ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

آن آبزیان کوچک و این سنجاقک‌ها

“زیرِ آب زندگی می‌کردند. هرچندوقت یکبار یکی‌شان از زمین جدا میشد و به سطح آب می‌رسید و بالا می‌رفت و دیگر خبری ازش نداشتند. چندتایشان قرار گذاشتند نوبت هرکدامشان که شد و رفت و از سطح آب گذشت، برگردد و به دوستانش بگوید بالای آب چه خبر است”
‌‌
نمی‌دانم می‌توانید ادامه داستان را حدس بزنید یا نه؟ بگذارید راهنمایی‌تان کنم و موضوعی که قصه سعی می‌کند برای کودک شرح دهد را، بگویم؛ “مفهوم مرگ” بله، این کتابِ کوچک بیست صفحه‌ای که تعداد کلماتش شاید به پانصد هم نرسد، با لطیف‌ترین و ماهرانه‌ترین شکل ممکن، تفاوت دو دنیا و مفهوم مرگ و رفتن را برای کودکان شرح می‌دهد.
آنقدر لطیف و آنقدر هنرمندانه و غیرمستقیم که نه تنها بچه‌ها که من و شمایِ بزرگسال نیز از خواندن آن و لطافت داستانش لذت می‌بریم و شاید کمی تلخی مرگ را برایمان تلطیف کند.
در هیچ سطر و جمله‌ای از کتاب، کلمه یا اشاره‌ای مستقیم به دنیا، آخرت و مرگ پیدا نمی‌کنید. نویسنده با ماهرانه‌ترین شکل ممکن، با خلق داستانی تخیلی، ساده و لطیف قصه را پیش میبرد و جوابی برای سوال‌های “چرا بابابزرگ* دیگه برنمی‌گرده خونه” “بابابزرگ کجا رفته؟” “دیگه بابابزرگ رو نمی‌بینم؟” کودک می‌دهد.

آنقدر کتاب برایم شیرین بود که نتوانستم به معرفی‌اش در استوری رضایت دهم و یک پست مجزا را حق مسلمش دانستم.
کتاب از نظر من برای کودکان پنج تا هشت سال مناسب است که به هر دلیلی با مفهوم مرگ آشنا شده‌اند و درباره‌ی آن، سوال دارند.

نویسنده: دوریس‌استیکنی
ناشر: سیوا‌

* جای بابابزرگ، اسم هر عزیز از دست رفته‌ای را که می‌خواهید، بگذارید.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

خانه لهستانی‌ها

اگه مثل من دچار بیماری خوندن صفحه آخر کتاب هستید، اینکار رو درباره این کتاب نکنید، چون دقیقا صفحه آخر، یک شوک به مخاطب داده میشه

نویسنده‌ی کتاب، همسر بهروز افخمی، نویسنده کتاب و فیلمنامه پرویز، شهدخت آذر و دیگران‌ه که اگه درست یادم باشه فیلمی که از کتابش ساخته شد، سیمرغ گرفت
داستان این کتاب هم پره از شخصیت که در برهه تاریخی قبل انقلاب زندگی می‌کنند در خونه‌ای قدیمی که هر خانواده یه اتاق داره با حیاط بزرگ مشترک

من صوتی کتاب رو گوش دادم و دوسش داشتم. رمانی برای زمان‌های بیکاری که با شخصیت‌های مختلف و زیاد تو رو باخودش همراه میکنه

توصیف فضا و شخصیت‌ها نسبتا خوبه و ذهن تصویرساز من، یک کلیتی درباره هرکدوم ساخت که جزئیات خاصی ندارند ولی همین کلیتشون هم، دوست‌داشتنیه

نوشته شده در اکانت گودریدز

قصه قبرستون

چند سال قبل، مجله‌ای چاپ میشد به اسم “روایت” که در هر شماره‌‌اش به روایت‌های مختلف درباره یک موضوع می‌پرداخت. شماره‌ی مورد علاقه‌ی من، آنی بود که سراغ پزشکان و بیماران رفته بود و چند روایت از زبان و تجربه‌ی آنها نوشته بود‌. قبلترش کتاب “مورتالیته و جیغ سیاه” را خوانده بودم؛ روایت‌های خانم دکتری از دوران رزیدنتی زنان و قبل‌ترش کتاب “بگو آآآآآ” و روایت‌هایش از مشاغل مختلف.
این سبک مطالب برایم جذاب بود. روایت‌ آدمها از شغل و موقعیت‌هایی که در آن بوده‌اند. انگار زندگی دیگری را زندگی کنم و در موقعیتی قرار بگیرم که هیچ از آن نمی‌دانستم و در آینده نیز به احتمال زیاد نخواهم دانست.

اخیرا کتابی خواندم در همین حال و هوا. یعنی موضوعی که زیاد درباره‌اش نمی‌دانم و احتمال زیاد، نخواهم دانست. کتابی از زبانِ مدیر یک آرامستان. آرامستانی در یکی از شهرهای مرزی؛ خوی. روایت‌هایی از توقعات آدم‌ها از یک مدیرِ شهری؛ روابط و ساخت‌وپاخت‌های کاری؛ سرنوشت فوت‌شدگانِ غیرایرانی و روایت‌هایی از صاحب عزاها و رفتارهای بعضا عجیبشان.

باید بگویم جملاتِ من و هر معرفیِ دیگری که از این کتاب خواندم، نمی‌تواند جذابیت و تحیر قصه‌های کتاب را به خوبی بیان کند. خودتان باید بخوانید و با بعضی روایت‌ها بخندید، با بعضی بغض کنید، با بعضی چشم‌هایتان گرد شود و با بعضی از شدت عصبانیت بخواهید کتابِ بیچاره را به دیوار بکوبید!

قلمِ نویسنده یا همان آقایِ مدیرِ شهری که از قضا سال‌های قبل وبلاگ می‌نوشت جذاب و گیراست. مخاطب را بدون خسته شدن، به دنبال خود میکشد و اگر مثل من، نخواهید آن را فقط زمان‌هایی که همسرتان در حال رانندگی است، بلند بخوانید تا او بشنود، خواندنش نهایت دو روز یا به عبارتی شش ساعته تمام میشود.
تنها نکته نامطلوب کتاب، ویراستاری‌اش است که امیدوارم در چاپ‌های بعدی اصلاح شود.

خلاصه اینکه اگر می‌خواهید چند ساعتی جایِ یک مدیر آرامستان بنشینید و به رتق و فتقِ امور بپردازید، خواندن این کتاب را از دست ندهید.

پ‌ن: کتاب “قصه قبرستون” نوشته‌ی حسین شرفخانلو را انتشارات امیرکبیر در سال ۱۴۰۰ به مبلغ هفتاد هزار تومان، منتشر کرده است.

مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است

“ببخشید که مردم السا”

بیایید همین اول اعتراف کنم که با زجر تمامش کردم! چندبار خواستم بی‌خیالش شوم ولی نتوانستم، درواقع نوع قصه‌گویی و کشف روابط شخصیت‌هایش نگذاشت کتاب را کنار بگذارم و تمامش کردم. یک ستاره‌ام هم برای همین روابط بین آدمها و شخصیت‌های داستان است که بکمن نشان داده، استاد درآوردن این روابط است
اگر “مردی به نام اوه” ابتدایش برایم سخت‌خوان بود و از اواسطش جذاب شد این کتاب تا آخر نتوانست زیاد نظرم را جلب کند و کش آمدن داستان، اذیتم کرد و مدام چک میکردم چقدر مانده تا تمام شود
اما همانطور که گفتم، شخصیت‌ها و رابطه‌شان باهم که نویسنده قدم به قدم برای مخاطب رونمایی میکرد، را دوست داشتم و قدرت قلم بکمن در چنین قصه‌گویی
نوشته شده در اکانت گودریدز

زندگی در پیشرو

پسری مسلمان و حرام‌زاده به اسم محمد که مومو صدایش می‌زنند، مادرش فاحشه‌ای بوده که در ابتدای کتاب معلوم نیست چه بر سر او و پدر محمد که یکی از مشتری‌هایش بوده، آمده است
مومو در خانه‌ی پیرزنی یهودی که خود در زمان جوانی فاحشه بوده بزرگ میشود؛ خانه‌ای که در ازای گرفتن پول از فرزندان فاحشه‌ها مراقبت می‌کند.
مسلمان، حرام‌زاده، فاحشگی، یهود، دین، خدا … اینها واژگانی است که در این داستان زیاد میشنوید و شخصیت‌ها و بن‌مایه داستان بر پایه‌ی آن بنا شده است
پسرک مسلمان به پیرزن جهود کمک میکند تا آخرین خواسته‌اش برسد و پیرزن جهاد یک پسرک حرامزاده مسلمان را بزرگ کرده است.

دوست داشتم در زمان سفر کنم و بفهمم چه شده طرح چنین داستانی در ذهن رومن‌گاریِ یهودی که نهایت با اسلحه خود را می‌کشد، شکل گرفته است

اصل داستان و ایده‌هایش را دوست داشتم، اما روح حاکم بر آن را، نه

نوشته شده در اکانت گودریدز