به تازه کردن اندوه من می آیند آه
مسافران که هر از گاه می رسند از راه
نشسته است به راهت هزار چشم سپید
تو دل به راه ندادی هزار سال سیاه
نمانده است تو را هیچ یاد یار و دیار
نمانده است مرا هیچ غیر آه و نگاه
من آه میکشم و باز بیشتر شده است
مه زمین و دم آسمان و هالهی ماه
حساب روز و شب و سال و ماه دستم نیست
تو خود به یاد بیاور قرار خود را گاه
گمان مبر که دگر بی تو زنده خواهم ماند
به عزت و شرف لا إله إلا الله
محمد مهدی سیار