دردِ پایان‌نامه‌ نویسی

باید پایان‌نامه بنویسم؛ بهتر بگویم باید این ترم پایان‌نامه‌ام را می‌نوشتم. همین ترم‌ی که در حال پایان است و دانشجوها دارند امتحاناتش را می‌دهند، من ترم چهار بودم و باید پایان‌نامه می‌نوشتم و دفاع می‌کردم و اینها. یعنی الان مثلا باید سه چهار فصلش را نوشته بودم و اگر هم دفاعش می‌افتاد برای دی یا بهمن، خیالم راحت بود که موضوع‌م تصویب شده و شروع کرده‌ام به نوشتن. ولی اینطور نیست. یعنی الانی که اینجا نشسته ام و پانزده خرداد است، هنوز موضوعم هم درست و حسابی تصویب نشده تا بعد شاید آسمان به زمین بیاید یا زمین به آسمان برود و من بنشینم و بنویسم.

ادامه خواندن “دردِ پایان‌نامه‌ نویسی”

&#۸۲۲۰;آدم ها&#۸۲۲۱;

امروز، برای بار سوم یا چهارم بود که باید می‌رفتم دانشگاه، دنبال کارهای ثبت‌نام این ترم.
دو سه بار رفته بودم روزهای قبل ولی کارهایم به جائی نرسیده بود  و صبح، با ناراحتی درونی و یک حسِ نامطلوب، راه افتادم.

سوار تاکسی که شدم و به راننده سلام کردم، گفت :«تا کجا میری دخترم؟» گفتم :«دانشگاه پیاده میشم»
راننده که فهمید دانش‌جو! هستم برگشت و بهم گفت :«ان‌شالله موفق باشی دخترم»

ادامه خواندن “&#۸۲۲۰;آدم ها&#۸۲۲۱;”

تکیه‌دانشگاه

رفتم دانشگاه؛ وارد سالن طبقه‌ی اول یکی از ساختمان‌ها که شدم، دیدم مثل سال‌ قبل و البته سال‌های قبلِ دانشگاه کارشناسی‌ام، تمام دیوارها مشکی است و روی آنها هم پارچه و کتیبه و …

یعنی طوری بود که دانش‌جو وقتی وارد ساختمان دانشگاه می‌شد، شاید اول فکر می‌کرد وارد یک هیأت شده است و باید برود بنشیند در گوشه‌ای و سخنرانی و چای و این‌ها.
با خودم گفتم وقتی فهم و درک بعضی‌مان آنقدر است که محیط دانشگاه را با مجلس مهمانی و عروسی اشتباه می‌گیریم، یک‌عده هم دانشگاه را با هیأت و تکیه اشتباه می‌گیرند حتماً.
افراط‌ها و تفریط‌ها

– من اصلاً مخالف سیاه‌پوش نکردن نیستم، بلکه می‌گویم باید قدر و اندازه‌ی هر چیزی را در هر مکانی بدانیم. بیش‌تر مشکلات‌مان هم همین است.
اینکه بیاییم و به خاطر محرم و عزاداری تمام دیوارهای ورودی دانشگاه را سیاه‌پوش کنیم، به نظر من، اصلا کار درستی نیست.
عزاداری را می‌توان با سیاه پوش کردن قسمتی از ساختمان یا زدن سرتاسری پرچم‌های عزا در قسمت بالای دیوارها، هم می‌توان نشان داد.

نکند، این عزاداری‌هایمان که به اسم دین و امام‌مان است بر خلاف دستوارت آنها باشد.

حکایت قبله‌ی نمازخانه‌ی دانشگاه ما

طراحی نمازخانه‌ی دانشگاهمان طوری است که وسط‌ش دو ستون بزرگ قرار دارد و برای همین کسی که از در وارد می‌شود، نمی‌تواند قسمت جلو و ابتدایی نمازخانه را ببیند.

صف جماعت هم از آن جلو به قسمت آقایان متصل می‌شود؛ فرش‌های نمازخانه هم مدل جانمازی است.

فرش‌های قسمت ابتدایی را به طرف قبله پهن کرده‌اند( قبله در دانشگاه ما کاملاً مایل به سمت راست است و مستقیم نیست) و حتی نوارهای سبز رنگ مشخص کننده‌ی قبله و صف نماز جماعت هم انداخته‌اند.

ولی قسمت عقب، که ورودی نمازخانه هم می‌شود، فرش‌ها صاف و مستقیم پهن شده‌اند، یعنی حدود سی درجه‌ای با قبله متفاوت است.

خیلی از افراد نماز جماعت نمی‌خوانند یا مثلاً بعد از نماز می‌آیند برای نماز و اصولاً همان قسمت ورودی می‌ایستند و نماز را می‌خوانند؛ بر اساس همان فرش‌های جانمازی! خوب اصولاً فرش که مدل جانمازی است، نشان‌دهنده‌ی جهت قبله است، حق دارند که سی درجه متفاوت از قبله نمازشان را بخوانند!

دو هفته پیش بود که مسئول نمازخانه را پیدا کردم، گفتم قضیه چیست و چه مشکلی در نمازخانه‌ی خانم‌ها وجود دارد و روزانه شاید چندین نفر با قبله‌ی اشتباه نمازشان را بخوانند؛ تشکر کردند و گفتند حتماً درست می‌کنند و یا فرش‌ها را کج می‌کنند یا همه‌جا نوار سبز می‌اندازند برای مشخص شدن قبله.

دو هفته گذشته است ولی هنوز نه در وضعیت فرش‌ها تغییری ایجاد شده و نه نواری روی زمین پهن و هر روز چندین دانش‌جو می‌آیند و نماز می‌خوانند و می‌روند.

دانشگاه است،دانش گاه

شاید باید خود بچه‌ها، بسیج شوند و کاری کنند.

فعلن خدانگهدار دانشگاه

دیروز رسما دوران دانشجویی ام تموم شد
 
ساعت ۹ دانشگاه بودم . بعد از تحویل مقاله ام به معاونت پژوهش و کنگره ملا محسن فیض کاشانی ،رفتم آموزش برای کارهای فارغ التحصیلی و تسویه حساب
کارت دانشجویی ام را تحویل دادم ( خوب شد یک ماه پیش ازش کپی گرفتم برای یادگاری) و برگه امضا و تسویه حساب از واحد های مختلف را تحویل گرفتم! اما … تائیدیه پیش دانشگاهی ام بعد از چهار سال هنوز به دست دانشگاه نرسیده بود و مجبور شدم بکوبم برم آموزش پرورش منطقه ۱۲
 
به معنای واقعی از این اتاق به آن اتاق شدن و جواب سر بالا گرفتن و طبقه ها را بالا و پایین کردن و شمردن پله ها و موزائیک ها را ، که همیشه وصفش را از این و آن میشنیدم ، درک کردم و بیشتر از قبل از محیط های اداری و کار در اداره جات بدم اومد
 
فقط یک لطف بزرگ مسئول یکی از بخش ها در حقم کرد و تائیدیه را مهر وموم شده داد دست خودم وگرنه به گفته خودش پست سه روز دیگه تحویل دانشگاه می داد. به دوستم میگفتم : با ادم طوری برخورد می کنند که وقتی کارمان را انجام می دهند، احساس می کنیم کلی باید ازشون تشکر کنیم و ممنون باشیم که وظایف کاری شان را انجام دادند
 
برگشتم دانشگاه . ظهر شده بود و برای آخرین بار غذای دانشگاه را خوردم
خان بعدی شروع شد و امضا گرفتن از واحد های مختلف
 
معاون آموزش، معاون پژوهش، امور رفاهی، مسئول کتابخانه خواهران، مسئول کتابخانه برادران، بخش کپی و تکثیر، مدیریت دانشکده و … فقط کم مونده بود از خدمتکارهای عزیز دانشگاه که به نظرم از همه با محبت تر بودند و بعد از حدود ۳ ماه رفتنم از دانشگاه ، از همه بیشتر با هام گرم گرفتند و گرم گرفتم، امضا بگیرم
 
فقط جای امضای مسئول انبار هم بود که گفتند لازم نیست، ولی من اصلا نفهمیدم مسئول انبار یعنی و چی؟ و کی هست و اسمش در این لیست چه کار می کنه؟
 
بعد از گرفتن همه امضا ها رفتم واحد دوره کارشناسی برای تحویل برگه سیاه شده از امضا و گرفتن گواهی موقت پایان دوران کارشناسی… ولی متاسفانه به قول مسئول مربوطه نواقص پرونده ام ، کامل بود. عکس نداشتم و برای همین تحویل گواهی موند برای وقتی عکس بردم
 
خیلی زودتر از آنکه فکرش رو می کردم تموم شد( دوران دانشجویی را میگم ،نه کارهای دیروز را )
خیلی زود خاطره شد
خیلی

 

دلم براتون تنگ میشه

دلم تنگ میشه . از همین الان احساس دلتنگی میکنم.
برای همه لحظه ها و همه روزها .
برای همه خاطراتمون
همه خوشی هایی که کنار هم داشتیم .
وقتی فکر میکنم می بینم همه اتفاقات خوب و بد زندگیم توی این چهار سال دانشجوییم اتفاق افتاده .
و حالا فقط من موندم و خاطراتش .
نمی دونم اول مهر امسال چیکار باید بکنم.
خاطرات خوب و البته بدش . در کنار دوستام

دلم برای همه چیز تنگ میشه.

راضیه طرح ولایت و همه شیطونی هاش یادته. بیست قربانوند!!! المپیاد زبان .کفشهای عمه خانم .
منور عمره دانشجویی یادته. اذیت هات سر کلاس.چایی که ریخته شد تو صورتت. گیج بازیهات
محیا مثبت بازیات یادته. موبایل ان۹۵ . رانندگیهات
منا یادته از مکه اومدی و ما همه اومدیم خونتون.مخصوصا یک ربع اخر . کلمات قصارت سر کلاس
حمیده هیچ وقت جزوه نویسی ات رو یادم نمیره. دو تا گفتن هات . و اینکه عاشق من بودی
فاطمه یادت طرح ولایت .باقالی پلو با محسن .
بچه ها دلم براتون تنگ میشه
جشن های میلاد امام رضا که سعی میکردیم هر سال بگیریم
هندونه خوردن روز آخر
صندلی بازیمون تو مسجد
تغییر صندلی ها و سه یا چهار ردیفه کردنا
برای آن اتاق کمدها و …
زینب کوچولو ی سعیده تنها محصول این چهار سال

به یاد استاد ها .آقای شعبانی. بهرامی. نقیبی. الماسی.پاشایی جورابراهیمیان. قربان وند. زندی. رستمی. نجفی. صدوقی. سمسارزاده. چیت سازیان. گرجی. اصغری. اسفندیاری. ساعی. معارف. سلیمی. فروغی.
خانم ها صفیری. مظاهری. خسروشاهی. بداغی. کهندانی. ضرابی. زمانخانی. جمشیدیها. قاسمی. سالاریه. طالبی. شمشادی. رجبی.

حلالم کنید