پدر، عشق و پسر

دوبار با خودم بردم‌ش کربلا، میرفتم حرم، روبروی ضریح اباعبدالله، قسمتِ شش گوشه ضریح می‌شستم و می‌گفتم: «آقا، بابا، می‌خوام براتون روضه بخونم، روضه پسرتان را، علی اکبرتان را، اجازه میدید؟» بعد کتاب را باز می‌کردم، شروع می‌کردم به خوندن؛ می‌خوندم و اشک می‌ریختم؛ اشک میریختم و ضجه می‌زدم ….. از بهترین روضه‌های عمرم بود سطر سطر این کتاب؛ پدر عشق، پسر

کتاب از زبانِ اسبِ علی اکبر “عقاب” برای “لیلا” مادرِ ایشان ماجرای کربلا را تعریف می‌کند.

در کتاب اینگونه نوشته شده که “عقاب” را “سیف بن ذی‌یزن” وقتی پیامبر صل الله علیه و آله پنج ساله بودند، به ایشان داده است و بعد از پیامبر این اسب به امام علی سپس امام حسن و بعد از ایشان به امام حسین علیه السلام رسیده و امام چون ذوالجناح را داشتند، عقاب را علی اکبر می‌سپارند. «یعنی دوباره پیامبر، چراکه شبیه‌ترین مردم به پیامبر علی اکبر بود»

در تمام این صد و ده سال که من مرکب این کواکب بودم … انگار یک رویای شیرین بود که با دشنه عاشورا به پایان رسید و من در همه‌ی آن صد و ده سال، هیچ عمر نکردم. در این چند صباح پس از عاشورا عمرِ همه اسبهای تاریخ را بر دوش می‌کشم. این است که خسته ام لیلا! خیلی خسته‌ام و فکر می‌کنم که مرگ تنها مرهم این همه خستگی باشد.

کتاب در ده مجلس نوشته شده و عقاب قدم به قدم، وقایع روز عاشورا و اتفاقاتی که بر اهل حرم و علی اکبرِ لیلا افتاده را برای لیلای غایب در صحرای کربلا، تعریف می‌کند.از عشقِ پدر و پسر به هم، از به میدان فرستادنِ اکبر، از رابطه ی بین این محب و محبوب، از جنگیدن و رجز خواندن‌های سوارش، از حلقه سپاهیان دشمن، از فروآمدن رگبار تیرها به آنها، از اربا اربا شدن … از امام بر بالای پیکرِ پسرش …

یادت هست لیلا ! یکی از این شبها را که گفتم : ” به گمانم امام ، دل از علی اکبر (ع) نکنده بود . ” به دیگران می گفت دل بکنید و رهایش کنید اما هنوز خودش دل نکنده بود !
اگر علی اکبر (ع) این همه وقت تا مرز شهادت رفت و بازگشت ، اگر از علی اکبر (ع) به قاعده دو انسان خون رفت و همچنان ایستاده ماند ، همه از سر همین پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود .
پدر نه ، امام زمان دل به کسی بسته باشد و او بتواند از حیطه زمین بگریزد ؟! نمی شود . و این بود که نمی شد . و … حالا این دو می خواستند از هم دل بکنند .
امام برای التیام خاطر علی اکبر (ع) ، جمله ای گفت . جمله ای که علی اکبر (ع) را به این دل کندن ترغیب کند یا لااقل به او در این دل کندن تحمل ببخشد : “پسرم! عزیزم! نورچشمم! سرچشمه رسول الله در چندقدمی است. چشم بپوش از این چشمه!”
این برای التیام علی بود. حسین را چه کسی باید التیام می‌داد؟ برای این دل کندن، به حسین چه کسی باید دل می‌داد؟کدام کلام بود که باید حسین را به این دل کندن ترغیب کند؟یا لااقل در این دل کندن تحمل ببخشد؟
باز هم خودِ او و باز هم کلامِ خود او: «به زودی من نیز به شما می پیوندم.»

کتاب، روضه‌ی خوبی است برای این روزها … گوشه‌ای بشینی، کتاب را بخوانی…

پدر از سر جنازه پسر برخاست، اما چه برخاستنی! انگار کوه اندوه را بر دوش می‌کشید … امام با خود زمزمه می‌کرد و چون کبوتر پرو بال شکسته‌ای به سمت خیام می‌رفت. من امام جرات نکردم به خیمه‌ها نزدیک شوم. جوابی برای زینب نداشتم. به سکینه چه باید می‌گفتم؟ اگر رقیه ی کوچک به پای من می‌آویخت و از من برادر می‌خواست من چه داشتم که به او بدهم؟ گفتم میمانم تا با پشت خالی و یالِ خونین‌آلودم قاصد شهادتِ سوارم نباشم. بگذار خبر را امام ببرد. بگذار پشتِ خمیده‌ی امام حاملِ این پیام باشدیگذار واقعه را چشم های گریان او بیان کند. هرچه باشد او مظهرِ سکینه و آرامش است.

نمی‌دانم امام چه گفت و چه کرد فقط دیدم در حلقه ای از جوانانِ بنی‌هاشم به سمت جنازه سوار من پیش می‌آید. اگر پیکر تکه تکه نبود، چه نیازی به این‌همه جوان بود؟ … این قرانی که ورق ورق شده بود و شیرازه‌اش از هم دریده بود به هم‌برآمدنی نبود. چه تلاش عبثی می کردند این جوانان که می‌خواستند دوش به دوش هم راه بروند تا جنازه‌ای یکپارچه و به هم پیوسته به نمایش بگذارند. اکنون دیگر دلیلی برای ایستادن نداشتم! دلیلِ من قطعه قطعه و چاک چاک بر روی دست‌های هاشمیین پیش می رفت و به خیمه‌ها نزدیک می‌شد. سنگینی خبر اکنون نه بر دوشِ من که بر دوشِ جوانانِ هاشمی بود.

کتاب را سید مهدی شجاعی نوشته و انتشارات نیستان چاپ کرده است.

نبود آدم‌ها

افرادی که عضوی از بدنشان با استفاده از عمل جراحی قطع می‌شود، از درد، خارش و انقباض عضله رنج می‌برند؛ آن هم در محلی که دیگر آن عضو وجود خارجی ندارد!

عشق سال‌های وبا؛ گابریل گارسیا مارکز

همین لذت‌های کوچک زندگی

چند روزی بود احساس می‌کردم احتیاج دارم به خرید کتاب؛ با اینکه کتاب‌های نخوانده‌ در کتابخانه‌مان زیاد بودند، ولی یک احساسِ نیاز به خرید کتاب در وجودم ، اذیت‌م می‌کرد!

شنبه بعد از ظهر عزم‌م را جزم کردم و راهی میدان انقلاب شدم؛ پیاده‌روهای همیشه شلوغِ انقلاب، نوستالژی و خاطره‌ی خوبی از زمان دانشجویی و روزهای اولیه‌ی شروع هر ترم برایم دارد؛ روزهایی که با دو سه تا از بچه‌های کلاس می‌رفتیم انقلاب و کتاب‌هایی که استادها گفته بودند را می‌خریدیم به تعدادِ بچه‌های کلاس. همین راه رفتن در پیاده‌رو و نگاه کردن به ویترین کتاب‌فروشی‌ها کمی احساس‌م به خرید کتاب را کم‌ کرد؛ انگار دلم برای همین راه رفتن‌ها و پرسه زدن بین انتشاراتی‌ها و ورق زدن کتاب‌ها دل‌تنگی می‌کرد.

امیرکبیر یکی از انتشاراتی‌های موردعلاقه من است، مخصوصاً از وقتی کمی تغییرات در ظاهرش و شکلِ چیدن‌ کتاب‌ها انجام داده است. در انتهای طبقه‌ی اول کافه‌ای دنج اضافه کرده‌اند و در طبقه‌ی پائین یک بخش مخصوص کتب کودکان و نوجوانان اختصاص داده‌اند؛ بخشی که نیم‌ساعت بدون دلیل و قصدِ خرید کتابِ خاصی در آن راه می‌رفتم و کتاب‌های رنگارنگ و کودکانه را که در قفسه‌هایی که با عروسک و وسائل تزئینی زیباتر شده بود، ورق میزدم و نگاه میکردم. راستش نتوانستم احساس ذوق و خوشحالی‌ام را برای خودم تنها نگه دارم، یا شاید هم برای کمک به ذهنِ دخترکِ متصدی آن قسمت که کمی به خانمی که نیم ساعت بدون انتخاب کتاب‌ی در آنجا پرسه می‌زد مشکوک شده بود، رو کردم به او و گفتم “چقدر اینجا قشنگه، رنگارنگ؛ آدم دوست داره همینطوری راه بره و کتاب‌ها و عروسک‌ها رانگاه کنه”.

یکی دیگر ازمزیت‌های جدید انتشارات امیرکبیر چینشِ کتاب‌های رمان و داستانِ خارجی بر اساس کشورِ نویسنده‌اش است؛ تقسیم‌ی که برای اولین‌بار درکتاب‌فروشی‌ای می‌دیدم. این تقسیم‌بندی خاص به من فهماند نویسنده‌ی یکسری از کتاب‌هایی که دارم، برای کدام کشور هستند. پیشنهاد می‌کنم اگر روزی شما هم دردِ کتاب‌خریدن پیدا کردید و مسیرتان به خیابان انقلاب و کتاب‌فروشی‌هایش خورد، انتشارات امیرکبیر و انبوه کتاب‌هایش را از دست ندهید.

 کتاب خریدن و کتاب خواندن را دوست دارم؛ حاصلِ چند ساعت انقلاب‌گردی! و چرخیدن بینِ قفسه‌های مملو از کتابِ انتشاراتی‌های مختلف شد آنچه که می‌بینید

با خودم عهدکرده‌ام تا وقتی نصفِ به اضافه‌ی یک این‌ها را نخوانده‌ام، حقِ کتاب‌خری ندارم!

فرمول‌ی از بابالنگ‌دراز

هرکسی را بیشتر دوست داریم و می‌خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

بخشی از نامه بابالنگ‌دراز به جودی

آدم‌ها

سوار مترو شدم و روی صندلی که از لطف الهی! خالی بود، نشستم؛ هنوز مشغول صاف و صوف کردن چادرم بودم که نگاهم به کتاب در دست خانم کنار دستیم افتاد. نگاه کردم ببینم اسم کتاب چیه؛ “افسون سبز” با خواندن اسم کتاب انگار پرتاب شده باشم به هفت هشت سال پیش و موقعی که این کتاب را خوندم؛ احساس کردم باید درباره‌ی کتاب با خانم‌ه صحبت کنم، نظراتش را بدونم، خودم درباره‌اش حرف بزنم تا این نیرو و حس‌ی که تو وجودم ایجاد شده بود از دیدن این کتاب را تخلیه کنم؛ برای اینکه سرِ صحبت را باز کنم برگشتم یه سوال مسخره ازش پرسیدم “افسون سبز تکین حمزه‌لوئه؟” نگام کرد و خیلی بی‌روح گفت “آره” منتظر بودم چیزی در ادامه‌ی حرف‌ش بگه تا بحث شکل بگیره ولی سرش را انداخت روی کتاب و ادامه داد به خواندن. دوباره تلاش کردم و گفتم “من هفت سال پیش تقریبا این کتاب را خوندنم، همون که دختره با یه مردی ازدواج کرد که چشم‌هاش سبز بود؟” ولی باز فقط یک آره با یه لبخند خشک بهم تحویل داد! تقریباً یخ کردم، آن حسِ هم‌ذات‌پنداری درباره‌ی رمان‌م سرکوب شده بود، حرص‌م گرفته بود ولی چاره‌ای نبود، باید سکوت می‌کردم و مزاحمِ کتاب خوندنِ خانم بغلی نمی‌شدم.
خصوصیات و رفتارهای آدم‌ها با هم متفاوت‌ه، نباید از همه توقعِ برخورد یکسان و آن چیزی که خودمان توقع داریم را داشته باشیم.

من یک قاتل هستم

برای کشتن که حتما لازم نیست انسان هفت‌تیر  بردارد و تق‌تق، شلیک کند! من به این طرز کشتن معتقد نیستم.
انسان می‌تواند کسی را در قلبش بکشد. اگر انسان از دوست داشتن کسی دست بردارد، او را در قلب خود کشته است. سر آخر هم که او خودش روزی خواهد مرد.

درخت زیبای من؛ نوشته خوزه ماردو واسکونسلوس
وقتی “ززه” پسرک پنج ساله‌ی داستان، میخواست پدرش را بکشد و چگونگی کشتن پدرش را برای مرد پرتغالی شرح می‌داد.

درختِ زیبای ززه

قدیم‌ترها، یعنی سه چهار سال پیش خیلی کتاب می‌خوندم، وقتی کتابی شروع میکردم، انقدر منو درگیر خودش می‌کرد که وقت و بی‌وقت دست‌م بود و ازم جداش نمی‌کردم تا تموم بشه، بعد از تموم شدن‌ش هم اگه خیلی دوست‌ش داشتم، غصه می‌خوردم که چرا تموم شد و تا مدت‌ها توی عالَمِ کتاب، سیر می‌کردم؛ ولی چند سالی‌ه که هیچ کتاب‌‌ی را درست حسابی نخوندم، یا نصفه نیمه رهاش کردم، یا سه چهار ماه طول کشیده تا تموم‌ش کنم؛ ولی …

قبل از نمایشگاه کتاب بود که در یکی از شبکه‌های اجتماعی، یکی از بچه‌ها کتاب‌های خوبی که خونده بود را نوشته بود، منم اسم چنتاشون را یادداشت کردم تا نمایشگاه بخرم، “درخت زیبای من” یکی از آنها بود؛ کتاب‌ی که حسِ خوبِ کتاب‌خوندن را بهم برگرداند.

ززه پسرکِ پنج، نه! شش ساله‌ی داستان باعث شد تو اتوبوس، مترو، خونه، محل کار، نشسته، ایستاده، حتی در حال راه رفتن تو پیاده رو و خیابون، پا‌به پای شیطنت‌ها و آتیش سوزوندن‌هاش پیش برم.

شخصیت ززه با خیال‌پردازی‌هاش، شیطنت‌هاش، مهربون‌ی‌هاش همه و همه من را دیوونه کرد … وقتی با لوئیس خیال‌پردازی می‌کردن و به باغ‌وحش توی حیاط می‌رفتن، وقتی با چتری کوچولو حرف می‌زد و همه اتفاقات را براش تعریف می‌کرد، وقتی سه‌شنبه‌ها مدرسه نمی‌رفت تا با آریوالدو در خیابان‌ها راه برود و شعر بخواند و کتابچه‌ تصنیف بفروشد و در عوض این همه فعالیت، هیچ مزدی نگیرد جز یک کتابچه تصنیف که آن را برای گلوریا ببرد، وقتی کتک می‌خورد از پدرش، خواهرش، برادرش، وقتی هر روز برای خانم معلم‌ش که یک لک سفید در چشم‌ش داشت و هیچ‌کدام از بچه‌ها برای‌ش گل نمی‌آوردند، از باغچه همسایه گل می‌کند، وقتی شمع‌های کلیسا را گرفت و چربی همه‌ی آنها را به سنگ‌فرش پیاده‌رو مالید و باعث شد خانم کورینا سخت زمین بخورد و داد و فریاد کند، یا وقتی تصمیم گرفت با ماشین مرد پرتقالی فلدرماوس بازی کند …. وقتی با هم دوست شدند، وقتی فهمید مهر و دوست داشتن و محبت کردن بی‌دریغ چیست و وقتی آن قطار لعنتی، آن قطار لعنتی …. لعنت به آن قطار که پورتوکا را از ززه گرفت.

فقرِ خانواده‌ی ززه و شیطنت‌های مردم‌آزارگونه‌اش چیزهایی بودند که  نتوانستم با آنها خوب ارتباط برقرار کنم ولی با این حال ززه بخشی از کودکی همه‌ی ماست، با تمام شیطنت‌هاش و خیال‌پردازی‌هاش.

“برای ززه هر روز زندگی مثل همان تیله‌هایش که توی دست‌های کثیف‌ش نگه می‌داشت ارزشمند بود. ززه در بزرگی خوزه مارودو واسکونسلوس می‌شود.”

برای آنها که این کتاب را نخوانده‌اند: اگر هنوز کودک درون‌تان زنده است و اگر شما هم درکودکی با درختان و اشیا صحبت می‌کردید و صدای آنها را هم می‌شنیدید حتماً حتما این کتاب را بخوانید، با ززه همراه شوید، و دو فصل آخر کتاب را بگریید!

برای آنها که کتاب را خوانده‌اند: می‌دانستید گلوریا فقط ۲۴ سال عمر کرده و لوئیس کوچولوی داستان بیست سال؟

برای آنها که قصد دارند این کتاب را تهیه کنند: درخت زیبای من، نویسنده خوزه مارودو واسکونسلوس، مترجم مهدی شهشهانی، نشر قو، چهار هزار تومان

قبل‌تر ها درباره‌ی این کتاب نوشته‌اند: + +