نوستالژی‌هایِ زودرس

کتابخانه‌های مدارس، اکثرا کتاب‌های محدودی دارند. امسال در کتابخانه مدرسه، با کمک بچه‌ها، طرحی راه انداخته‌ایم تا کتابخانه‌مان پربارتر شود.
هرکس تعدادی از کتاب‌هایی که در خانه دارد را به مدرسه می‌آورد؛ کتاب‌ها جلد می‌شود و اسمِ شخصِ امانت دهنده با برچسبی روی آن می‌خورد؛ کتاب‌ها در کتابخانه‌ای جدا قرار می‌گیرند و تا خرداد سال بعد بین بچه‌ها به امانت می‌چرخند.

القصه…
بچه‌ها کتابهایشان را آوردند؛ چند رول جلد پلاستیکی قدیمی، از همان‌هایی که زمان دانش‌آموزی خودمان بود خریدم و برای جلد کردن کتاب‌ها از خود بچه‌ها کمک خواستم. دو نفری که برای کمک آمدند، جلد کردن با رول های پلاستیکی را بلد نبودند! نمی‌دانستند باید با قیچی چگونه پلاستیک‌ها را ببرند و جلد کتاب کنند. گفتند تابحال فقط با جلد آماده و چسبی کتاب جلد کرده‌اند. گفتند چرا جلد آماده نخریده ام؛ راحت‌تر است که!
یادشان دادم باید چه کنند و کتاب را چگونه قرار دهند و قیچی بزنند و تا کنند و…

بگذریم…
خواستم بگویم پلاستیک رولی ها، خرگوشی بریدن دوطرف شیرازه ها، مثلثی تا کردن گوشه‌ها، چسب زدن ها، تلاش برای درست جلد کردن و کیپ شدن جلد و کتاب باهم‌ها، دارد به خاطره‌ها می‌پیوندد؛ دارد نوستالژی می‌شود.
مگر ما چند سالِمان شده؟
کسی می‌داند؟

خواب‌های کودکی

در کودکی چه بود که دنیا قشنگ بود؟
بابا قشنگ بود- الفبا قشنگ بود.

(خواب دوچرخه …)
–          : صفر گرفتی؟! نمی خرم.
حتی همین بهانه بابا قشنگ بود.

با اضطراب دیر رسیدن به مدرسه
ماندن همیشه در صف بدها قشنگ بود.

تنبیه بی دلیل (سکوت سیاهچال)
باور کنید وحشت آن جا قشنگ بود.

باران که می گرفت در آن مشق های خیس
تصمیم خشک و خالی کبری قشنگ بود.

پزهای کارنامه و شاگرد چندمی
با نمره تقلبی اما قشنگ بود

دور از نگاه کوکی آدم بزرگ‌ها
آن روزها برای تماشا قشنگ بود

در خواب‌های کودکی من بدون لنز
چشمان آسمانی سارا قشنگ بود

بگذار تا شبیه تمام خواب‌ها که رفت
این شعر هم تمام شود با قشنگ بود.

اسماعیل محمدپور

تکنولوژی ؛لطفا لذت هایم را ندزد!!!

دیشب نشسته بودم و آلبوم عکس هام را نگاه می‌کردم.

عکس‌هایی را که سالهای قبل با دوربین‌های معمولی می‌گرفتیم و حداکثر اجازه گرفتن سی و شش تا عکس را به‌مان می‌داد که گاهی با ارفاق به سی و هشت تا می‌رسید- و چقدر خوشحال می‌شدیم که حلقه فیلممان دو تا بیشتر جا دارد.

آن سال‌ها باید صحنه‌هایی را که می‌خواستیم عکس بگیریم، گلچین می‌کردیم و بهترین زاویه را انتخاب می‌کردیم و عکس را می‌گرفتیم چون در گرفتن عکس محدودیت بود.

گاهی بعد از چاپ شدن عکس‌ها می‌فهمیدیم از سی و هشت تا عکسی که گرفتیم، سی و چهار تاش چاپ شده و در نگاتیو‌ها می‌گشتیم دنبال عکس‌های سوخته و حسرت می‌خوردیم برای ندیدن و ثبت نشدن آن صحنه

وقتی قیافه‌مان را می‌دیدم که در عکس‌ها هچل هفت افتاده و فحش می‌دادیم به زمین و زمان و اینکه کاش موقع گرفتن عکس، می‌شد قیافه خودمان را می‌دیدم

مقایسه کردم آن زمان و آن دوربین‌ها را با دوربین‌های دیجیتال امروزی که تعداد عکس هاش بنابر وضعیت حافظه مموری کارت دوربین بالا می‌رود و هیچ عکس سوخته‌ای در آن‌ها وجود ندارد چون‌‌ همان لحظه عکس را می‌بینی و اگر خوشت نیامد یا قیافه‌ات در عکس زیبا نیافتاده باشد، سریع دلیت می‌کنی و یک عکس جدید می‌گیری

انتظاری هم قرار نیست برای دیدن و چاپ شدن عکس بکشی

ولی آن زمان با همهٔ محدودیت‌ها و امکانات کمتر ازحالش، شیرین بود

آن انتظار کشیدن‌های گاهی چند روزه برای دیدن عکس‌ها، آن حس شیرین بیشتر جا داشتن نگاتیو فیلم، حتی لحظه فهمیدن سوختن عکس‌های زیبا، همه‌شان لذت بخش بود و قشنگ

حس‌هایی که الان با دوربین دیجیتال قابل رویت نیست.

حتی این دوربین‌های دیجیتال، لذت دیدن و ورق زدن آلبوم را هم ازمان گرفته و به جایش دیدن عکس‌ها در کامپیو‌تر و تلویزیون را به‌مان داده، چیزی که به نظر من اصلا قابل مقایسه با دیدن عکس‌های آلبوم نیست (کمتر پیش می‌آید که همه عکس‌های دیجیتال را چاپ کنیم مگر عکس‌های خاص)

چند سال بعد که می‌خواهیم عکس‌های دوران جوانیمان را به فرزندان یا نوه‌هایمان نشان دهیم باید انبوه سی دی و دی وی دی‌های محتوی عکس‌هایمان را در کامپیو‌تر (شاید هم وسیلهٔ جدیدی که در سالهای بعد اختراع می‌شود) بگذاریم و به آن‌ها نشان دهیم.

من هنوز هم نتوانستم احساسی که با عکس‌های در آلبوم، برقرار می‌کنم را با عکس‌های انباشته شده در سی دی‌هایم برقرار کنم هرچند نسبت تعدادشان یک به هزار باشد

چند هفته‌ای به دلایلی، موقعیت و فرصت کمتری برای آمدن به نت داشتم، این مدت بیشتر به جای نشستن پشت مانیتور و گشت زدن در سایت‌ها و وبلاگ‌ها و خواندن آن‌ها، چندین کتاب خواندم. کتاب‌هایی که دوست داشتم بخوانم ولی فرصتی برای خواندنشان پیدا نکرده بودم.
ولی این چند هفته کمتر وبلاگ خواندم و بیشتر کتاب

به انصاف بخواهم بنویسم، لذت خواندن آن کتاب‌ها و ورق زدنشان با اینکه بار‌ها تجربه‌اش کرده بودم از خواندن مطالب گوناگون و همه گانه در وبلاگ‌ها بیشتر بود

نمی‌دانم تکنولوژی که روز به روز پیشرفته‌تر می‌شود و هر روز نوزاد جدیدی را برای ما به ارمغان می‌آورد در مقابل چه چیزی را از ما می‌گیرد، واگر معامله‌ای در بین باشد، این معامله برابر است؟

آنچه از دست می‌دهیم چیست و چقدر برایمان ارزشمند نیست.

پی نوشت: این نکته را هم بگویم که منکر خوبی‌ها و مزیت‌های دوربین‌های دیجیتال یا حتی لذت خواندن وبلاگ نیستم، حرفم چیز دیگری بود که در پاراگراف اخر نوشتم.