کتاب‌خوانی‌هایمان!

دیروز عصر سوار مترو که شدم با یک صحنه کاملا ناآشنا برخورد کردم!
چهار تا از خانم‌هایی که روی صندلی‌ها نشسته بودند، مشغول خواندن کتاب بودند!

اول فکر کردم که مثل چند ماه پیش یکی دارد در مترو کتاب می‌فروشد و چند نمونه به دست مسافرها داده تا ببینند و اگر خواستند بخرند، به اطرافم که نگاه کردم دیدم هیچ‌ فروشنده‌ای نیست و اگر هم بود و این کتاب‌ها نمونه‌خوانش بودند، این مسافرها انقدر هم در بحر کتاب نمی‌روند.

خیلی عادی بالای سر هرکدام ایستادم تا عنوان کتاب‌هایشان را ببینم:
– روی ماه خداوند را ببوس
– تحلیلی بر رفتار مقابل برای پدرها و مادرها
– گام‌های بلند، آنتونی رابینز
-مردان مریخی، زنان ونوسی

سه تا کتاب در مایه‌های روان‌شناسی که نویسندگان غیرایرانی نوشته‌اند و با ترجمه کردن وارد بازار کتاب ما و حتی پرفروش‌ترین‌هایمان شده و فرهنگ و آدابی را که گاهاً با فرهنگ و آداب ما تقابل و تضاد دارد را معرفی و ترویج می‌کنه.

آنقدر که از دیدن ۴آدم در حال مطالعه در مترو، خوشحال شدم از موضوع  کتاب‌هایی که داشتند می‌خوانند، ناراحت و نگران! شدم.

یعنی در کشور ما هیچ روان‌شناسی نداریم که با توجه به فرهنگ ایرانی و آداب اسلامی‌مان کتابی برای‌مان بنویسد که انقدر به دنبال انتونی رابینز و موفقیت‌هایش ندویم، وجود ندارد؟
یا اصلاً به روان‌شناسی آرامی که در اسلام و متون اسلامی ما وجود دارد، بطور جدی توجه کردیم؟

چند وقت پیش یک بنده خدائی تعریف می کرد که در همایشی که برای مدیران یکی از وزارت‌خانه‌ها گرفته بودند آقای روان‌شناسی آمده و گفته که اصلاً روان‌شناسی در اسلام وجود ندارد!
من چه بگویم؟!

گزیده غزل جوان امروز

نمی‌دونم چقدر اهل شعر خواندن هستید ولی گاهی وقت‌ها میشه که هیچ چیزی جز شعر نمی‌تونه با آدم حرف بزنه و از خوندنش احساس آرامش و لذت کنی.
این وسط یا باید شاعرهای مختلف و سبک شعری‌شان را بشناسی و توی کتابخونه‌ات انواع و اقسام کتاب‌های شعر پیدا بشه یا اینکه فقط کتاب‌های گزیده شده از چند شاعر را بخوانی و لذت ببری از شعر‌های زیبایشان.

همیشه گزیده‌ها، مخصوصاً آنهایی که یک کارکشته‌ی در این زمینه آن‌ها را انتخاب کرده باشد، اثرات خوبی از کار در می‌آیند.

کتاب “گزیده غزل جوان امروز” یکی از آن کتاب‌هاییست که سعید بیابانکی، صد غزل شاعران جوان معاصر را که اکثرشان در جشنواره‌ها و کنگره‌ها برگزیده شدند، جمع کرده و یوسفعلی میرشکاک هم مقدمه این کتاب را نوشته و گفته :«مجموعه ای که پیش روی شماست ،بخش اندکی از شعر جوان در حوزه های خاص _ شعر پیوسته _ است…. بنده دلایل انتخاب شدنم را برای نوشتن این مقدمه نمی دانم ،همانطور که خیلی چیزهای دیگر را نمی دانم . اما آنقدر می دانم که اولا از شعر – خواه پیوسته باشد خواه گسسته- دیگر برای رخنه در افق فردا و فهم حوالتی که در آن بسر می بریم، کاری بر نمی آید.»

اگر اهل شعر باشید، حتما خیلی از شاعران این مجموعه و شعرهایشان برایتان اشناست مثل محمد مهدی سیار، سید محمد جواد شرافت، حامد عسگری، امید مهدی نژاد، اسماعیل محمدپور و خیلی‌های دیگر.
از اسم کتاب هم مشخص است که “غزل” است و از دوبیتی و رباعی و شعر نو و سپید و این‌ها در این کتاب خبری نیست.

یک مجموعه ناب با شعرهای خوب و گزیده که سوره مهر در ۱۲۰ صفحه، با شمارگان ۲۵۰۰ نسخه و قیمت ۱۶۰۰ تومان منتشر کرده.

گزیده غزل جوان امروز

به دوستانی که خیلی اهل شعر نیستند این کتاب را توصیه می‌کنم، شاید با خواندن شعرهایش بیشتر به شعر علاقمند شدید، هم‌چنین به آنهایی که کتاب‌خونه‌شان پر است از کتاب‌های شعر شاعرای مختلف. همیشه جمع دوستانه با بهترین دست‌پخت‌ها لذت‌بخش است و انهایی که مثل خودم شعر را دوست دارند و در حسرت گفتن یک بیت‌ش مانده‌اند، این کتاب را بخوانند و حسرت بخورند.

فقط نکته‌ای درباره‌ی جلد کتاب و ان هم اینکه بعد از خرید کتاب، حتما آن را جلد کنید چون سفید است و خیلی زود به سرنوشت کتاب من مبدل می‌شود و رنگش تغییر می‌کند. حتی ممکن است رنگین‌کمان شود. از ما گفتن!

بعضی از شعرهای این مجموعه را در قسمت غزلیات وبلاگ می‌گذارم ان‌شالله

معضلی به نام کتاب‌نخوانی

کتاب‌خانه‌ام را که نگاه می‌کنم، حسرت می‌خورم

در فرندفید گفته بودم. قبلا بیش‌تر کتاب می‌خواندم.
این چند وقت فکر می‌کردم علت کم‌تر کتاب خواندم، مشغولیت‌ها و کارهایی است که جدیدا پیدا کردم و فرصت کم‌تری برای مطالعه پیدا می‌کنم و در کنار آن، گذراندن وقت‌های خالی‌ام در اینترنت و گودر‌خانی و قس علی هذا.

ولی چند روز پیش، فهمیدم یک نکته‌ی دیگر هم در این بین وجود دارد که شاید، غافل از آن بوده‌ام.

انتخاب؛
عادت همیشگی‌ام این است که وقتی از خانه بیرون می‌روم، باید یک کتاب در کیفم باشد.
گه‌گداری در اتوبوس یا ماشین که نشسته‌ام یا منتظر هستم، کتاب را در می‌آورم و تورقی می‌کنم. تورق، نه خواندن!
یعنی طوری که من می‌خوانم بیشتر همان تورق است نه مطالعه
چند خطی می‌خوانم، خیابان را نگاه می‌کنم؛ فکر می‌کنم؛ حتی چشمانم را روی هم می‌گذارم و چند لحظه می خوابم و دوباره چند خط از کتاب. آخر هم می‌بینم، چند هفته شاید گذشته باشد و من فقط، چند فصل یا بخش کتاب را خوانده باشم.

بعد هم بنابر شرایط و روحیات، آن کتاب را به کتابخانه برمی‌گردانم و کتاب دیگری بر می‌دارم و این باعث شده کتاب نیم‌خوانده‌هایم زیاد شوند؛ جدیداً

و دلیلش را همان دلایل بالا می‌دانستم ولی چند روز پیش وقتی شروع کردم به خواندن کتاب جدیدی و در یک روز، چندین فصلش را خواندم و در اتوبوس، هنوز روی صندلی ننشسته، از کیفم در می‌آوردم و شروع به خواندنش می‌کردم، فهمیدم موضوع کتاب‌ی که می‌خوانم و علاقه‌ی خودم به حوزه مطالعاتی، در ترغیب‌م به خواندن آن کتاب خیلی اثر دارد.


غیر از کتاب‌های درسی که به مجبور به خواندنشان هستیم، چه به موضوع آن درس علاقه داشته باشیم و چه نه، گاهی باید در حوزه‌ی خاص‌ی مطالعه داشته باشیم، در این صورت هم، آن حوزه بنابر انتخاب خودمان و ضروریات و احتیاجات زندگی‌مان انتخاب شده و ناگزیر از خواندن هستیم و خود موضوع، باعث کشش و ترغیب به خواندن می کند ولی حرف من وقتیست که برای دل خودمان و اوقاتی که زیاد تمرکز نداریم( که  کتاب‌های مهم!!! بخوانیم) بخواهیم کتابی را بخوانیم، آن‌وقت است که انتخاب کتاب مناسب، خیلی اهمیت پیدا می کند.

برای مثال: کتاب “بیگانه” آلبرت کامو، حدود دو هفته ای -شاید هم بیش‌تر- در کیفم بود و هرجا میرفتم، به امید خواندن‌ش، با خودم هم‌راهش می‌کردم ولی هنوز هم تا صفحه ۳۰و‌پنج، بیش‌تر پیش نرفتم ولی “احمد شاه مسعود” را با اشتیاق و سریع‌خواندم.
این یعنی هنوز علاقه به کتاب خواندن دارم ولی آنچه انتخاب به خواندنش می‌کنم، خیلی اهمیت دارد.

با خودم که تعارف ندارم. جدیدا کم، می‌خوانم متاسفانه.

 

فرصتی برای خرید ندانسته ها و نداشته ها

خنک ترین مانتوام را انتخاب میکنم، شلوار پارچه ای و روسری نخی، چادر لبنانی ام را سرم میکنم و کتانی هایم را میپوشم.
یک بیسکوئیت و چند کاکائو میذارم تو کیفم و قمقمه آب.
عازم نمایشگاه کتاب هستم.

لیست خریدی که نوشتم و آگاهی از وضعیت نمایشگاه، باعث شده با تجهیزات و پیش بینی به این اردو!!! بروم.

ساعت ده و نیم است و از شروع کار نمایشگاه، نیم ساعتی بیشتر نگذشته ولی مترو شلوغ است. (البته نه خیلی زیاد) منتظر ون نمیشوم و پیاده راه می افتم سمت ساختمان مصلی.
لیست کتاب ها و انتشاراتی هایی که میخواهم بروم و دیشب نوشته ام را از کیفم در می اورم و حدود یک ربع نیم ساعتی طول می کشد تا همه را از خانم های سرچ پیدا میکنم و البته چند کتاب و انتشارات هم در سیستم ثبت نشده یا در نمایشگاه شرکت نکرده اند.
در نمایشگاه کتاب، اگر ندانی دنبال چه کتابی هستی و چه میخواهی، بیشتر سردرگم و خسته میشوی تا اینکه لذت ببری.

با یکی از دوستان مجازی ام، جلوی درب ورودی ناشران عمومی قرار گذاشتم، تا بحال همدیگر را ندیدیم. پیدا کردن افراد آشنا هم در آن شلوغی سخت است چه رسد به فردی که تنها اطلاعاتی که ازش داری، چادر عربی سرش و عینک به چشمش است.

میخواهم کارت الکترونیکی خرید کتاب را بگیرم ولی با دیدن صف طولانی دانشجویانی که برای گرفتن بن چهل هزار تومانی ایستاده اند، پشمان میشوم. به نظرم وقت خودم و دوستم از بیست هزار تومن بیشتر می ارزد.

راهی ناشران عمومی میشویم. اولین غرفه ای که میرویم راهرو پنج، نهاد کتابخانه های عمومی است. شنیده بودم عضویت طرح مطالعاتی کتب شهید مطهری[۱] دارند، عضو میشم به این امید که شاید با گروه و با برنامه، این کتب را بخوانم. امید دارم !!!

میرویم غرفه نشر علم. میخواهم “امینه”[۲] را بخرم ولی هرچه سعی میکنم نمیتوانم راضی شوم و پولم را برای کتاب این شخص بدهم، مثل بقیه ی کتاب هایی که از بهنود خوانده ام، این را هم امانت میگیرم. به تر است.

روایت فتح. انتشاراتی که واجب است هرسال بروم. ولی تنها خریدم جلد چهاردهم نیمه پنهان ماه[۵] است وسی دی انفجار خاموش[۶].
کتاب “زندگی ام برای لبنان” را میبینم و داغ دلم تازه میشود که نمیدانم این کتابم را به چه کسی امانت داده ام.
توقع داشتم در روایت فتح کتاب جدید چاپی مثل کاپوچینو در رام الله ببینم ولی … کتاب جدید درباره ی حزب الله لبنان و تشکلاتش بود که برایم زیاد تازه و جذاب نبود.
برعکس هر سال که با دست پر و چندین کتاب از روایت فتح خارج میشدم، سهم امسالم فقط یک کتاب بود.
حقیقتا دپرس شدم.

به کانون اندیشه جوان هم سری میزنم و تصمیم میگیرم بعداز ظهر دوباره برگردم.

راهرو سی … نشر مرکز، نگاه، نشر شهر . سه انتشاراتی که دنبالشان هستم.

مرکز شلوغ است و البته چیز عجیبی نیست. وسط غرفه ایستاده ام و به دیوار ها و پوستر های روی دیوار نگاه میکنم. “احمد شاه مسعود“[۷] پوستر را میبینم و از فاصله ی دومتری از فروشنده کتاب را درخواست میکنم. معرفی اش را در “اشا” خوانده بودم و همان موقع در لیست خرید نوشته بودمش.
بیگانه آلبرت کامو را میبینم ولی نه ترجمه ای که من دنبالش هستم.
شلوغی و ازدحام جمعیت اجازه ی دیدن کتب دیگر “مرکز” را نمیدهد و از غرفه بیرون می آییم.

برای خرید “بیگانه”[۸] به غرفه انتشارات نگاه میروم. ترجمه ی جلال آل احمد را میخرم. گیله مرد بزرگ علوی را میبینم، پرتاب میشوم به دوران دبیرستان و روزهای مدرسه و زنگ های ادبیات.

موسسه مطالعات تاریخ معاصر (نشر شهر) دنبال کتاب تاریخ تحولات سیاسی که با یکی از اساتید قرار بر خواندنش گذاشته ایم، میگردم. در بین کتاب ها چشمم افتاد به “۲۷ ساعت در فرودگاه جان اف کندی”[۹] . اسم کتاب را که دیدم ناخوادگاه یاد بی و تن امیرخانی افتادم و ورود ارمیا به این فرودگاه و سیلورمن و صدای بلندگوها.
آدم کتاب خوب که میبیند، میخردش، خریدمش چون من هم آدم هستم.

انتشارات نیلوفر میروم برای خرید “خانواده تیبو” البته هنوز دودل هستم برای خریدش. وقتی چهارجلدش و قطوری شان را میبینم و پولی که باید بابتش پرداخت کنم، خریدش را در حالت استندبای قرار میدهم تا بعد.

با دوستم میرویم بخش فعالیت های جنبی؛ خانه ی کتاب اشا. ولی کسی در غرفه نیست و همان اطراف کمی مینشینیم و استراحت میکنیم. کتاب هایی که خریده ام را در میآورم و نگاهی میکنم. قیمت هایشان را یادداشت میکنم تا فراموش نکنم.

دوستم خداحافظی میکند و میرود و من برای خواندن نماز به روبروی درب های شرقی میروم.
نمازخانه … خبری نیست !!! همان جا موکت انداخته اند و مردم زیر آفتاب داغ نماز میخوانند آن هم به جماعت. الحق که آفرین دارند. من بخاطر سردرد گرفتن سریع از زیر آفتاب ماندن مجبور میشوم نماز عصر را فرادا بخوانم و از زیر آن افتاب داغ فرار کنم.
حتما باید گفت نمایشگاه کتاب است. کتاب مهم است … نماز را میشود هر جا خواند. حتی روبروی درب های ورودی، زیر آفتاب داغ، کنار غرفه رادیو ( که هر لحظه صدایی از ان بلند میشود ) بله . اینجا مهم کتاب است. تغذیه روح . اصلا شاید نیاز به نماز هم نداشته باشی!!!

حوصله خوردن هیچ چیزی ندارم. گذرم به بخش کارت اعتباری میخورد و شانسم را امتحان می‌کنم و خوشبختانه در کمتر از یک ربع میتوانم کارت اعتباری را بگیرم.
هنوز هم نفهمیدم چرا باید همه دانشجویان از این تسهیلات بطور یکسان برخوردار باشند؟ دانشجو لیسانس، فوق و حتی دکترا در هر رشته و دانشگاهی همگی بیست هزار تومن. این هم حتما عدالت است.

 دوباره راهی خانه اشا میشوم. از دور میبینم مشغول ناهار خوردن هستند، جلو نمیروم گوشه ای مینشینم و مشغول خواندن “۲۷ ساعت در…” میشوم.
بعد از چند دقیقه ای!!! در خانه اشا، با خانم شانه راهی شبستان میشوم و با کمک و راهنمایی های ایشان، کتاب “دو قرن سکوت” [۱۰]عبدالحسین زرین کوب را میخرم.

چند غرفه ی دیگر را هم با مهربانو(شانه) میچرخیم و کتاب ها را نگاه میکنیم.
مهربانو به اشا باز میگردد و من میروم به غرفه صسدرا. برای خرید چند کتاب هدیه ( این را هم در پرانتز بگویم که نمیدانم چرا اشا را مدام با کسره تلفظ میکردم و هربار مهربانو درستش را میگفت ولی من باز با همان تلفظ میگفتم)

بیست گفتار[۱۱] و دوسری داستان راستان . خرید من از غرفه صدرا بود که همگی برای اهدا به دوستان بود.

سوره مهر؛ انتشاراتی که هر سال حداقل سه ربع، یکساعت زمان میبرد تا از ان خارج شوی. تعداد زیاد کتاب های این غرفه و تنوع شان و سبک و سیاق هزار خان رستمی پرداخت مبلغ و تحویل کتاب و همچنین تعداد زیاد مراجعین به این غرفه، علت این تایم تقریبا طولانی میشود.
شبیه اسماعیل، اقلیت، گریه های امپراطور و شطرنج با ماشین قیامت . هفت خان رستم هم در برابر انتشارات سوره مهر کم می اورد مسلما.

بیست تومن هدیه این اعتماد بنفس را داد تا “خانواده تیبو” را بخرم. رمانی چهار جلدی از نویسنده ای فرانسوی

اخرین غرفه ای که میروم، باز کانون اندیشه است. اشو از “واقعیت تا خلسه” و “حقوق زن”  را میخرم. غرفه شلوغ شده، نگاه میکنم و تازه متوجه میشوم صفارهرندی و وحید جلیلی در غرفه هستند. خریدهایم را میکنم و از غرفه بیرون میآیم.

باز به اشا میروم. کمی مینشینم، کتاب هایم را در غرفه میگذارم و با شانه به غرفه های کودک و نوجوان میرویم.
جمعیت موج میزند. شاید اگر بگویم نصف جمعیت هیچ پلاستیکی در دست نداشتند، دروغ نگفته ام.
بلاخره نمایشگاه است و فرصت پر کردن اوقات فراغت و ساندویچ خوردن و با رفقا بودن.
معضلی است در کشور ما اوقات فراغت جوانان

این پست را نوشتم بدون هیچ برداشت مثبت یا منفی از نمایشگاه.
بخواهم منفی بنویسم کم نیست مطالب. از عدم تهویه مناسب و راهروهای باریک و ازدحام جمعیت و ون های رایگان و غرفه های خوراکی و سرانه ی مطالعه و … چه و چه و چه
به همین راضی ام شاید که با یک سرچ یک ربعی توانستم در یک مکان همه ی کتاب هایی که میخواستم را تهیه کنم.
شاید به قول دوستی، نمایشگاه کتاب بیشتر از فوایدی که دارد مضرات دارد.

هر سال به امید نمایشگاه سال بعد و بهتر شدن نحوه برگزاری آن است.
نمیدانم شاید باید گفت سال به سال دریغ از پارسال

نوشته طولانی شد و اصلا نمیخواستم اینگونه شود. و حتی تصمیم به پاک کردنش داشتم، ولی دلم نیامد این همه کلمات را نادیده بگیرم. حداقل اینجا باشد تا تجربهی سال بعد

برویم کتاب بخوانیم.


  1. طرح بدین گونه است که با انتخاب خود، یکساله، پنج ساله یا هفت ساله عضو میشوید و اگر بخواهید با پرداخت سالیانه پنج هزار تومن، چهل عدد از کتب استاد به ادرستان فرستاده میشود و شما میتوانید بعد از مطالعه کتاب، در مسابقه آن شرکت کنید.
  2. رمانی تاریخی از مسعود بهنود . نویسنده  ای با قلم عالی ولی ذهن و تفکری ناسالم ( از دید من)
  3. مجموعه چهل جلدی بر مبنای دیدگاه های شهید مطهری. هر جلد با یک نویسنده و قلم خاص

  4. کتب تاریخی از رسول جعفریان  با عناوین “از پیدایش اسلام تا ایران اسلامی” “از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان” “از یورش مغولان تا زوال ترکمانان” “صفویه از ظهور تا زوال”

  5. اصغری خواه به روایت همسر شهید … هیچ شناختی به شهید اصغری خواه ندارم و تا بحال اسمشان را هم نشنیدم. خوب است که روایت فتح سراغ شهیدان و سرداران غیر بولد و خانواده هایشان رفته است

  6. مجموعه دو قسمتی درباره عوارض بمباران شیمیایی روستاهای کرد نشین مرزی ایران

  7. روایت همسر مسعود از زندگی همسرش و به قول اشا مردی که در عینِ لطافتِ و طبعِ شاعرانه، در نبرد استوار، فکور و شجاع بوده است

  8. این کتاب را سفارش یکی از دوستان خریدم و هیچ اطلاع خاصی از موضوع کتاب ندارم . اینوم هه

  9. کتابی به قلم سوسن صفاوردی در مورد سفر جمعی از زنان ایرانی به نیویورک و شرکت در کمیسیون سالانه رفع تبعیض علیه زنان و مشکلات انها برای ورود به سرزمین آزادی

  10. کتابی تاریخی درباره سرگذشت حوادث و اوضاع تاریخی ایران در دو قرن اول اسلام. امیدوار هستم بتوانم با سبک نوشتاری زرین کوب پیش بروم.

  11. عدالت، شداید و گرفتاری ها، آثار ایمان، نظر دین درباره ی دنیا، عقل و دین، دعا بعضی از موضوعاتی که در این کتاب پرداخته شده

 

سفر نوروزی به داستان با زهرا و سعاد و سها

وقتی فکر می‌کنم به تنها بودن موقع تحویل سال نو، دلم می‌گیره مثل همهٔ آدم‌ها.

ولی می‌دونم اگه روزی در چنین موقعیتی باشم خودم را بازندهٔ ثانیه‌ها نمی‌کنم و نمی‌ذارم مکان و موقعیت لحظه‌های سال نو را ازم بگیرند.

می‌شینم آلبوم عکس‌هایم را ورق می‌زنم و به لحظه‌های شاد در کنار خانواده بودن نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم به زندگی، چای می‌ریزم برای خودم و به صفحهٔ تلویزیون نگاه می‌کنم و شاید چندین کار دیگر که به ذهنم برسد برای مبارزه با تنهایی.

می‌توانم شروع به خواندن کتاب‌هایی کنم که تصمیم به خواندنشان در سال جدید داشته‌ام یا کتاب‌هایی که قبلا خوانده‌ام را دوباره مرور کنم و با شخصیت‌هایشان پرواز

ایدهٔ خوبیست…. پر کردن لحظات تنهایی‌ام با شخصیت‌های دوست داشتنی داستان‌ها
ایده ایست که بچه‌های اشا هم برای بازی نوروزی در نظر گرفته‌اند و از من هم دعوت کرده‌اند برای نوشتن

باید در شصت ثانیه دوست تخیلی‌ام را انتخاب کنم و سیزده روز تعطیلی‌ام را کنار او سر کنم.
کجا بروم؟
با که باشم؟

بروم در کنار زهرا حسینی «دا»؟ که وقتی کتاب را می‌خواندم لحظه به لحظه خودم را به جایش تصور می‌کردم. بروم کمکش در مرده شور خانهٔ جنت آباد. شب‌ها سگ‌های اطراف قبرستان را دور کنیم تا به جنازهٔ شهیدان آسیبی نرسانند.. با هم برویم خط مقدم کمک مجروحین. برویم به دنبال جنازه‌ها در کوچه‌ها و خیابان‌های شهر… کنارش بنشینم و برایم از سختی‌ها و درد‌هایش بگوید.

از شهادت پدرش، علی، دوستانش.
از صبوری دا و تحملش. از همسرش حبیب و ازدواجشان در بحبوحه جنگ
و از خرمشهر…

دلم برای سعاد تنگ شده، چه می‌کند با «شارون و مادر شوهرم»
هوای فلسطین و رام الله بهاری است، پس بروم کنار سعاد و سالم و البته ماری جباجی-‌ام سالم-

بنشینم در بالکن خانه و چای بخوریم و به حرف‌ها و ایراد‌های ماری گوش دهیم. ماری برایم از گلدان بگونیایی که سعاد در عید پاک برایش خریده بود بگوید و از خانه و زندگی‌اش در یافا که مجبور شده بود از آن بگریزد
سعاد هم از کودکی‌اش در امان بگوید و از زندگی‌اش در رام الله و آشنائی‌اش با سالم و عاشق شدنش.
از اشغال رام الله… اخراجشان از شهرشان
از ساعت‌های طولانی حکومت نظامی
از رفتار ضد انسانی اسرائیلیان با آن‌ها و از آن مرد اسرائیلی که کنار ماشینش در جاده سکته کرده بود و سعاد او را به بیمارستان رساند و از مرگ نجات داد.

راستی سعاد، شنیده‌ام انتفاضهٔ سومتان شکل گرفته است. راست می‌گویند؟
] چرا حالا؟ مگر نمی‌دانید عید ماست؟ چرا ما را غمگین می‌کنید؟ می‌گذاشتید برای بعد از عید، وقتی سر ما خلوت شد!!!

احساس می‌کنم سعاد از کنارم رفته است…

لبنان نزدیک است بروم کنار س‌ها در «زندگی‌ام برای لبنان»
لبخندی که بر لبم نشسته یعنی از انتخابم راضی‌ام. از س‌ها دربارهٔ آن همه مقاومتش که همیشه برایم سوال بوده می‌پرسم، از صبرش از آرمانش
از اینکه چطور یک دختر مسیحی توانست اینطور برای کشورش ایستادگی کند.
از سرزمین سرسبز لبنان می‌گوییم و دشت‌های جبل عامل
از زندان خیام و اتاق‌های انفرادی‌اش از شکنجه‌ها… س‌ها تو هم که زندگی‌ات تفاوتی با زهرا و سعاد ندارد.

تو هم در رنج بودی و عذاب.
ولی زندگی کردی و مقاوت برای آرمانت. برای هدفت.
سختی کشیدی و حرف شنیدی ولی ایستاده ماندی. مثل زهرا و سعاد و هزاران زن و مرد دیگر

باید زندگی کرد و بود. خدا خودش گفته «خلق الانسان فی کبد»

نمی‌دانم زهرا و سعاد و س‌ها چقدر به من شبیه هستند و چقدر می‌توانم در آینده شبیه‌شان باشم ولی ترجیح می‌دهم لحظه‌های تنهایی نوروزی‌ام را با آنان همراه شوم و از ان‌ها حماسه یاد بگیرم.

۱- قانون یک را سرپیچی کردم و فقط به یک داستان نرفتم. واقعا سخت بود انتخاب. تا همین جا هم خیلی‌ها را سانسور کردم و فقط به همین سه خانم قناعت کردم و اگر می‌توانستم بیشتر بنویسم حتما ناصر «سفر به گرای صد و هشتاد درجه»، ارمیای «بی‌و تن»، مریم «هزار خورشید تابان» و……. را هم به مهمانی تخیلم می‌آوردم.

سال نو مبارک

بعد از تحریر: این را یادم رفت بگویم که اگر قرار بود با «دل» به کتابی سفر می‌کردم، همراه سید مهدی شجاعی و کتاب «پدر، عشق، پسر» می‌شدم.

میلاد بانوی قم

اول ذیقعده سالروز میلاد حضرت فاطمه معصومه سلام الله است.
میلادتان مبارک

چند سالی میشه که این روز را به روز دختران نام گذاری کردند. (کاش رسم میشد مثل روز مادر و پدر توی این روز پدر و مادر ها به دختراشون هدیه بدن)

در کتابی خوندم خلیفه عباسی در آن زمان آنقدر عرصه را به امام کاظم علیه السلام و فرزندان ایشان تنگ کرده بود که هیچ کس جرات خواستگاری از دختران این امام را نکرده بود و به همین خاطر حضرت معصومه هیچ گاه ازدواج نکردند. (منبعش همان کتاب)

امروز هفتمین سالگرد کتاب دانشجویی هم هست.
کتاب های کوچک و مختصری که برای نسل همه چیز خواه در کوتاهترین زمان ما خیلی مناسب هستند.

 لیست یکسری از کتاب هایش را اینجا گذاشتند.
مختصر و جذاب بودن متن این کتاب ها برای من یکی که در بعضی از موضوعات  فقط دنبال اطلاعات مختصری بودم خیلی مفید بود .
مخصوصا کتاب هایی که سخنان آقا در موضوعات خاصی بیان شده.


کتاب “بی تو یکسال است” و “عروس ماه میشوم” را به یکی از بچه ها قرض دادم ولی … خودمم یادم نیست به کی دادم !!! دوست عزیز محترمانه خودت بیا امانت را برگردان لطفا !!!

 

نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

۱- مترو – ایستگاه شهید بهشتی – ون (توی این شلوغ پلوغی اگه بخواهی منتظر بمونی تا ون بیاد وقتت پریده )- پیاده تا ساختمان اصلی

۲- شبستان اصلی – ناشران عمومی – راهروی یک ، دو ، سه ، چهار و …

۳- وای چقدر تشنمه – آب میخوام – اینجا چرا آب نیست ؟- کاش یه آب معدنی ۳۵۰ تومانی میخریدما !!!

۴- دنبال چند تا کتابهای تازه چاپ شده میگردم و خوشبختانه به راحتی پیداشون میکنم .
زندگی ام برای لبنان –سها بشاره . خاطرات دختر لبنانی که ده سال در زندان خیام اسرائیل اسیر بود – میخرمش

پرنده ها آواز نمیخواندد – رجا شهاده . خاطرات زندگی در رام الله – نمیخرمش چون هنوز چاپ نشده !

هزار خورشید تابان – خالد حسینی . میگن از بادبادک بازش قشنگتره – میخرمش

به خاطر روی عشق – مصطفی محدثی خراسانی – گزیده شعرهای خوانده شده شاعران در کنار رهبر. کلی میگردم دنبالش .سوره مهر که نداره .نشر اثار مقم معظم رهبری کجاست ؟ پیدا نمیکنم – کاش پیداش میکردم و میخریدمش

هزار و سیصد و سمنان – خاطرات سفر سمنان آقا – نیست ! خانم چنین کتابی در کامپیوتر ما وجود نداره – ای بابا . نخریدمش

بی و تن –رضا امیرخانی . خود امیرخانی انتشارات علمی است –دوست دارم کتابش رو بخونم ولی نمیخوام بخرمش ، دوستم میخره ،پس منم ازش میگیرم و میخونمش – نمیخرمش

ایوب بلندی از زبان همسر شهید – این همون شهیدیه که خانمش اومد دانشگاه برامون حرف زد – آخه – میخرمش

فتح خون – شهید اوینی – چاپش تموم شده خانم ،یکماه بعد از نمایشگاه زنگ بزنید انتشارت ،بپرسید – نخرمیدمش

۵- و امروز ۲۲ اردیبهشت روز اخر نمایشگاست .
دوست دارم دوباره برم و بازم کتاب بخرم ، آخه احساس می کنم امروز که تموم بشه وقت کتاب خریدن و کتاب خوندن من برای یکسال تموم شده .

۶- چرا سرانه مطالعه کتاب ما انقدر پائینه ؟