پشت محوطهی عمومی موکب، فضای صحرا مانند بزرگی است که انتهایش کانتینر خانوادهی آواره ترکمنی که چند سال است در موکب ساکن هستند، قرار دارد. دو سه اتاقِ انتهای موکب در طول سال محل زندگی آنهاست ولی این ایام اربعین بخاطر آمدن زوار و کارهای موکب، میروند در کانتینرشان زندگی میکنند و اتاقها میشود محل زندگی ده بیست روزهی آشپزها و خدامِ موکب.
امروز در موکب مهمان داشتم. فاطمه و آقا حامد و بهار آمده بودند موکب و ساعتی پیشمان ماندند و استراحت کردند.
خانوادهی یکی از دوستانِ شوهرخواهرم هم آمدند که از قضا بعد از صحبت کردن فهمیدیم چقدر دوستانِ مشترک باهم داریم و به جملهی “دنیا چقدر کوچک است” رسیدیم.

بهار و کوثر، دخترانِ سه چهار سالهی مهمانهایم را بردم پشتِ موکب تا کبوترها را ببینند و گوسفندها و شتری که برای ذبح روزهای بعد منتظر بودند. کبوترها را برایشان پرواز دادم، میدویدند و جیغ میزدند؛ با لبخندی نگاهشان میکردم ولی در دلم آشوبی بود که شادی و جیغ زدنهایِ بهار و کوثر ساخته بود؛ چرا باید در این بیابان، در این صحرای نزدیک کربلا، بنشینم نظارهگر بازی دخترکانِ سه چهار ساله؟ و دلم و ذهنم مدام تصور کنند حالِ دخترکانی در همین سن و سال را ۱۴۰۰ و اندی سال قبل در همین حوالی، عصر روز دهم محرم …
لایوم کیومک یا اباعبدالله