قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش
یک دم سپر شوند برای برادرش
این دو ز کودکی فقط آیینه دیدهاند
«آیینهایی که آه نسازد مکدّرش»
واحیرتا! که این دو جوانان زینباند
یا ایستاده تیغ دوسر در برابرش
با جان و دل دو پاره جگر وقف میکند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش
یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش
مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش
چون تکیهگاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت، ولی زیر معجرش
زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش…
زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه قرق بود معبرش
زینب همان که فاطمه از هر نظر شدهاست
از بس که رفته اینهمه این زن به مادرش
زینب همان که زینت بابای خویش بود
در کربلا شدند پسرهاش زیورش
گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته بود دگر آب از سرش
سید حمیدرضا برقعی
می دانم بابا دو بخش است : بخشی در صحرا و بخشی بر نیزه
اما اینکه عمو چند بخش است را فقط بابا می داند …
یا ابوالفضل
باز باران
با ترانه می خورد بر بام خانه
یادم آمد کربلا را دشت پر شور و بلا را
گردش یک ظهر غمگین گرم و خونین
لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را
جانم فدای نام زیبایت، ابوالفضل
قربان زخم چشم بینایت، ابولفضل
گر من به چای القمه بودم، زِ حسرت
هر آن بخشکیدم برآن روزت ابولفضل
تاسوعا روز قمر بنی هاشم تسلیت باد
قبول باشه عزاداریات سید…
سلام خانوم
خوبی؟
منم التماس دعا دارم
خیلی شعر زیبا و پرمفهومی بود
انتخاب به جایی کردی
برای اون قضیه کم سعادتی از ماست
والله چی بگم
مسیج میدم هماهنگ میکنم باهات. باور کن تو برنامم هست…
خدا قوت و موفق باشی
حمیدرضا برقعی واقعاً شعرهاش قشنگه. واقعاً!!