نیمه‌ی پنهان ماه ۱

مجموعه کتاب‌های “نیمه‌ی پنهان ماه” انتشارات روایت فتح، از سری کتاب‌های دنباله‌داری است که هر شماره‌ی جدیدش را حتما باید بخرم و بخوانم. این دنباله‌داری به معنای ربط داشتنِ شماره‌های قبلی به شماره‌های بعدی نیست؛ هر جلد از کتاب به زندگی یکی از شهدای جنگ تحمیلی از زبان همسرش می‌پردازد که تاکنون شانزده جلد از این کتاب چاپ شده است.
علاوه بر جذابیتِ دانستنِ زندگی خصوصی شهدا، زبانِ این کتاب‌ها و نوعِ داستان‌پردازی‌شان هم یکی از جذابیت‌هایشان برای من است.

جلدِ اولِ این مجموعه مربوط به شهید مصطفی چمران است که از زبان “غاده” بیان میشود. غاده زنِ دوم و لبنانی چمران است که آشنائی‌شان، ازدواج‌شان در لبنان صورت می‌گیرد و بعد با دکتر به ایران می‌آید.

دقیق نمی‌دانم این کتاب را چند بار خوانده‌ام ولی هر بار با خواندنِ عشق‌ورزی‌های آقا مصطفی به زندگی و عالم، بیشتر از قبل این ابرمرد را ستودم. مردی با مدرک دکترا از دانشگاه آمریکا که وقتی کنارِ جاده یک گل میبیند، ماشین را نگه می دارد و پیاده می‌شود و گل را نوازش می‌کند؛ فرمانده جنگ‌های نامنظم که برای رفتن‌ش، شهید شدنش، از همسرش اجازه می‌گیرد و می‌گوید: «می‌خواهم با رضایت کاملِ تو باشد»
“روحت‌ شاد آقا مصطفی”

اولین دیدار غاده و چمران:

اسم چمران برایم با جنگ همراه بود، فکر می‌کردم نمی‌توانم بروم او را ببینم. از طرف دیگر پدرم ناراحتی قلبی پیدا کرده بود و من خیلی ناراحت بودم. سید غروی یک شب برای عیادت بابا آمد خانه‌مان و موقع رفتن دم در تقویمی از سازمان اَمَل به من داد، گفت هدیه است. آن وقت توجهی نکردم، اما شب در تنهایی،‌‌ همان طور که داشتم می‌نوشتم، چشمم رفت روی این تقویم. دیدم دوازده نقاشی دارد برای دوازده ماه که همه‌شان زیبایند، اما اسم و امضایی پای آن‌ها نبود. یکی از نقاشی‌ها زمینه‌ای کاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع کوچکی می‌سوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود. زیر این نقاشی به عربیِِ جملهٔ شاعرانه‌ای، نوشته شده بود: «من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور وحق و باطل را نشان می‌دهم و کسی که به دنبال نور است این نور هرچه قدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود.» کسی که به دنبال نور است، کسی مثل من، آن شب تحت تأثیر این شعر و نقاشی خیلی گریه کردم. انگار این نور همه وجودم را فرا گرفته بود. اما نمی‌دانستم کی این را کشیده.

بالأخره یک روز همراه یکی از دوستانم که قصد داشت برود مؤسسه، رفتم. در طبقه اول مرا معرفی کردند به آقایی و گفتند ایشان دکتر چمران هستند. مصطفی لبخند به لبش داشت و من خیلی جا خوردم، فکر می‌کردم کسی که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می‌ترسند باید آدم قسی‌ای باشد، حتی می‌ترسیدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافل گیر کرد. دوستم مرا معرفی کرد و مصطفی با تواضع خاص گفت «شمایید؟ من خیلی سراغ شما را گرفتم، زود‌تر از این‌ها منتظرتان بودم.» مثل آدمی که مرا از مدت‌ها قبل می‌شناخته حرف می‌زد، عجیب بود، به دوستم گفتم «مطمئنی دکتر چمران این است؟» مطمئن بود. مصطفی تقویمی آورد مثل‌‌ همان که چند هفته قبل سید غروی به من داده بود. نگاه کردم و گفتم «من این را دیده‌ام.» مصطفی گفت «همه تابلو‌ها را دیدید؟ از کدام بیشتر خوشتان آمد؟» گفتم: «شمع. شمع خیلی مرا متأثر کرد.» توجه او سخت جلب شد و با تاکید پرسید «شمع؟ چرا شمع؟» من خود به خود گریه کردم، اشکم ریخت. گفتم «نمی‌دانم. این شمع، این نور، انگار در وجود من هست، من فکر نمی‌کردم کسی بتواند معنای شمع و از خودگذشتگی را به این زیبایی بفهمد و نشان بدهد.» مصطفی گفت «من هم فکر نمی‌کردم یک دختر لبنانی بتواند شمع و معنایش را به این خوبی درک کند.» پرسیدم «این را کی کشیده؟ من خیلی دوست دارم ببینمش، آشنا شوم.» مصطفی گفت «من.» بیشتر از لحظه‌ای که چشمم به لبخندش و چهره‌اش افتاده بود تعجب کردم «شما! شما کشیده‌اید؟» مصطفی گفت «بله من کشیده‌ام» گفتم «شما که در جنگ و خون زندگی می‌کنید، مگر می‌شود؟ فکر نمی‌کنم شما بتوانید این قدر احساس داشته باشید.»

بعد اتفاق عجیب تری افتاد. مصطفی شروع کرد به خواندن نوشته‌های من. گفت «هر چه نوشته‌اید خوانده‌ام و دورادور با روحتان پرواز کرده‌ام.» و اشک‌هایش سرازیر شد. این اولین دیدار ما بود و سخت زیبا بود.

عشق چون آید برد هوشِ دلِ فرزانه را:

بی‌هوا خندید، انگار چیزی ذهنش را قلقلک داده باشد؛ او حتی نفهمیده بود یعنی اصلا ندیده بود که سر مصطفی مو ندارد! دو ماه از ازدواجشان می‌گذشت که دوستش مسأله را پیش کشید «غاده! در ازدواج تو یک چیز بالاخره برای من روشن نشد. تو از خواستگار‌هایت خیلی ایراد می‌گرفتی، این بلند است، این کوتاه است… مثل اینکه می‌خواستی یک نفر باشد که سر و شکلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چه طور دکتر را که سرش مو ندارد قبول کردی؟»

غاده یادش بود که چه طور با تعجب دوستش را نگاه کرد. حتی دلخور شد و بحث کرد که «مصطفی کچل نیست. تو اشتباه می‌کنی.» دوستش فکر می‌کرد غاده دیوانه شده است که تا حالا این را نفهمیده.

آن روز همین که رسید خانه، در را باز کرد و چشمش افتاد به مصطفی، شروع کرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا می‌خندی؟» و غاده که چشم‌هایش از خنده به اشک نشسته بود گفت «مصطفی، تو کچلی؟ من نمی‌دانستم!» و آن وقت مصطفی هم شروع کرد به خندیدن و حتی قضیه را برای امام موسی هم تعریف کرد. از آن به بعد آقای صدر همیشه به مصطفی می‌گفت: «شما چه کار کردید که غاده شما را ندید؟»

6 دیدگاه برای “نیمه‌ی پنهان ماه ۱”

  1. سلام
    چمران برای من استوره است و برای خیلی ها…
    ای کاش می شد این کتابها رو توی موسسه های مشاوره و ارتباط با همسر تدریس کنند شاید ما هم تا الآن بعد از اینکه حداقل یکبار در هفته از اتوبان چمران می گذریم
    مناجات هایش را عاشقانه می خوانیم
    عکسهاش رو توی نت و تقویم و کوچه و خیابون می بینیم
    تا الآن نفهمیده بودیم چمران کچله
    انگار راسته که عاشقا کور میشن…

    1. سلام علیکم
      کارهای فرهنگی زیادی میشه کرد ولی متاسفانه …
      جای شکرش باقیه که موسسه روایت فتح این کتابها را چاپ کرد. خیلی از خانم های مجموعه نیمه پنهان ماه برای من الگو بودن.
      واقعا، عاشقا کور میشن.
      موق باشید

  2. سلام
    حیف که روشنفکری غرب زده در کشور غوغا میکنه
    چند روز پیش جای شما خالی رفته بودیم شمال(نور و محمود آباد)
    کم کم داره تبدیل به سگ دونی میشه
    نمیدونین دختر چه جور سگشو بغل کرده بود و میگفت مامان قربونت بشه
    حیف…
    لطفا اگر امکانش هست چندتا دیگه از این کتاب ها رو معرفی کنین
    التماس دعا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *