سربازی!

هفته پیش، روی پله‌ی پله برقی بی‌آر‌تی میدان امام‌حسین(علیه‌السلام)  ایستاده بودم که چشمم افتاد به پشتِ پوتین‌های دو سربازی که روی دو پله بالاتر از من ایستاده بودند، پوتین‌های مشکی سربازی که یادم‌ه یک نوار کرم رنگ هم داشت و روی همان نوار با ماژیک مشکی چند اسم به زبون انگلیسی نوشته شده بود! این صحنه و آن اسم‌ها و لباس‌های سربازها این شعر را به یادم آورد و ناخودآگاه لبخندی زدم!

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو
بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»

شب‌های پادگان، سنگین و سرد بود
آخـر خدا چرا؟ آخـر خدا چگو…

نه… نه نمی‌شود، فریاد زد: برقص…
در خنده‌ی فـروغ، در اشک شاملو…

توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود
“Your hair is black, Your eyes are blue”

یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی
این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو…

س» و ستاره‌ها چشمک نمی‌زدند
انگار آسمــــان حالش گرفته بود

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح
با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو

بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند
با خون خود نوشت: «نامرد آرزو…»

3 دیدگاه برای “سربازی!”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *