همین که نعش درختی به باغ میافتد
بهانه باز به دست اجاق میافتد
حکایت من و دنیایتان حکایت آن
پرنده ایست که به باتلاق میافتد
عجب عدالت تلخی که شادمانی ها
فقط برای شما اتفاق میافتد
تمام سهم من از روشنی همان نوریست
که از چراغ شما در اتاق میافتد
به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین
چه میوه ای ز سر اشتیاق میافتد
همیشه همره هابیل بوده قابیلی
میان ما و شما کی فراق میافتد؟
فاضل نظری