از بس که رفته این­‌همه این زن به مادرش

قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش
یک دم سپر شوند برای برادرش

این دو ز کودکی فقط آیینه دیده­‌اند
«آیینه‌­ایی که آه نسازد مکدّرش»

واحیرتا! که این دو جوانان زینب­‌اند
یا ایستاده تیغ دوسر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می­‌کند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست گرم اشک گرفتن ز چشم­هاش
مشغول عطر و شانه­ زدن دست دیگرش

چون تکیه­‌گاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت، ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش…

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده­‌است
از بس که رفته این­‌همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود
در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته ­بود دگر آب از سرش

سید حمیدرضا برقعی

6 دیدگاه برای “از بس که رفته این­‌همه این زن به مادرش”

  1. جانم فدای نام زیبایت، ابوالفضل
    قربان زخم چشم بینایت، ابولفضل
    گر من به چای القمه بودم، زِ حسرت
    هر آن بخشکیدم برآن روزت ابولفضل

    تاسوعا روز قمر بنی هاشم تسلیت باد

  2. سلام خانوم
    خوبی؟
    منم التماس دعا دارم
    خیلی شعر زیبا و پرمفهومی بود
    انتخاب به جایی کردی
    برای اون قضیه کم سعادتی از ماست
    والله چی بگم
    مسیج میدم هماهنگ میکنم باهات. باور کن تو برنامم هست…
    خدا قوت و موفق باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *