کتابخانههای مدارس، اکثرا کتابهای محدودی دارند. امسال در کتابخانه مدرسه، با کمک بچهها، طرحی راه انداختهایم تا کتابخانهمان پربارتر شود.
هرکس تعدادی از کتابهایی که در خانه دارد را به مدرسه میآورد؛ کتابها جلد میشود و اسمِ شخصِ امانت دهنده با برچسبی روی آن میخورد؛ کتابها در کتابخانهای جدا قرار میگیرند و تا خرداد سال بعد بین بچهها به امانت میچرخند.
القصه…
بچهها کتابهایشان را آوردند؛ چند رول جلد پلاستیکی قدیمی، از همانهایی که زمان دانشآموزی خودمان بود خریدم و برای جلد کردن کتابها از خود بچهها کمک خواستم. دو نفری که برای کمک آمدند، جلد کردن با رول های پلاستیکی را بلد نبودند! نمیدانستند باید با قیچی چگونه پلاستیکها را ببرند و جلد کتاب کنند. گفتند تابحال فقط با جلد آماده و چسبی کتاب جلد کردهاند. گفتند چرا جلد آماده نخریده ام؛ راحتتر است که!
یادشان دادم باید چه کنند و کتاب را چگونه قرار دهند و قیچی بزنند و تا کنند و…
بگذریم…
خواستم بگویم پلاستیک رولی ها، خرگوشی بریدن دوطرف شیرازه ها، مثلثی تا کردن گوشهها، چسب زدن ها، تلاش برای درست جلد کردن و کیپ شدن جلد و کتاب باهمها، دارد به خاطرهها میپیوندد؛ دارد نوستالژی میشود.
مگر ما چند سالِمان شده؟
کسی میداند؟

کلا خاطرات بچگی ما دهه شصتی ها خیلی زود نوستالژی شد
سلام .
طرح و متن جالبی بود