از دلوار تا هرمز

حالا ۱۱۲ سال بعد، در سالروز شهادت رئیسعلی دلواری، مهمان خانه یکی از نوادگانش هستیم؛ مردی که او نیز در برابر تجاوز دشمن به خاک ایران ایستاد؛ مردی که نه‌تنها نگذاشت بخشی از سرزمینمان تصرف شود، که با تصمیم‌هایش معادلات اقتصادی جهان را نیز بهم ریخت؛ دریابان علیرضا تنگسیری، فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.

وارد خانه پسر شهید که می‌شوم، عروس و نوه‌ها به استقبال می‌آیند. همسر شهید تهران نیست و فرصت دیدار با همراه چندین‌ساله شهید نصیبمان نمی‌شود. نگاهم را به جای‌جای خانه می‌چرخانم؛ خانه‌ای که پر است از تصاویر پدر. از همان ابتدا می‌شود فهمید صاحبان این خانه از اهالی جنوب‌اند؛ خرما‌های روی میز، صدف‌ها و ستاره‌های دریایی تزئینی که گوشه‌ای از خانه را گرفته‌اند و مهم‌تر از همه، خونگرمی و مهربانی اعضای خانه، همه از حال‌وهوای جنوب می‌گویند.

خبرنگار صداوسیما مشغول مصاحبه است و باقی مهمان‌ها هنوز نرسیده‌اند. فرصت را غنیمت می‌شمارم و کمی اطراف را نگاه می‌کنم. یک طرف خانه دیواری است با تصویر بزرگی از شهید در وسط و یادگاری‌هایی از کربلا در اطرافش؛ قطعه‌ای متبرک از فرش حرم حضرت عباس (علیه‌السلام) و تکه‌ای کاشی از حرم ایشان. دو بطری کوچک هم کنار قاب قطعه فرش است. برمی‌دارم و نگاه می‌کنم. روی یکی نوشته: «آب سرداب حرم» و روی دیگری: «تربت کربلا» زیر قاب تصویر شهید، چند شیشه کوچک دیگر هم به چشمم می‌خورد؛ داخلشان خاک است و عکس سردار رویشان چسبیده. کنجکاو می‌شوم بدانم چیست و می‌خواهم از میزبان بپرسم که مهمان‌ها از راه می‌رسند و فرصت پرسیدن، از دست می‌رود.

حاج حسین یکتا همراه حجت‌الاسلام حقانی، آقای عطارزاده و آقای محمدیان از اعضای دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید انقلاب و جمعی از اعضای دفتر حفظ و نشر، مهمان خانه شهید تنگسیری هستند.

مثل همیشه، پیش از آنکه حرف‌ها شروع شود، قرآن می‌خوانیم و دیدار را با یاد خدا آغاز می‌کنیم. حجت‌الاسلام حقانی صحبت کوتاهی با خانواده شهید دارد و بعد حاج حسین یکتا صحبت‌هایش را آغاز می‌کند.‌

از دلوار تا هرمز

می‌گوید این شب‌ها که به میدان‌ها می‌رود و برای مردم صحبت می‌کند، همیشه چهار مطلب را با آنها در میان می‌گذارد. اول از عنایت حضرت حق و هدایت حضرت ولیعصر (عج) برای انتخاب رهبر انقلاب، حضرت سیدمجتبی خامنه‌ای می‌گوید. بعد از اینکه خدا چگونه دل مردم را یکدل کرد و پس از کودتای آمریکایی، دل‌ها به هم پیوند خوردند، می‌گوید. نکته سوم درباره‌ی زدن پایگاه‌های آمریکا در منطقه است که به تعبیر حاج حسین، قلعه‌های یهود را زده‌ایم و به سمت تل‌آویو و حیفا در حرکت هستیم. چهارمین نکته به شهید تنگسیری و کار‌های او در این سال‌ها برمی‌گردد.

از شرایط سخت کشور می‌گوید که بعد از شهادت فرمانده کل قوا و فرماندهان ایجاد شد و اینکه در آن وضعیت روحی، چطور شهید تنگسیری توانست فرماندهی کند. می‌گوید «چه ألا بذکر الله تطمئن القلوب‌ی در دل این مرد بود که توانست در چنین شرایطی تنگه هرمز را ببندد. ما ۴۷ سال است که می‌گوییم تنگه را می‌بندیم ولی نبستیم؛ اما این مرد توانست در چنین شرایطی این کار را انجام بدهد.» کاری که به گفته او، اقتصاد دنیا را تحت تأثیر قرار داد و شهید آن را در آخرین روز‌های زندگی‌اش انجام داد. سپس از راهیان نور می‌گوید و اینکه بخش مهمی از راهیان نور، به‌خصوص راهیان نور دریایی، مدیون شهید تنگسیری است.

نوبت به پسر شهید می‌رسد و در همان ابتدای صحبتش از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌گوید؛ فاتح خیبر. از اینکه بعد از فتح خیبر فرمودند «لما فتح الله بیدی» و بعد از کشتن مرحب هم گفتند «لما قتل الله بیدی». یعنی من کاری نکردم؛ خدا بود که این کار‌ها را انجام داد. می‌گوید حالا هم همین است. این کار‌ها را خدا انجام داده، اما به دست شهید تنگسیری. از فرماندهان قبلی نیروی دریایی نیز یاد می‌کند؛ از همه کسانی که در این سال‌ها تلاش کردند، کاشتند و میوه‌اش در زمان شهید تنگسیری برداشت شد. پدرش را نمادی از همه آدم‌هایی می‌داند که در جزایر، تونل‌ها و سنگر‌های جنوب تلاش کردند؛ از سرباز و درجه‌دار تا افسر و فرمانده. می‌گوید اگر خود شهید نیز امروز بود، درباره بستن تنگه هرمز می‌گفت: «کار ما نیست، همه‌اش کار خداست.»

حاج حسین از حال‌وهوای پدر پیش از شهادت می‌پرسد. پسر می‌گوید: «بعد از حاج قاسم، با نگاه دیگری به آدم‌ها نگاه می‌کردم؛ آدم‌هایی که قابلیت شهادت داشتند. به پدرم که نگاه می‌کردم، سکنات و حالاتش طوری بود که انگار این آدم دارد می‌رود بالا. نماز شب و زیارت عاشورایش ترک نمی‌شد. بعد از جنگ ۱۲روزه، حالاتش خیلی خاص‌تر شده بود.»

از مادرش نیز می‌گوید؛ زنی که همراه پدر در بندرعباس زندگی می‌کرد و در روز‌های جنگ رمضان، با توجه به آنچه در جنوب می‌گذشت، خودش را برای شهادت آماده کرده بود. انگار سال‌ها زندگی در کنار شهید و همراهی با او، این آمادگی را در دلش ساخته بود. بعد از شهادت همسر، اما گلایه‌اش این بود که چرا تنها رفته است؛ آن هم بعد از سال‌ها کنار هم بودن، از خوزستان تا بندرعباس و در تمام فراز و نشیب‌های زندگی. می‌گفت: «این رسمش نبود. قرار بود با هم برویم.» و در معراج شهدا، بالای سر پیکر همسرش گفته بود: «من راضی نبودم که تنها بری، ولی حلالت کردم.»

از دلوار تا هرمز


عروس شهید از رابطه نزدیکش با پدر همسر می‌گوید؛ از انرژی بالا و مثبتی که داشت و اینکه عروس‌ها را نیز مثل تک‌دخترش دوست داشت. می‌گوید کاملاً پدرانه با آنها رفتار می‌کرد و برای جایگاه زن اهمیت زیادی قائل بود. می‌گفت «جامعه طراز اول قرآنی، جامعه‌ای است که بر محور خانواده باشد و نقطه عطف این خانواده، خانم‌ها هستند.» از حضور شهید در زندگی این روزهایش نیز می‌گوید؛ اینکه هر وقت بی‌قرار شده، پدر همسرش به شکلی خود را به او نشان داده است. مثلاً یک‌بار گریه می‌کرده و به شهید گفته: «حالا که رفتید بهشت، اونجا نکنه سرتون شلوغ باشه و ما رو یادتون بره.» و شب خواب شهید را می‌بیند؛ با همان لبخند همیشگی به او می‌گوید: «چرا فکر کردی من شما رو یادم میره؟ من هستم.»

نازنین‌رقیه، نوه ۱۴ساله شهید، از پدربزرگش می‌گوید؛ اینکه هر سال روز دختر حتماً زنگ می‌زد و تبریک می‌گفت و اگر در تهران حضور داشت، برایشان هدیه می‌خرید. مادرش اضافه می‌کند که حتی به عروس‌ها هم هدیه می‌داد و می‌گفت: «شما هم دختر‌های من هستید.» نازنین از کتاب خواندن زیاد پدربزرگش می‌گوید و اینکه نوه‌ها را نیز به کتاب خواندن تشویق می‌کرد. از تأکید پدربزرگش بر نماز اول وقت نیز می‌گوید. پدرش بعد از تأیید حرف‌های رقیه، تعریف می‌کند اگر پدرش یک روز نمازش را اول وقت نمی‌خواند، فردای آن روز روزه می‌گرفت تا خودش را جریمه کند.

محسن، نوه هشت‌ساله شهید، در تمام طول دیدار جدی و محکم نشسته است. کلاه سبزرنگ پدربزرگش را به سر گذاشته، یک تفنگ اسباب‌بازی و یک تسبیح آبی نیز در دست دارد؛ شبیه یک مرد مقتدر کوچک. با اینکه بچه است، خیلی جدی و محکم حرف می‌زند. از روزی می‌گوید که به بیت رفته و با رهبر شهید وداع کرده است. سبک حرف زدنش و طرز ادا کردن کلماتش یادم می‌اندازد که این بچه، هم نوه شهید تنگسیری است و هم از نوادگان رئیسعلی دلواری. به آینده ایران فکر می‌کنم؛ به اینکه بخشی از آینده این سرزمین را همین بچه‌ها می‌سازند. بچه‌هایی که امیدوارم مثل اجدادشان، این خاک را مقتدر و قدرتمند نگه دارند.

آقای عطارزاده که خود از اهالی بوشهر است، از دوره‌ی فرماندهی شهید تنگسیری می‌گوید؛ دوره‌ای که به اعتقاد او، غیر از ماجرای بستن تنگه، پر از موفقیت‌هایی است که کمتر درباره‌شان گفته شده است. مانند دستگیری ملوانان و افسران متجاوز انگلیسی در آب‌های سرزمینی ایران؛ اقدامی که تحت فرماندهی شهید تنگسیری انجام شد و به پاس همین اقدام، رهبر انقلاب نشان فتح را به سردار تنگسیری و چهار فرمانده دیگر اهدا کردند. سپس یاد همرزمان شهید تنگسیری در خلیج فارس می‌کند؛ نادر مهدوی، بیژن گرد، مجید ابسالان، شفیعی و دیگرانی که در خلیج فارس حماسه آفریدند. از صحبت رهبر شهید درباره نادر مهدوی هم می‌گوید که اگر دنیا کسی مثل نادر مهدوی داشت، از او قهرمانی مثل چگوارا می‌ساخت.

صحبت‌های آقای عطارزاده می‌رسد به رئیسعلی دلواری؛ مردی که ۱۱۲ سال پیش در برابر استعمار انگلیس ایستاد و حالا یکی از نوادگانش در همان جغرافیای جنوب، مقابل دشمن دیگری ایستاد. عطارزاده می‌گوید قیام رئیسعلی فقط دفاع از آب و خاک ایران نبود؛ یک ویژگی مهم دیگر نیز داشت که آن را ممتاز می‌کرد: «پشتوانه مرجعیت دینی و فتوا» که آن را به یک قیام ملی ـ دینی تبدیل کرد؛ قیامی با حمایت و رهبری آیت‌الله سید عبدالحسین لاری و پشتیبانی آیت‌الله برازجانی. بعد به نکته‌ای جالب اشاره می‌کند؛ اینکه تنها عکسی که در اتاق کار رهبر شهید بود، تصویر آیت‌الله سید عبدالحسین لاری بود. همین جمله مرا یاد دیدار آقا با شیخ زکزاکی می‌اندازد؛ اتاق کار و کتابخانه سفید کنارشان که روی آن قاب عکسی قرار داشت و برای خیلی‌ها سؤال شده بود تصویر چه کسی است. بعد مشخص شد عکس آیت‌الله لاری در حال نماز خواندن است. آقا بار‌ها در دیدار‌ها و صحبت‌هایشان از ایشان یاد کرده بودند. یک‌بار درباره‌اش گفته بودند: «آقای سید عبدالحسین لاری در نوع خودش یک روحانی بی‌نظیر است و من نظیر ایشان را تا زمان خودمان ـ تا زمان امام خمینی ـ در هیچ‌کس سراغ ندارم.»

عطارزاده از سفر رهبر شهید به دلوار نیز می‌گوید و دستوری که برای ساماندهی منزل رئیسعلی دلواری دادند؛ خانه‌ای که بعد از آن سفر، سر و شکل گرفت و تبدیل به موزه شد.

پسر شهید از سال ۱۳۹۷ می‌گوید؛ وقتی آقا حکم فرماندهی نیروی دریایی سپاه را به پدرش دادند و از او پرسیدند: «شما از کدام تنگسیری‌ها هستید؟» شهید گفته بود: «نواده و منصوب به رئیسعلی دلواری می‌شویم.» آقا هم گفته بودند: «چه حسن عاقبتی؛ او مرزداری کرد و از آب‌های جنوب دفاع کرد و اجنبی را تاراند؛ شما هم بروید همین کار را بکنید.» و به قول پسرش، الحمدلله شهید در این کار موفق بود. از پیام رهبر انقلاب بعد از شهادت شهید تنگسیری نیز می‌گوید؛ پیامی که به گفته او متفاوت بود و بخش مهمی از روایت‌هایی که بعد از شهادت درباره‌ی شهید شکل گرفت، از همان پیام آغاز شد.

از ریشه و سرگذشت پدرش می‌گوید. از اینکه متولد خوزستان و اروند بود و همان‌جا بزرگ شد. سال‌های جنگ را در جنوب گذراند، اما ریشه و اصلش به دلوار بوشهر برمی‌گشت. در نهایت هم در بندرعباس به شهادت رسید. زندگی‌اش میان سه استان جنوبی کشور گذشت؛ خوزستان، بوشهر و هرمزگان. مردم هر سه استان نیز می‌خواستند شهید در استانشان دفن شود. با اینکه خانواده در تهران و قم ساکن بودند، به احترام مردم جنوب، شهید در گلزار شهدای آبادان به خاک سپرده شد. 

مجلس با روضه اباعبدالله در شب جمعه تمام می‌شود. چای می‌آورند و همان خرما‌هایی که از ابتدا روی میز برق می‌زدند. من معمولاً خرما نمی‌خورم. اما اینجا پای خرمای تنگستان وسط بود، آن هم در خانه شهید تنگسیری. دوتا برمی‌دارم و می‌خورم. راستش را بخواهید، خیلی هم خوشمزه است.

موقع خداحافظی میزبانان با همان مهربانی و خون‌گرمی جنوبی‌شان، شیشه‌های کوچکی که ابتدای ورود توجهم را جلب کرده بود، به مهمان‌ها می‌دهند؛ شیشه‌هایی که عکس شهید رویشان چسبیده است؛ و توضیح می‌دهند «این خاک کربلاست؛ چندین روز روی مزار شهید بوده. بچه‌های حشدالشعبی، چندین گونی خاک کربلا را، که هنگام بازسازی و گودبرداری اطراف حرم برداشته شده، به آبادان آوردند. موقع دفن شهید، داخل قبر را با همان خاک پر کردند. وقتی می‌خواستیم سنگ مزار را بگذاریم، مقداری از خاک را برداشتیم و به کسانی هدیه می‌دهیم که برای باباحاجی‌مان کاری کرده‌اند»

شیشه را در دستم می‌گیرم و نگاهش می‌کنم. خاک کربلاست؛ خاکی که از کنار حرم اباعبدالله آمده، چندین روز بر مزار شهید تنگسیری نشسته و حالا سهم کوچکی از آن به دست من رسیده است. شیشه کوچک است، اما یادگاری بزرگی می‌شود برایم از روزی که با رئیسعلی دلواری شروع شد، از سال‌های زندگی قهرمانی در جنوب گذشت و در نهایت به کربلا رسید.

منتشر شده در جام‌جم و دوران

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

رفیق بامعرفت بابا

فردای تدفین بابا بود. تلفن همراهم زنگ خورد. از خط شهری بود. جواب دادم. صدای مردانه‌ای از پشت خط سلام کرد. جواب دادم. گفت “دعائی هستم دخترم” و مجدد تسلیت گفت. نشناختم؛ حالم خوش نبود. وقتی گفت روزنامه‌ی اطلاعات تازه فهمیدم سیدمحمود دعائی است. عذرخواهی کردم و تشکر بابت دیروز. برای تشییع بابا آمده بود. نماز بابا را هم خواند. رفیق قدیمی بودند. دو سیدِ یزدی. بابا در اوج یکی از پیک‌های کرونا رفت. روزهایی که همه از هم فرار می‌کردیم و هیچ‌کس از حالِ دلِ عزیز از دست داده‌ها و غربتشان خبر نداشت. سیددعائی اما برخلاف خیلی از رفقای بابا، آمد. در همان روزهای اوج کرونا. آمد و رفاقتش را در حق رفیق قدیمی، تمام کرد. تلفنم را از همان دیروز داشت. خودش موبایل نداشت. یا باید به دفتر روزنامه زنگ می‌زدیم یا خانه‌اش. زنگ زده بود نام‌خانوادگی دامادها را بپرسد. فردایش در صفحه‌ی اول روزنامه، پیام تسلیتی چاپ کرد و اطلاع‌رسانی رسانه‌ای رفتنِ بابا. کاری که در آن روزهای پرآشوب و تنهایی، از ذهن خودمان رفته بود؛ او برایمان انجام داد.

سفرت به سلامت و خیر باد مردِ بامعرفت

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

آن آبزیان کوچک و این سنجاقک‌ها

“زیرِ آب زندگی می‌کردند. هرچندوقت یکبار یکی‌شان از زمین جدا میشد و به سطح آب می‌رسید و بالا می‌رفت و دیگر خبری ازش نداشتند. چندتایشان قرار گذاشتند نوبت هرکدامشان که شد و رفت و از سطح آب گذشت، برگردد و به دوستانش بگوید بالای آب چه خبر است”
‌‌
نمی‌دانم می‌توانید ادامه داستان را حدس بزنید یا نه؟ بگذارید راهنمایی‌تان کنم و موضوعی که قصه سعی می‌کند برای کودک شرح دهد را، بگویم؛ “مفهوم مرگ” بله، این کتابِ کوچک بیست صفحه‌ای که تعداد کلماتش شاید به پانصد هم نرسد، با لطیف‌ترین و ماهرانه‌ترین شکل ممکن، تفاوت دو دنیا و مفهوم مرگ و رفتن را برای کودکان شرح می‌دهد.
آنقدر لطیف و آنقدر هنرمندانه و غیرمستقیم که نه تنها بچه‌ها که من و شمایِ بزرگسال نیز از خواندن آن و لطافت داستانش لذت می‌بریم و شاید کمی تلخی مرگ را برایمان تلطیف کند.
در هیچ سطر و جمله‌ای از کتاب، کلمه یا اشاره‌ای مستقیم به دنیا، آخرت و مرگ پیدا نمی‌کنید. نویسنده با ماهرانه‌ترین شکل ممکن، با خلق داستانی تخیلی، ساده و لطیف قصه را پیش میبرد و جوابی برای سوال‌های “چرا بابابزرگ* دیگه برنمی‌گرده خونه” “بابابزرگ کجا رفته؟” “دیگه بابابزرگ رو نمی‌بینم؟” کودک می‌دهد.
‌
آنقدر کتاب برایم شیرین بود که نتوانستم به معرفی‌اش در استوری رضایت دهم و یک پست مجزا را حق مسلمش دانستم.
کتاب از نظر من برای کودکان پنج تا هشت سال مناسب است که به هر دلیلی با مفهوم مرگ آشنا شده‌اند و درباره‌ی آن، سوال دارند.

نویسنده: دوریس‌استیکنی
ناشر: سیوا‌
‌
* جای بابابزرگ، اسم هر عزیز از دست رفته‌ای را که می‌خواهید، بگذارید.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.
‌

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.