و از گل‌هامون عکس گرفتم. نویدِ آمدنِ بهار هستند

موج الحسین

عاشورای دو سال پیش بود؛
مانده بودم چه کنم و کجا بروم، حال‌م طوری بود که نمی‌خواستم به هیچ‌کدام از هیأت‌ها و مراسمات بروم؛ سال‌های قبل، ظهر عاشورا، مسجد دانشگاه تهران می‌رفتم، ولی قول داده بودم به خودم که ظهر روز دهم دیگر آنجا نروم؛ تحمل مداحی‌هایش را نداشتم.
می‌خواستم جائی باشم که خودم باشم فقط و خودم.

تصمیم گرفتم بروم بهشت زهرا، احساس می‌کردم بهشت زهرا و قطعه شهدایش برایم بهترین مکان و بهترین روضه می‌تواند باشد.
سوار مترو شدم به سمت ایستگاه حرم مطهر.

نسبت به همیشه مترو خلوت بود و هرچه به ایستگاه‌های آخر می‌رسیدیم جمعیت کمتر می‌شد. یادم است در واگن خانم‌ها ده دوازده نفری بیش‌تر نبودیم. در یکی از ایستگاه‌ها خانم‌ی سوار مترو شد که ظاهرش، آن هم در روز عاشورا به نظرم خیلی نامناسب آمد. یادم نیست دقیقاً چه گفت یا چه کرد که در ذهنم، ذهنیتی غیر مثبت از آن خانم شکل گرفت. فقط به خاطر ظاهرش و کارش.
ایستگاه بهشت زهرا که رسید (یادم است تازه افتتاح شده بود این ایستگاه و اولین بار بود آنجا پیاده می‌شدم و فکر می‌کردم از خود بهشت‌زهرا سر درمیاورم) از مترو که آمدم بیرون، تازه فهمیدم این ایستگاه کنار اتوبان است و باید از اتوبان بگذرم و راه بروم تا برسم به ورودی اصلی بهشت زهرا!

ایستاده بودم و فکر می‌کردم که باید چه کنم و چطور از آن اتوبان که ماشین‌ها در آن با سرعت حرکت می‌کردند رد شوم که دیدم آن “خانم” کنارم ایستاده و او هم می‌خواهد از خیابان رد شود و نمی‌دانم چه شد که با هم هم‌سفر شدیم.
او هم مقصدش بهشت زهرا بود و دقیقاً قطعه شهدا! و پیشنهاد داد با هم برویم و نفهمیدم اصلاً چه شد که هم‌پایش شدم و با هم رفتیم تا قطعه شهدا و حرف زدیم و زیارت کردیم قبور را و … قبر برادرش را، که شهید شده بود…. و هرچه می‌گذشت من شرمنده می‌شدم از خودم و اینکه به خودم و ذهنم اجازه داده بودم حتی برای چند لحظه درباره‌ی کسی که هیچ شناختی ازش نداشتم، فکری کنم و قضاوتی و …

رفتیم با هم نماز ظهر و عصرمان را هم در یادمان شهدای هفتم تیر خواندیم و رفتاری آنجا از این خانم دیدم که شرمندگی‌ام را به نهایت رساند.

شاید آن‌روز و این همراهی که مطمئن‌م برای آدم شدن من بود، از رفتن به صد مجلس و روضه به‌تر بود و فایده‌اش و درس‌ش برایم مفیدتر.
ظهر عاشورا بود و درس‌ی که امام علیه‌السلام به من دادند.

……
موجی آغاز کردیم برای محرم تا بنویسیم از خاطراتمان، درس‌هایی که گرفتیم از روضه‌ها و مجالس، با هم در این محرم‌ی بنشینیم پای صحبت‌های هم.
گاهی همین نوشته‌ها درس دارد برایمان.
دعوت می‌کنم از وبلاگ‌های مهدیار، دو رکعت بندگی، نظاره، خرچنگ‌زاده، دست‌نوشته‌های خاکستری، زیباترین شکیب، ساما، بادبادک، بی‌تاب، ندای حقیقت تا همراه شوند و خاطرات عاشورایی‌شان را بنویسند.

التماس دعا

موج ِ وبلاگی چهاردهم خرداد &#۸۲۱۱; خاطرات از امام

نظم و انضباط و رعایت وقت برایشان خیلی مهم بود.

نجف که بودند؛ صبح ها راس ساعت نه می رفتند مسجد شیخ انصاری، همان مسجد ترک ها در بازار هویش، برای گفتن درس مکاسب
یکروز صبح آمدند سر درس ولی همه ی شاگردان نیامده بودند، منتظر نشستند تا همه آمدند و بعد درس را شروع کردند.

هر شب برای نماز از منزل تا حرم حضرت امیر علیه السلام را پیاده میرفتند.
بعد از نماز پیش رو می ایستادند و زیارت امین الله میخواندند، سپس میرفتند بالاسر و به امام حسین علیه السلام سلام میدادند و بعد پشت سر، نماز زیارت میخوندند و بعد زیارت جامعه کبیره را

و همه ی اینها تحت نظر و مراقبت نیروهای ساواک و بعثی ها بود.

  هر شب، دو ساعت بعد از مغرب، به بیرونی می آمدند و نیم ساعت وقت قرار میدادند  برای ملاقات عمومی و دیدار ها و پاسخ به سوالات و بعد به حرم مشرف میشدند.

نظم و انضباطشان آنقدر حساب شده و دقیق بود که خدام حرم، ساعت هایشان را با ورود امام تنظیم میکردند.


او را آن دم که از جهان می بردند
تابوتش را فرشتگان میبردند

این روح خدا نبود، روح همه را
با روح خدا به آسمان میبردند


دعوت شده ام برای بازی وبلاگی ۱۴ خرداد و خاطره از امام، خودم که هیچ خاطره ای در ذهن نداشتم، نشستم پای صحبت یکی از اقوام و خواستم از دوران تحصیلشان در نجف و امام بگویند. آنقدر خاطرات بکر و جالبی تعریف کردند که ماندم کدام را بنویسم.

اهمیت به نظم و انضباطی که امام در کارهایشان داشتند برای خود من که گاهی نظم را گم میکنم جالب بود.
شاید در روزهای آتی باز هم بنویسم

طبق رسم بازی ها دعوت میکنم از شهرزاد ،  دودینگ هاوس، اعترافات، طهورا،  مریم نوشت، یک وجب دل، بنده دل شکسته ی خدا، چشم و چراغ، کشکول


پ . ن : وبلاگ موج وبلاگی چهاردهم خرداد

می آید پرده دار کعبه

آدم‌هایی که هم زیارت حرمین شریفین قسمتشان شده هم زیارت عتبات عالیات، اکثرا از سوی اطرافیان با یک سوال مواجه می‌شوند که «کربلا نجف را بیشتر دوست داری یا مکه و مدینه را؟ دوس داری دوباره کجا بری؟»

خود من شخصا هیچ وقت نمی‌تونستم به جواب دقیقی برای این سوال برسم و اکثرا جوابم این بود که هر کدام حال و هوای خودش را دارد.
ولی در طول این سفر نظرم فرق کرد.

تحمل فضای غریبانه مدینه و نگاه کردن به کعبه، بدون درک حضور صاحبش (عج) برایم سخت است.
حضور در مسجدی که هزاران سال است خوارج و کفار آن را اداره می‌کنند و خود را خادم حرمین شریفین می‌دانند، اذیتم می‌کند.

وقتی به یاد می‌آورم حسین علیه السلام برای احیای این دین، که امروز اینان دائیه دار آن شده‌اند، خود، مال و خانواده‌اش را فدا کرد و امروز نمی‌توانم در کنار جد بزرگوارش و مادر شهیده‌اش، زیارت عاشورا بخوانم، وقتی می‌بینم نوادگان ان حرام زادگان اکنون پرده داری کعبه را می‌کنند و هر عقیده و نظری جز آنچه خودشان می‌گویند را، کفر و شرک می‌دانند و پیروان و عاشقان پرده دار اصلی کعبه را رافضی می‌دانند، قلبم درد می‌گیرد.

قلبم درد می‌گیرد وقتی آوای خوش قران را با اهنگی دلنشین، از زبان امام جماعت‌های وهابی مکه و مدینه می‌شنوم، کسانیکه قران ناطق را در محراب و سر نماز شهید کردند.

دلم می‌گیرد، می‌گیرد و دلتنگی می‌کند برای کربلا

برای آن صحن و سرا
وقتی در مدینه کنار بقیع و حرم ختم الانبیا می‌ایستادم، دلم برای بین الحرمین حسین علیه السلام و عباس علیه السلام پرپر می‌زد.
وقتی کبوترهای بقیع را می‌دیدم یاد کبوترهایی می‌افتم که بعد از نماز صبح کنار حرم حضرت عباس علیه السلام جمع می‌شدند.

دلم تنگ است.

می‌آید روزی که پرده دار کعبه بیاید و تمام این دلتنگی‌ها و غصه‌ها تمام شود
می‌آید منتقم خون حسین علیه السلام

می‌آید حجه ابن الحسن عج الله تعالی فرجه الشریف