گاهی اوقات، آدم دنبال یه فرصت چند روزهی آزاد میگرده تا بتونه بشینه و تمام عقبافتادگیهایی که توی کارها و برنامههاش داره را، جبران کنه.
وقتی این موقعیته را پیدا میکنه کلی خوشحال میشه و حتی میشینه کلی فکر میکنه که چه کنم و چه نکنم و چطور استفاده کنم از این روزها و وقتها. دقیقا یه چیزی مثل همین تعطیلات عید. از چند روز قبلش کلی خوشحالی که چند روز فرصت داری برای “خودت بودن” و رسیدگی و سروسامون دادن به کارهات و برنامه هایی که دوست داشتی انجامشون بدی ولی نتونستی.
ولی گاهی انقدر خستهای یا انقدر تنبلیات میاد که دوست داری فقط بخوابی یا اینکه کار غیر مفید انجام بدی، خودت را درگیر آن کارهای موندهات نکنی. اصلا به بیخیالی بزنی. گاهی هم آنقدر کارهای مهمتر و جدیدتر به سراغت میاد که کلاً فراموش میکنی که برنامههایی هم برای این روزهات داشتی. میخواستی جبران کنی برای خودت.
بعد که تمام میشود این روزها، تو میمانی و همان کارهای نکرده که یا دیگر برایت اهمیت شان کم شده یا حسرت میخوری به رفتن روزها یا اگر خیلی به خودت! امید داشته باشی، می شینی فکر میکنی تا فرصت خالی برایشان پیدا کنی.
تعطیلاتم تمام شد و از فردا صبح باید بروم سرکار. بعد الان نشستهام روی تختم و به اطرافم نگاه میکنم و به کارهای نکرده و آرزو!های دست نیافته. ولی، این روزها، برایم روزهای خوبی بود. روزهای جدید. شاید بعدتر، دربارهشان نوشتم… شاید!
مبارک است ان شاء الله
ما که می دونیم چه روزهایی بود !!!!