خداحافظ اقای مهربان

دیروز همین ساعتها بود، شاید هم کمی زودتر؛ آخرین نگاه به گنبد را انداختیم، سلام خداحافظی را به آقا دادیم و راهی شدیم؛ مثل همیشه در دلم غوغایی بود که کی دوباره قسمت میشود این گنبد و بارگاه را ببینم و سلام دهم، یعنی دوباره دعوتم میکنند؟
آنچه از جملات زیارت وداع یادم بود، با خودم تکرار کردم؛ عربی و فارسی مخلوط باهم؛ “اللهم لا تجعله آخر العهد من زیارتی ایاه و اگه قبل از اینکه دوباره بیام بمیرم، بعد مرگم شهادت میدم به امامت ائمه”
فکر کردم چه قشنگ است که در دعای وداع، احتمال مرگمان را میدهیم و برای بعد از مرگ هم برای ابراز ارادت به این خاندان، برنامه داریم.
این عشق و ارادت پایانی ندارد

نجف، شهرِ رویایی من

شهر داره کم کم آروم میشه و خلوت.
زوار اربعین دارن به شهر و کشورشون برمیگردن.
حس دلتنگیِ عجیبی آدم رو میگیره وقتی تو خیابون و کوچه ها راه میره، وقتی از تفتیش ها سریع میگذره، وقتی بدون معطلی و هل و فشار وارد حرم میشه، وقتی به راحتی توی صحن جا برای نشستن و نماز خوندن پیدا میکنه؛

حس دلتنگی از تموم شدنِ شور و شلوغی ایام اربعین

خدایا این زیارت رو، آخرین زیارت زندگی مون قرار نده و هرساله نصیب همه شیعیان و عاشقان اهل بیت بگردان.

صحن فاطمه الزهرا در نجف، که در روزهای قبل از اربعین، مالامال از جمعیت می‌شود

چهار روز بخصوص

امسال تصمیم گرفتیم پیاده‌روی اربعین متفاوتی داشته باشیم. متفاوت از این جهت که برخلاف سال‌های قبل که سه الی چهار روز از نجف پیاده میرفتیم تا به کربلا برسیم، از نجف سوار ماشین شدیم تا عمود ۱۰۴۱ و سه روز و نیم در موکب شباب امیرالمومنین که توسط سیدهادی شیرازی ساخته و مدیریت می‌شود، ماندیم. در کارهای موکب و پذیرایی از زوار و مشایه‌ها و برخی کارهای موکب کمک کردیم، و ظهر روز چهارم پیاده به سمت کربلا حرکت کردیم و بعد از غروب به شهر رسیدیم.

و چه چهار روز قشنگی بود … تنفس در هوای زوار اباعبدالله و شاهد آمدن و رفتن‌شان بودن

شبها گاهی با سیداحمد از دم موکب راه می‌افتادیم و بین پیاده‌ها حرکت می‌کردیم و بیست سی ستون جلو میرفتیم و دلمان پر می‌کشید برای سختی راه و پیاده رفتن‌های با کوله و نشستن‌ها و …

نوشته‌ها و عکس‌های سفر امسال را می‌توانید با برچسب اربعین۹۶ دنبال کنید

 

دو دقیقه زندگی

بعد چندشب استقرار در موکب، امشب آخرین شبی است که اینجا هستیم. فردا بعدازظهر باید با تمام خاطرات این چندروز خداحافظی کنیم و برویم.
تجربه امسال برایم با سالهای قبل بسیار فرق میکرد؛ از نجف سوار ماشین شده و به موکب آمدیم؛ چهار روز اینجا مستقر بودیم. از تهران برنامه های مختلفی برای این چندروز کشیده بودم ولی اکثرش را نتوانستم انجام بدهم؛ اما …
میدانم دلم تا همیشه برای این چندشب و چند روز تنگ خواهد شد، همه آدمهایی که آمدند، رفتند و رسیدند… حتی دلم برای باحسرت نگاه کردن پیاده روها تنگ میشود…
این دو دقیقه را ضبط کردم برای لحظات دلتنگی ام؛ بنشینم و درحالیکه چشم هایم بسته است تصور کنم خودم را در ساعت دوازده و چهل و هشت دقیقه نیمه شب پنجشنبه هجده آبان ۹۶ در کنار موکب شباب امیرالمومنین …

گوش دهیم

اللهم ارزقنا توفیق زیاره المعصومین فی الدنیا و شفاعتهم فی الاخره

بازیِ دخترکان

پشت محوطه‌ی عمومی موکب، فضای صحرا مانند بزرگی است که انتهایش کانتینر خانواده‌ی آواره ترکمنی که چند سال است در موکب ساکن هستند، قرار دارد. دو سه اتاقِ انتهای موکب در طول سال محل زندگی آنهاست ولی این ایام اربعین بخاطر آمدن زوار و کارهای موکب، میروند در کانتینرشان زندگی می‌کنند و اتاق‌ها می‌شود محل زندگی ده بیست روزه‌ی آشپزها و خدامِ موکب.

امروز در موکب مهمان داشتم. فاطمه و آقا حامد و بهار آمده بودند موکب و ساعتی پیش‌مان ماندند و استراحت کردند.
خانواده‌ی یکی از دوستانِ شوهرخواهرم هم آمدند که از قضا بعد از صحبت کردن فهمیدیم چقدر دوستانِ مشترک باهم داریم و به جمله‌ی “دنیا چقدر کوچک است” رسیدیم.

بهار و کوثر، دخترانِ سه چهار ساله‌ی مهمان‌هایم را بردم پشتِ موکب تا کبوتر‌ها را ببینند و گوسفندها و شتری که برای ذبح روزهای بعد منتظر بودند. کبوترها را برایشان پرواز دادم، میدویدند و جیغ می‌زدند؛ با لبخندی نگاهشان می‌کردم ولی در دلم آشوبی بود که شادی و جیغ زدن‌هایِ بهار و کوثر ساخته بود؛ چرا باید در این بیابان، در این صحرای نزدیک کربلا، بنشینم نظاره‌گر بازی دخترکانِ سه چهار ساله؟ و دلم و ذهنم مدام تصور کنند حالِ دخترکانی در همین سن و سال را ۱۴۰۰ و اندی سال قبل در همین حوالی، عصر روز دهم محرم …

لایوم کیومک یا اباعبدالله

 

 

نفاخه

به چندتا از بچه های آواره ترکمن، بادکنک دادیم؛ حالا چندنفر چندنفر میان پشت در موکب و درخواست “نفاخه” میکنن 🙂 هدی و زینب و حسین
بچه هایی که سه سال و نیم از عمرشون رو اینجا، وسط بیابونهای اطراف کربلا گذروندن. هرسال که میایم، بزرگتر شدن؛ نمیدونم آرزو کنم سال دیگه اگه بیام مجدد، ببینمشون همین جا یا نبینمشون و برگشته باشن شهر خودشون.

امروز با شادی دستکش یکبار مصرف دست کردن و کمک کردن برای جمع کردن زباله های اطراف موکب.

مهمان بارگاه حسین

یک قرآن کوچک سورمه‌ای بود. هدیه‌‌ٔ پدرم از مدینه. دبیرستان بودیم. مدرسه عده‌ای از بچه‌های ممتاز و حافظ قرآن را به عنوان جایزه، سفر عمره برده بود. وقتی برگشتند، اکثرا یک قران کوچک سورمه‌ای داشتند؛ کوچک یعنی اندازه یک دست. با برگه‌هایی سفید، خطی خوانا. اصلا هرچه یک دختر دبیرستانی از یک قرآن زیبا می‌خواست، در آن قرآن جمع شده بود. چند ماه بعد پدرم عازم عمره شدند. از دوستانم مشخصات جایی که قرآن را تهیه کرده بودند پرسیدم و به بابا گفتم تا برای من هم یکی بیاورد. تا دیگر با حسرت به قرآن دوستانم نگاه نکنم.

قران سورمه‌ای‌ام شد یار دوست داشتنی‌ام. با اینکه خیلی ظریف و زیبا بود، ولی قرآنِ سرطاقچه برایم نبود که بخاطر ظرافتش، فقط گاهی بردارم و چند صفحه بخوانم. همه جا با من بود. با او چند سوره حفظ کردم؛ مشهد و کربلا و مکه با خود بردمش؛ اگر درباره آیه‌ای تفسیر یا نکته‌ای میشنیدم در صفحاتش علامت میزدم یا در کناره‌هایش می‌نوشتم. سر کلاس اگر درباره آیه یا سوره‌ای صحبت می شد قرآنم را درمی‌آوردم و آن آیه را می‌خواندم. ماه رمضان‌ها با او ختم قرآن می‌کردم. وقتی می‌خواستم مسافرت بروم، از زیر قرآنم رد می‌شدم. شده بود رفیق برایم.

هفت سالی گذشته بود از وقتی قرآن را هدیه گرفته بودم. جلد پلاستیکی‌اش کرده بودم تا جلد اصلی‌اش خراب نشود. رنگ کناره‌هایش کمی عوض شده بود. دیگر سفید و براق نبود و کمی به تیرگی می‌زد. حجم برگه‌هایش به خاطر ورق خوردن و خواندن انگار زیاد شده بود. درست مثل یک کتاب رمان که ساعت‌ها دستت گرفته‌ای و آن را بارها خوانده‌ای. قرآن ظریف و دوست‌داشتنی‌ام، دوست داشتنی‌تر شده بود با اینکه ظاهرش از هفت سال قبل عوض شده بود و آن ظرافت اولیه را نداشت. ولی شکل تغییریافته‌اش نشان می‌داد قرآن طاقچه‌ای نبوده و چه چیزی قشنگ‌تر از این.

رمضان سال هشتاد و نه بود. قرار بود با یکسری از بچه‌های دانشگاه، شب‌های قدر برویم کربلا. مثل همیشه‌‌ٔ سفرهایم، قران سورمه‌ای‌ام را جزو وسائلم گذاشتم تا در این اولین شب قدر در کربلا، با آن قران به سر بگیرم. قرانی که آموخته‌های هفت سالم از آیات را در آن نوشته بودم. شب نوزدهم نجف بودیم. بیست و یکم کاظمین و بیست و سوم که از قضا شب جمعه هم بود، کربلا بودیم. همزمانی شب بیست و سوم با شب جمعه باعث شده بود کربلا به شدت شلوغ باشد. برای مراسم احیا به حرم رفتیم. بعد از کلی گشتن جای خیلی کوچکی برای نشستن پیدا کردم. یادم است کمی که نشستم و دعا خواندم، به خاطر کمی جا و امید به پیدا کردن یک مکان بهتر، بلند شدم. صحن را گشتم ولی حتی راه رفتن هم در آن شلوغی سخت بود چه برسد به پیدا کردن جایی برای نشستن. به سمت ضریح رفتم، به امید پیدا کردن جایی برای نشستن. کنار ضریح یک نرده گذاشته بودند و پشت آن نرده که چسبیده به دیوار حائل قسمت زنانه و مردانه بود کاملا خالی بود. خودم را به پشت نرده رساندم و همانجا ایستادم. باقی دعاها را همان کنار ضریح و در حالت ایستاده خواندم. آن سال‌ها مراسم قرآن به سر در عراق پشت بلندگوها خوانده نمی‌شد. برای همین قرآنم را درآوردم و خودم قرآن به سر کردم. شب جمعه و شب زیارتی امام حسین علیه السلام؛ چسبیده به ضریح و دست گره زده در مشبک‌‌های ضریح، قرآن به سر با قرآن سورمه‌ای‌ام؛ دیگر چه می‌خواستم از شب قدر؟ همه‌‌ٔ دوست داشتنی‌ها جمع شده بودند.

قرآن به سرم که تمام شد، قرآنم را به دست گرفتم و به سمت ضریح، مشغول خواندن دعا شدم. کسی به شانه‌ام زد و برگشتم. دختر جوانی بود. به قرآنم اشاره کرد و گفت می‌شود چند لحظه قرآن را به من بدهید تا من هم قرآن به سر کنم؟ قرآنم را به او دادم و به سمت ضریح برگشتم و ادامه دعاهایم را خواندم. ده دقیقه‌ای که گذشت برگشتم تا ببینم قرآن به سر دختر جوان تمام شده یا نه؛ ولی پشت سرم نبود! رفته بود! اطراف را نگاه کردم، هیچ‌جا نبود. نه آن دختر جوان نه قرآن من! رفته بود و قرآن سورمه‌ای دوست داشتنی‌ام را هم با خود برده بود. نمی‌توانستم باور کنم. جاکتابی‌های اطراف را می‌گشتم و نگاه می‌کردم ولی اثری از قرآن محبوب من نبود! در آن شلوغی شب قدر نیز نمی‌توانستم همه جاکتابی‌های حرم را نگاه کنم و به دنبال قرانم که حتما دخترجوان فکر کرده بود برای حرم است و با خودش برده بود، بگردم.

باورش برایم سخت بود. قرآن عزیزم، قرآن دوست داشتنی‌ام گم شده بود. تمام آن نکته‌ها و علامت هایی که در صفحاتش زده بودم، رفته بود. خاطراتی که داشتم. قرآن محبوبم، همه و همه رفته بود. نمی‌دانستم خدا چرا چنین شبی، در چنین جایی باید چنین امتحانی مرا بکند. آن هم با قرآنم. یعنی به قران هم نباید وابسته شد؟ قرانم قرار بوده در حرم اباعبدالله بماند؟ نمی‌دانم.

هنوز هم هروقت زیارت حرم اباعبدالله علیه‌السلام نصیبم می‌شود، جاکتابی‌های حرم را نگاه می‌کنم و می‌گردم به دنبال قرآنم، شاید بین کتاب‌ها و قرآ‌ن‌ها پیدایش کنم. ولی با خودم می‌گویم اگر پیدایش کردی بعد از این همه سال، چه می‌کنی؟ قرآنی که هفت سال در حرم اباعبدالله علیه‌السلام بوده و توسط زائرینش قرائت شده، دیگر برای تو نیست، حتی اگر در برگه اولش اسم تو نوشته شده باشد و کنار ورق‌هایش نشانی از خط تو باشد…

خوشابحال قرانم که مقیم بارگاه حسین علیه‌السلام شد…

این مطلب برای سایت فردانیوز نوشته شده است.