گریه برای چادرم &#۸۲۳۰;

راه می‌روی در خیابان، قدم‌هایت سریع باشد یا آرام، زیاد فرقی نمی کند برای افتادن یا نیافتادن آن اتفاق؛ در حال و هوای خودت هستی که صدایی می‌شنوی “جرررررر” و بعد صدای “واااااااااای” که از زبان خودت بیرون می‌آید و هم‌زمان دنباله‌ی چادرت را میگیری و دنبال نقطه‌ی فاجعه می‌گردی و زیر لب فحش می‌دهی به میله‌ی آهنی کنار خیابان یا شاخه‌ی درختی که بی‌رحمانه از شاخه‌های دیگر جدا شده و باعث شدند چادرت پاره شود.

وقتی چادر پاره بشود، حتی اگر یک نقطه‌ی خیلی کوچک باشد، باید بگذاری‌اش کنار و فراموش‌ش کنی؛ مگر اینکه رفوگرِ وارد و بامهارتی پیدا کنی که بتواند پارگی چادر را بین سیاهی‌هایش پنهان کند.

شدتِ غمِ این پست را، دوستی می‌فهمد که همین اتفاق برایش افتاده باشد و درک می‌کند که دیروز عصر چه حس‌ی داشتم وقتی آن صدای نحس را شنیدم …

حجاب باید زیبا باشه*

تعریف می‌کرد:
«یه مانتو دارم که یه گلوبند بلند به رنگ خودش بهش وصله، یعنی از اول که مانتو را خریدم، این گلوبنده هم بهش وصل بود. همیشه روسریمو طوری می‌بندم که گلوبنده کاملا بره زیر روسری و چون قشنگه و به قول معروف جینگولی وینگو‌لیه، کمتر دیده بشه. چند روز پیش سوار مترو که شده بودم، ایستاده بودم و دستم را به میله بالای سرم گره داده بودم، روسریم هم به خاطر این حالت بدن‌م رفته بود بالاتر و گلوبنده از زیرش زده بود بیرون، چون تو واگن خانم‌ها هم بودم، مشکلی نداشت و نپوشوندمش؛ همین‌طوری ایستاده بودم و آویزون میله که خانم روبروئیم که روی صندلی نشسته بود صدام کرد و گفت :«ببخشید خانم یه سوال داشتم، این گلوبنده برای خود مانتوتان‌ه یا جداست و خودتان گردنتون کردین؟» گفتم برای خوده مانتوئه. گفت :«همون، حدس زدم برای خود مانتو باشه، چون شما که چادری هستین، بعیده از این گلوبندهای بلند بندازین» یه نگاهی بهم کرد و گفت :«خیلی قشنگه، گردنبندت» یه لبخند مهربانانه بهش زدم و گفتم ممنون. دوباره یه نگاه به سر تاپام کرد و انگار تازه متوجه ست رنگ روسری و مانتو و گیره‌ی روسریم شد و گفت :«خیلی خوبه، چقدر خوبه شما انقدر مرتب هستین با چادر. آدم خوشش میاد، آخه اصولا چادری‌ها اینطوری نیستن» حالا معمولا از دیدش چادری‌ها چطوری هستن را نگفت دیگه …»

این را که شنیدم، یاد پست کوثر افتادم و پست و کامنت‌های این مطلب خودم درباره حجاب و زیبائی‌اش و رنگ‌هایش؛ و اینکه چرا نباید نوع حجاب و پوشش خانم‌های با حجابِ ما مرتب و تمییز باشه (اصلا منظورم این نیست که گلوبند گردن‌شان بندازند، توجه کنید) طوری‌که آدم با دیدن آنها احساس خوبی بهش دست بده نه اینکه طوری باشه که فرد باحجاب را یک آدم شلخته و بی‌حوصله بدونه که برای زیبائی و آراستگی ظاهر خودش هیچ اهمیت و وقتی قرار نمیده. البته این فقط یک مصداق بود و حرف یک شخص ولی “مشت است نمونه خروار”

 قضیه وقتی مایه تاسف میشه که بعضی از دوستان، اهمیت ندادن به پوشش و پاکیزگی را به دستورات دینی برمی‌گردانند و میگند باید نسبت به دنیا بی‌اهمیت بود و به ظواهر دنیایی کاری نداشته باشیم و البته گاها به خاطر تنبلی و بی‌حوصلگی که دارند این مسائل را مطرح می‌کنند. این مساله ظاهر زیبا و مناسب فقط به خانم‌ها برنمی‌گردد و آقایون مذهبی هم در این دایره سهم بزرگی دارند و خیلی مسائل برای آنها مطرح میشه.
این‌وقت‌ها بیشتر دلِ آدم برای اسلام “می‌سوزد”.

*عنوان پست، عنوان پست وبلاگ کوثرانه است.

+ + +

خاطرات یک دختر چادری!

امروز عصر که داشتم برمیگشتم خونه، توی اتوبوس ایستاده بودم. هوا هم گرم بود و اکثر مسافرها هم خسته و در راه برگشت به خانه (فرض ذهنی من) به یکی از ایستگاه ها که رسید، یکی از مسافرانِ نشسته، پیاده شد و یک صندلی خالی. این را هم بگم صندلی که خالی شده بود دقیقا پشت سر من بود و من اصلا ندیدم و متوجه نشدم که صندلی خالی شده؛ برای خودم ایستاده بودم که دیدم یکی داره با دست میزنه به پشتم، برگشتم؛ یک خانم‌ی که نوع پوشش شبیه به من نبود، به صندلی اشاره کرد و گفت «بیا بشین»

تعجب کردم! و گفتم «ممنون خودتان بشینید» که در جوابم گفت: «نه شما چادر دارید سختتان‌ه ایستادن، بشین، من وایمیستم»

یه لحظه (یعنی یک صدم ثانیه) رفتم در فکر که با چادر ایستادن برام سخته؟ الان توی این گرما، چادرم مزاحم‌ه؟ جواب‌م قطعاً نه بود، من سالهاست که پوشش چادر را برای خودم انتخاب کردم و هیچ‌وقت هم توی این سال‌ها، چادرم مایه مزاحمت و دست‌و‌پاگیری برام نبوده.
باهاش دانشگاه رفتم، درس خوندم، کوه رفتم، فعالیت اجتماعی داشتم، در جمع‌های مختلف حضور داشتم، مسافرت رفتم و … هیچ‌وقت چنین حس و فکری نکردم که این “چادر” برام سختی میاره و مانع انجام کارها و فعالیت‌هام میشه.

داشتم فکر می‌کردم چرا آن خانم و امثال آن خانم، فکر میکنند که چادر سر کردن برای ما مشکل‌ه و دردسرساز، حتی دوست دارم یک‌بار بتونم بنشینم و با یکی از آدم‌هایی که این تیپ تفکر را دارند صحبت کنم و حرف‌هاش را بشنوم.
مسلماً یکی از دلایل‌ش شاید نوع عملکرد بعضی از “هم‌پوشش‌ی‌های” من باشه، یا مثلا ناآشنایی “غیرِ هم‌پوشش‌ی‌ها” با چادر و استفاده اجباری از آن و موندن یک خاطره نه چندان خوب از چادر براشون و … چندین دلیل دیگه که ممکنه برای هر شخصی وجود داشته باشه.

غیر از خانم‌هایی که گاهی از ناراحت نبودن‌م از چادری بودن می‌پرسن، تا به حال آقایان هم این سوال را ازم کردن که چطوری شماها چادر سرتان میکنید، اون هم چادر مشکی و در این گرما. ولی وقتی یک چیزی درونی بشه و با تمام وجودت آن را بپذیری و پذیرشش هم با جان و دل باشه و بدون اجبار، اصلا این مسائل مطرح نمیشه و حتی وقتی کسی ازت سوال میکنه که چطور چادر سرت میکنی، تعجب میکنی و می‌خوای بپرسی مگه میشه چادر هم سر نکرد؟

+
+

بازنشر این پست در این سایتها، نظرات و بحثهای جالبی را داشته است: + + +

خوابِ جانمازی

بعضی چیزها در زندگی هست که شاید خیلی به چشم نیان و خیلی مهم نباشن ولی خیلی لذت‌بخش هستن!

یکی‌شان، خوابِ بعد از خواندن نماز و سر همان جانماز و با همان چادر بر سرت است.
سرت را بگذاری کنار مهر و چشم‌هایت را ببندی.

آخ که چقدر لذت‌بخش است این خواب