دوازده مهر نود و پنج

تصمیم گرفتم برای شام خورش کرفس بذارم. از فریزر مرغ درآوردم ولی هرچی دنبال کرفس گشتم، چیزی نیافتم؛ کرفس‌هام تموم شده بود و یادم نبود!
هم هوس کرفس کرده بودم، هم حوصله فکر کردن و یافتن یه غذای دیگه که تازگی نخوردیم رو نداشتم برای همین گفتم می‌رم از مغازه سرکوچه یه بسته کرفس بسته‌بندی آماده می‌خرم؛ هم به تصمیمم برای شام امشب می‌رسم و هم برای اولین‌بار این بسته‌بندی‌های فریزری آماده رو امتحان می‌کنم.
بیست تومن گذاشتم تو جیب شلوارم و چادر سر کردم و رفتم بقالی سر کوچه؛ ولی کرفس فریزری آماده نداشت! گفتم برم تا مغازه دوتا کوچه اونور‌تر، شاید داشته باشه. وقتی فروشنده گفت تو یخچال آخر مغازه داریم، خوشحال شدم ولی وقتی بین بسته‌های تو یخچال گشت و گفت: خانم فقط سبزی قرمه و سبزی پلویی داریم، باز ناامید شدم؛ باخودم گفتم برگردم خونه، سبزی پلو بذارم! ولی باز «منِ هوس کرفس کرده» گفت حالا تا آن سوپربزرگه خیابون بعدی هم برو، اگه اون نداشت دیگه بیخیال! برای رسیدن به سوپربزرگه خیابون رو دور زدم و چشمم خورد به مغازه میوه فروشی که تازه باز شده بود و تابحال ندیده بودمش! داخل که شدم و چشمم به کرفس‌های تازه که افتاد، از اینکه پشیمون نشده بودم و برنگشته بودم خونه، خوشحال شدم. از فرصت استفاده کردم و خیار و گوجه و انگور هم خریدم! برای شام خورش کرفس تازه تازه داشتیم 🙂

اصلا باید توی هر خیابون یه مغازه میوه فروشی و سبزی فروشی باشه، تا بشه میوه و سبزی تازه تازه خرید و مصرف کرد!

img_20161004_200643

پ ن: بیاین سبد ببریم برای خرید تا از مصرف پلاستیک جلوگیری کنیم و به محیط زیست کمک کنیم

روزهای از دست رفته‌ی خوب

گاهی اوقات، آدم دنبال یه فرصت چند روزه‌ی آزاد می‌گرده تا بتونه بشینه و تمام عقب‌افتادگی‌هایی که توی کارها و برنامه‌هاش داره را، جبران کنه.

وقتی این موقعیت‌ه را پیدا می‌کنه کلی خوشحال میشه و حتی میشینه کلی فکر میکنه که چه کنم و چه نکنم و چطور استفاده کنم از این روزها و وقت‌ها. دقیقا یه چیزی مثل همین تعطیلات عید. از چند روز قبل‌ش کلی خوشحالی که چند روز فرصت داری برای “خودت بودن” و رسیدگی و سروسامون دادن به کارهات و برنامه هایی که دوست داشتی انجامشون بدی ولی نتونستی.

ولی گاهی انقدر خسته‌ای یا انقدر تنبلی‌ات میاد که دوست داری فقط بخوابی یا اینکه کار غیر مفید انجام بدی، خودت را درگیر آن کارهای مونده‌ات نکنی. اصلا به بی‌خیالی بزنی. گاهی هم آنقدر کارهای مهم‌تر و جدیدتر به سراغت میاد که کلاً فراموش می‌کنی که برنامه‌هایی هم برای این روزهات داشتی. می‌خواستی جبران کنی برای خودت.

بعد که تمام می‌شود این روزها، تو می‌مانی و همان کارهای نکرده که یا دیگر برایت اهمیت شان کم شده یا حسرت می‌خوری به رفتن روزها یا اگر خیلی به خودت! امید داشته باشی، می شینی فکر می‌کنی تا فرصت خالی برایشان پیدا کنی.

تعطیلات‌م تمام شد و از فردا صبح باید بروم سرکار. بعد الان نشسته‌ام روی تخت‌م و به اطرافم نگاه می‌کنم و به کارهای نکرده و آرزو!های دست نیافته. ولی، این روزها، برایم روزهای خوبی بود. روزهای جدید. شاید بعد‌تر، درباره‌شان نوشتم… شاید!