چند ساعتی مهمانم بود

مشغول کارهایم بودم که دیدم تبلتم را برداشته و بازی مورد علاقه‌اش را بازی می‌کند! نگاهش کردم و گفتم اجازه گرفتی؟ تبلت را گذاشت زمین، سرش را انداخت پایین و با لبخندی ملیح گفت اجازه میدی بازی کنم؟ گفتم نه! سرش خم‌تر شد و لبخندش محو … با خودم گفتم نیم ساعت دیگر خودم تبلت را میدهم دستش و میگویم الان اجازه داری بازی کنی. ولی نیم ساعت بعد یادم رفت؛ مادرش آمد دنبالش و رفتند …

الان یادم افتاد که فراموش کردم تبلت را بدهم تا بازی کند و عذاب وجدان از شکستن دل یک بچه پنج ساله رهایم نمی‌کند … کاش از یادش رفته باشد … یعنی یادش می‌ماند؟

من چقدر بدم

از اتوبوس پیاده شدم . 
عجله داشتم و دیرم شده بود .
تا پیاده شدم یه پیرزن اومد جلوم و گفت : دخترم این اتوبوس میره آزادی ؟
گفتم : نه . اتوبوساش اونور میدون وایمسته .
یه دفه پیرزنه دستمو گرفت .
یخ کردم . با خودم گفتم : الانه که بگه منو ببر تا اونجا . 
منم که دیرم شده . پس چیکار کنم. خدایا. نه 
ولی پیرزنه با مهربونی گفت : ممنون دخترم و رفت . 

خدایا  من چقدر بدم .

اه . از دست خودم ناراحتم و عصبانی .
از فکرم . خودم  . کارام .
مسخره و لوس 

خدایا کمکم کن