وادی من

یه سوال میپرسم تو اینستاگرام، چندین نفر میان جواب میدن و لایک میکنن. این‌جور وقت‌ها دلم برای وبلاگستان میسوزه و تنگ میشه؛ برای وبلاگستان شلوغ و پر جنب و جوش؛ برای کامنت‌دونی های شلوغ و پر از کامنت، برای تائید کردن کامنتها، برای گودر و حتی برای فیدلی

بخاطر همین خیلی وقت‌ها مجبورم پست وبلاگم رو توی اینستام هم بذارم، یا حتی اول تو اینستا بنویسمش و بعد به وبلاگ منتقلش کنم! شاید حرف منطقی نباشه و بگیم بالاخره هر روز یه وسیله و یه برنامه‌ای میاد و رونق میگیره، ولی من نمی‌تونم از وبلاگ دل بکنم، حتی اگه نوشته‌های شبکه‌های اجتماعیم رو اینجا کپی کنم!
انگار یه آرشیوی‌ه اینجا برام که اهمیتش از هرجای دیگه بیشتره

وادی جونم، دوست دارم

مارکووبلاگر

{از کی شروع کردم؟ اولین وبلاگم چی بود؟ چه سالی بود؟ از کجا یاد گرفتم؟ …}

این سوالات از روزی که در وبلاگ زهرا و صبح دیدم دعوت شدم به بازی “چی شد وبلاگ‌نویس شدم” در ذهنم میچرخن و دنبال جوابم براشون و به جواب درستی برای بعضی‌هاشون نرسیدم!

اولین‌بار سال هشتاد و دو وارد فضای مجازی شدم؛ یادمه دوستم آدرس چند سایت رو بهم داده بود و یکروز عصر بعد از برگشت از مدرسه با کمک برادرم و دایال‌آپ (با آن صدای نوستالژیک‌ش) وصل شدم  و شگفت‌زده وارد دنیای جدیدی شدم. کم‌کم پام به شبکه‌های اجتماعی آن موقع مثل اورکات و گزگ و بعد هم کلوپ باز شد و از آنجا با آدم‌های حقیقی و هم‌سن و سال خودم آشنا شدم؛ آدرس‌ وبلاگ‌هاشون رو از پروفایل‌ها کپی می‌کردم و می‌خوندم و از آنجا با مفهومی به اسم وبلاگ آشنا شدم و فهمیدم میتونم برای خودم صفحه‌ای داشته باشم.

اولین وبلاگ‌ی که ساختم و توش شروع به نوشتن کردم نسیم حیات بود؛ به گفته آرشیوش شهریور هشتاد و چهار؛ آن اوایل هرچیزی توش میذاشتم از خاطرات دانشگاه تا مطالب کپی‌پیسی!

نسیم‌حیات تو محیط بلاگفا بود با امکاناتی که به نظرم محدود می‌آمد؛ و من به دو دلیل شروع کردم به وبلاگ ساختن تو بقیه سرویس‌ها؛ اول بخاطر دیدن محیط مدیریتی باقی سرویس‌های وبلاگی و اینکه از ظاهر وبلاگهای دوستام، احساس می‌کردم باقی سرویس‌دهنده‌ها خدمات بهتری دارند و دوم به این خاطر که اکثر دوستان مجازی و حقیقی‌م میدونستن نسیم حیات برای من‌ه و گاهی نوشتن برام سخت میشد.

تو بلاگها یه وبلاگ زدم و داستان می‌نوشتم؛ داستان‌های کوتاهی که میساختم ولی چون عمر داستان‌نویسی‌م کم بود این وبلاگ هم عمر زیادی نکرد و یکروز ایمیلی از بلاگها دریافت کردم که این سرویس داره تعطیل میشه ولی حوصله نکردم از مطالبم کپی بردارم و همه پریدن. یه وبلاگ به اسم “آواره‌تر از باد” تو میهن‌بلاگ ساختم؛ همه‌ی پست‌ها و مطالب‌ش رو درباره قدس و فلسطین و لبنان می‌نوشتم که اونم بعد از چند ماه سرنزدن خود به خود حذف شده بود و یک وبلاگ‌نویس جدید با آن آدرس مشغول نوشتن بود. تابستون ۸۶ عمره دانشجویی رفتم و وقتی برگشتم تو پارسی‌بلاگ برای بچه‌های کاروان و موندگاری ارتباط‌مون یه وبلاگ راه انداختم. تو بلاگ‌اسپات و بلاگ‌اسکای و تامبلر هم چندتا وبلاگ خاطره و شعر و عکس داشتم ولی همه با نام مستعار و در کنار همه‌ی اینها همیشه نسیم حیات وبلاگ اصلی‌م بود و به بلاگفا وفادار! (حتی بعد ازدواجم با وجود داشتن دامین شخصی یک وبلاگ متاهلانه تو بلاگفا ساختم)

تا تابستان هشتاد و هفت که با توئیتر و فرندفید و فیس‌بوک آشنا شدم و تعداد دوستان مجازی‌م بیشتر شد و بتبع با وبلاگ‌های بیشتری آشنا شدم و دایره رفاقت‌ها و جمع‌های حقیقی وبلاگ‌نویسان برام شروع شد.

شهریور هشتاد و نه به تشویق و کمک دوستان، دامنه وادی را خریدم و مهر ماه بعد از خرید هاست و سفارش قالب، اسباب و اثاثیه نسیم‌حیات را که هنوز اصلی‌ترین وبلاگم بود به اینجا آوردم و ساکن شدم.

در تمام این سال‌ها با وجود شبکه‌های اجتماعی سعی کردم وبلاگم رو فراموش نکنم و چند وقت یکبار بروزش کنم و بنویسم و سعی دارم بیشتر باشم و بنویسم.

به رسم بازی‌های وبلاگ‌ی، از سمیرا، فاطمه، زهرا، سحر، آرام، رویا، زهرا، سمیه، مریم دعوت می‌کنم بنویسند داستان چگونه آمدن‌شان در سرزمین وبلاگستان را

همه‌ی مطالب این بازی وبلاگی را می‌توانید اینجا بخوانید

هفته‌نوشت

یک: از آن صبح‌هایی است که بعد از صبحانه، بی‌حوصله‌ام. بین اپلیکیشن‌های تبلت میچرخم. بعد از چند هفته فیدلی را باز می‎‌کنم و وبلاگ می‌خوانم. نصف پست‌ها درباره بازی وبلاگی چطور وبلاگ‌نویس شدم است و چقدر همه‌شان جالبند. بعد از چندین وقت آنقدر غرق خواندن خاطرات و پست‌های وبلاگی می‌شوم که زمان را فراموش می‌کنم و فقط می‌خوانم و لبخند می‌زنم و دلم تنگ می‌شود برای تمام خاطرات وبلاگستان.

پ‌ن:  دو دوست من را دعوت کرده‌اند برای نوشتن در این بازی؛ می‌نویسم ان‌شالله.

دو: داشتم وادی را خانه‌تکانی می‌کردم؛ یکسری پست‌های پیش‌نویس دارم از دو سه سال پیش حتی. بعضی‌شان را تکمیل‌ کردم و منتشر می‌کنم، بعضی را حذف، بعضی هم هنوز سرنوشتی ندارند. پیوند‌‎ها را هم تکاندم! اکثر وبلاگ‌هایی که بیشتر از یک سال است بروز نشده‌اند را حذف کردم (با بغض البته) و چند وبلاگی که در فیدلی دارم و همیشه می‌خوانمشان اضافه کردم؛ کاش هنوز همه‌مان وبلاگ‌هایمان را می‌نوشتیم.

پ‌ن: تصمیم دارم چند مطلب از وبلاگ قبلی‌ام را، با تاریخ خودشان، به اینجا منتقل کنم؛ دوستانی که از فیدخوان‌ها مطالب را می‌خوانند، ببخشند. رصدگران هم حواسشان باشد 🙂 مطالب برای چندین سال قبل است.

سه: همین هفته پیش داشتم در تنظیمات وبلاگ می‌گشتم تا آیکون فرندفیدم را از وبلاگ حذف کنم، چون اکانتم پرایوت بود و عملا به درد کسی که عضو فرندفید نبود، نمی‌خورد؛ که چند روز پیش خبر بسته شدن همیشگی فرفر را شنیدم 🙁 بسته شدن گودر و باز و … هیچ‌کدام برایم اندازه فرندفید ناراحت‌کننده نبود؛ هیچ شبکه‌ای اندازه فرفر برایم دوست‌داشتنی نبود و اکثر دوستی‌های الانم و حتی کار و فعالیت‌هایم، ابتدایش از فرفر بود. خواستم اینجا یادی کنم از شبکه دوست داشتنی که خاطرات خوب و بد هفت سال ما را رقم زد و یکدفعه می‌خواهد همه نوشته‌ها، عکس‌ها و خاطراتمان را حذف کند.

همه‌ی اینها مصمم کردند م که وبلاگم را بیشتر از شبکه‌هایی که معلوم نیست یکروز باشند و یکروز نباشند، جدی بگیرم و دوست‌ش داشته باشم.

صبحِ بیست‌و‌سوم

دیشب احیا بود؛ شبِ بیست و سوم. وقتی داشتم سحری را آماده می‌کردم لباس‌های مشکی پوشیده شده چند روز قبل را با دو تا ازچادرهام‌ را انداختم تو ماشین لباسشوئی و ماشین را روشن کردم و تنظیم کردم که تا یک ساعت و پانزده دقیقه بعد، لباس‌ها را بشوره؛ یعنی تقریبا نیم ساعت بعد از گفتن اذان و همان موقع‌هایی که کارها تمام شده و می‌خوام بخوابم. سحری را خوردیم، اذان را گفتن، ظرف‌ها را شستم، نمازم را خوندم و خیره شدم به زمانسنجِ قرمز رنگ ماشین و دقیقه‌هاش را مثلِ زندانی‌ای که روزهای باقی‌مونده از حبس‌ش را می‌شماره، میشمردم؛ یک دقیقه و تمام.  لباس‌ها را که داشتم پهن می‌کردم یاد مامان افتادم و زمان‌ی که می‌خواستن لباس مشکی و تیره توی ماشین بشورن و بلند می‌پرسیدن «فاطمه، چادر مشکی کثیف نداری؟ دارم لباس مشکی میندازم‌ها» و من چادرهایی که هفته‌های قبل پوشیده بودم را می‌بردم و میدادم بهشون و روز بعد تمیز و خشک تحویل‌شون میگرفتم. داشتم به این فکر میکردم که حالا دیگه مدیریت اینکه کی لباس مشکی بریزم با خودم‌ه، شستن و پهن کردن و اتو کردن‌ش با خودمه … داشتم به روزگار و عادت‌هاش فکر می‌کردم و قصد داشتم تا لباس‌ها تموم میشه برم رو تخت بگیرم بخوابم که یه موضوع برای نوشتن آمد تو ذهنم و برای خودش پرو بال گرفت. تصمیم گرفتم بنویسم‌ش تو وبلاگ و چون مطمئن بودم همان لحظه باید بنویسم و تا ظهر یادم میره یا حس‌م، لپ‌تاپ را روشن کردم؛ صفحه توئیتر برام باز شد و چند تا توئیت دوستان را خوندم و وبلاگ را باز کردم؛ چند دقیقه طول کشید؟ شاید سه دقیقه. صفحه‌ی سفید وبلاگ روبروم و آماده‌ی تایپ شدن، ولی! ولی هرچی فکر کردم که سه دقیقه پیش داشتم به چه موضوعی فکر می‌کردم و تصمیم گرفتم بنویسمش، یادم نیومد! حتی الان که ده دقیقه‌ای میشه دارم این متن را تایپ می‌کنم، هنوز یادم نیومده! وضعیتِ داغونِ حافظه‌ام این است … حرص‌م می‌دهد …

البته بی‌انصافیه اگه بی‌خوابی دیشب را دخیل این همراهی نکردن مغزم ندونیم 🙂
ان‌شالله خیر است

چه فیدخوان‌ی را جایگزین گودر کرده‌اید؟

گوگل‌ریدر یا به قولِ بچه‌های اینترنت گودر، سه‌شنبه‌ قبل بالاخره برای همیشه از بین رفت و خاموش شد و اکثر کسانیکه در گودر فعال بودند و از این سرویس برای فیدخوانی استفاده می‌کردند به سایت‌های مشابه‌ کوچ کردند.

دریک هفته‌ی اخیر، بعضی از سایت‌هایی که خدمات فیدخوانی ارائه می‌دهند را بررسی کردم تا ببینم بهترین خانه‌ای که می‌توانم انتخاب و جایگزین گودر مرحوم‌ کنم، چیست؛ سایت‌هایی که دیدم و هرکدام را بررسی اجمالی کردم اینها بودند: فیدلی، کاما‌فید، سیندی‌فید، اُلدریدر، اسکیمر و اراس‌اس‌داز و +

از بینِ همه‌ی اینها فیدلی و کامافید به نظرم بهتر بودند و از بین این دو، کار کردن با فیدلی برایم راحت‌تر بود. به راحتی وبلاگ‌ها و سایت‌های مورد نیازم را وارد کردم* دسته‌بندی و فولدربندی کردم و از اینکه فیدلی اجازه میداد موقع ثبت وبلاگ جدید، اسم آن را عوض کنم خیلی خوشم آمد. کامافید هم محیط ساده‌ای دارد که دقیقا مانند فیدلی فقط فیدخوان است و مثل گودر قدیمی، نوعی شبکه اجتماعی هم محسوب نمی‌شود. من از فیدخوان فقط استفاده‌ی خواندن را می‌خواهم برای همین سمتِ الدریدر که محیطی مثل گودر قدیمی دارد، با کاربران و لایک و شیر، نرفتم ولی شما اگر به دنبال چنین محیطی هستید، الدریدر را امتحان کنید.

اگر شما تا به حال از هیچ فیدخوانی استفاده نمی‌کردید و یا اگر نمی‌دانید فیدخوان چیست، در چند جمله می توانم اینگونه برایتان بگویم: شما هر روز برای خواندن اخبار و یا مطالب جدید وبلاگ‌ها به آدرس آنها رجوع میکنید و در صفحه‌ی اینترنتی مخصوص آنها مطالب جدیدشان را می‌خوانید و گاهی اوقات وقت‌تان برای پیدا کردنِ مطلب جدید سایت گرفته می‌شود. اما با استفاده از فیدخوان‌ها شما دیگر نیاز به چک کردن هرروزه‌ی سایت‌ها و وبلاگ‌های مورد نظرتان ندارید؛ کافیست عضوِ یکی از سایت‌هایی که بالا نام بردم بشوید و بعد از ورود، آدرس فیدِ سایت یا وبلاگ مورد نظرتان را در قسمت  Add Content آنها وارد کنید؛ از آن به بعد هر مطلبِ جدیدی که آن سایت‌ها بنویسند در فیدخوان شما می‌آید و شما از ان مطلع می‌شوید و هیچ مطلبِ جدیدی را از دست نمی‌دهید.**

آدرسِ فید یا همان آراس‌اس سایت‌ها را باید در خودِ سایت‌ها و وبلاگ‌ها پیدا کنید. مثلا آدرسِ فید‌ِ وادی، سمت راست بالای صفحه در کنارِ تماس با من وجود دارد. (همان شکلکِ آبی رنگ که نشانه‌ی آر‌اس‌اس است)

متاسفانه یکی از معایبِ همیشگی فیدخوان‌ها دور کردنِ کاربران از فضای خود سایت و وبلاگ‌ها بوده است. وقتی شما این مطلب وادی را در فیدخوان‌تان می‌خوانید کمتر اتفاق می‌افتد که برای نظر دادن به سایت مراجعه کنید و نظرتان را درباره‌ی مطلب بنویسید. یا مثلا اگر در ظاهر و قیافه‌ی وبلاگ تغییری ایجاد شود، شما از آن باخبر نمی‌شوید. البته این معایب  در کنارِ محاسنی که فید‌خوان‌ها دارند نادیده گرفته می‌شود.

* اگر قبلا از گودر استفاده می‌کردید فیدلی به راحتی تمام محتویات گودر را برایتان منتقل می‌کند ولی من بخاطر شلوغی زیادی گودرم در این چند سال و نخواندن هجم زیادی از مطالب، دیگر به آنها احتیاج نداشتم و ترجیح می‌دهم از اول فقط وبلاگ و سایت‌هایی که می‌خوانم را اضافه کنم.

**ممکن است طرزِ وارد کردن آدرس‌های اینترنتی در فیدخوان‌های مختلف کمی متفاوت باشد؛ اگر در این زمینه کمک‌ی خواستید برایم بنویسید.

بگو از کجا آمدی!

برای اکثر وبلاگ‌نویس‌ها میزان بازدید و آمار وبلاگ‌شان خیلی مهم است و سعی می‌کنند از طرق مختلف بازدید وبلاگشان را بالا ببرند؛  سرچ یکی از ابزارهاییست که برای وبلاگ‌ها و سایت‌ها بوسیله کلماتی که وبلاگ‌نویس در نوشته‌هایش بکار برده است، بازدیدکننده می‌‌آورد.

خیلی از وبلاگ‌نویس‌ها هر روز علاوه بر چک کردنِ میزان و تعداد بازدید روزانه وبلاگ‌شان، کلماتی را که بازدیدکننده بوسیله سرچ آنها، به وبلاگ رسیده‌‌ است را نیز چک می‌کنند؛ کلمات و جملات بعضا جالب، خنده‌دار و حتی تعجب‌برانگیز!

از حدود یکی دو  ماه قبل، هرزمان که کلمات سرچ شده را نگاه می کردم، آنها را یادداشت و جمع آوری می کردم. به نظرم کنار هم قرار گرفتن بعضی از این کلمات جالب باشد و نشان دهنده‌ی خیلی کوچکی از کلماتی که مردم هرروز سرچ می کنند و به دنبال یافتن مطالبی درباره آن هستند. این کلمات راکمی مرتب کردم و در این پست گذاشتم؛

چند نکته:

  1. کلمات نامناسب و بی اخلاقی گاها در سرچ ها بود که از لیست حذف کردم.
  2. کلماتی که چندین بار در طول این دو ماه سرچ شده بودند را یک‌بار نوشتم و میزان سرچ‌شان را در جلویشان نوشتم.
  3. این کلمات، تعداد محدودی از کلمات سرچ شده‌ایست که شاید در هر دو سه روز یکبار چک کردن آمار سایت به آنها برخورده‌ام. قطعا آدم بیکاری نیستم که وقت زیادی برای ثبت لحظه به لحظه کلمات سرچ شده بگذارم.
  4. هرگونه استفاده تحقیقی و رصدی از این کلمات برای هر شخص حقیقی و حقوقی که نیت شوم‌ی ندارد، آزاد است! 🙂
  5. ادامه مطلب را کلیک کنید برای دیدن همه‌ی کلمات.

وادی (۷۳ مورد)

vaadi. ir  (دوازده مورد)

راحیل (۶ مورد)

فاطمه مطهری (۵ مورد)

سیده فاطمه (۵ مورد)

سیده راحیل و وادی

دعای وادی

فحش (۲۴ مورد)

مجازات فحش (۱۰ مورد)

حکم فحش ناموسی (۸ مورد)

مجازات فحش دادن (۸ مورد)

حکم فحش دادن (۷ مورد)

مجازات فحش وناسزا (۵ مورد)

حکم فحش (۵ مورد)

حکم قضایی فحش دادن (۴مورد)

مجازات فحش ناموسی (۴مورد)

قانون فحش (۳مورد)

فحش دادن (۲مورد)  ادامه خواندن “بگو از کجا آمدی!”

بچه محله امام رضایُم

مُرِ میبینی که شر و با صِفایُم
بِچه محله امام رضایُم
زلزلَیُم حادثَیُم، بِلایُم
بِچِه محله ی امام رضایُم

هر روز جمعَه دِلُمَه مِبِندُم
به پِنجِره ی طلاو وَر مِگردُم
کار و بارم رِدیفه، با خدایُم
بچه محله ی امام رضایُم

به مُ بوگو بیه به قله ی قاف
اصلا مُرِ بذار همونجه علّاف
قِرار مِرار هر چی بگی مو پایُم
بِچه محله امام رضایُم

درُوغ مُروغ نیست میون ما باهم
الان به عنوان مثال تو حرم
چندروزه که تو نخِ کِفترایُم
بچه محله ی امام رضایُم

چَشمِ مُرِ گیریفته چندتا کِفتَر
گفته خودش {امام رضا} چندتاشو خواستی وَردَر
الان دِرُم خادما رو مِپایُم
چه محله امام رضایِم

کِفترا رو که بُردُم از روگنبد
مُروم مُ باز تو نخ رفت و آمد
تو نقشه ی او گنبد طِلایُم
بِچه محله ی امام رضایُم

گنبدِ نصفه شب مِدَه به دستُم
او گفته هر وقت که بِیِِی موهستُم
مُ یُم که قانعو بی ادعایُم
بِچه محله ی امام رضایُم

وختی میبینُم تو ای عالم همه
ازش میگرنو میگَن واز کمه
گنبدِشه اگه بده رضایُم
بِچه محله ی امام رضایُم

گنبدو ومُنبد نمه خوام با صِفا
سی سال پای سفره‌ی ای‍ آقا
منتظره یَک ژتونه غذایُم
بچه محله ی امام رضایُم

بچه که بودم، هرکی ازم می‌پرسید کوجائی هستی؟ می‌گفتم مشهدی. اصلا هم برام مهم نبود که فقط مشهد به دنیا آمدم و هیچ وقت در این شهر زندگی نکردم، حتی در شناسنامه ام هم محل تولد را مشهد ننوشته‌اند! همین‌که سه روز قبل از میلاد امام‌رضا علیه السلام در مشهد به دنیا آمده بودم، برایم سند بود که مشهدی هستم و بچه محله‌ی امام رضا.

این روزها که سالروز تولدِ قمری خودم و میلادِ آقاست و دل‌تنگی همیشگی‌ام برای حرم‌ش، بیش تر شده، این شعر را خیلی گوش می‌دهم و با خودم زمزمه می‌کنم … بچه محله‌ی امام رضایُم … با لهجه‌ی مشهدی که  تمام خاطرات خوب کودکی‌ام هم همراهش‌ست … کمی دل‌تنگی را کم می‌کند

پ.ن: تولد یک سالگی‌ “وادی” هم هست. پارسال روز میلاد آقا اولین پست ش را نوشتم.
تولدت مبارک وبلاگ‌م

پ.ن۲: شاعر این شعر آقای “قاسم رفیعا”ست که چند سال پیش این شعر را در دیدار با آقا خواند.