قتلگاهِ دوست‌داشتنیِ من

بعضی از بچه‌ها برایشان فرقی نداشت که اینجا کجاست و چه اتفاقی افتاده ولی برای اکثر بچه‌های مدرسه شده بود “پناهگاهی برای آرامش”

صبح‌ها قبل از زنگ صبحگاهی، اگر از کنارش رد میشدی، ممکن نبود چند نفر از بچه‌ها را که با مانتوهای سرمه‌ای وروسری سفید ایستادند و دعای عهد میخونن را نبینی، موقع نماز ظهر بعضی از بچه‌ها جانمازهاشان را میبردن یک گوشه‌ایش پهن میکردن و نماز میخوندن، نمازی که نمی‌دونم چرا حال و هواش با نمازهای دیگه فرق داشت؛ ایام محرم موکت پهن میکردیم و میشستیم زیارت عاشورا می‌خوندیم؛ گاهی اوقات هم نمایشگاه برپا میکردیم آنجا، نمایشگاه دفاع مقدس تا گل وگیاه! خیلی وقت‌ها وقتی بچه‌ها دل‌شان می‌گرفت، بهترین مکانی بود که میشد در  مدرسه پیدا کرد برای گریه کردن و خالی شدن. و خوب یادمه دمپائی‌هایی* که روی پله‌ها جفت شده بودن و نشون میدادن که صاحب‌هاشان بخاطر احترام به این مکان، پای برهنه وارد شدن، با اینکه کفِ آسفالتی و موزائیکی کثیف و سخت‌ش پاهاشون رااذیت میکرد و جوراب‌هاشون را کثیف!

خیلی‌هایی که می‌آمدن مدرسه، فکر میکردن آن تیکه زمین که با سه تا پله از حیاط اصلی مدرسه جدا شده، یه قسمتی از حیاط مدرسه است بدون هیچ تفاوت‌ی، حق هم داشتن، نه تابلوئی، نه توضیحی؛ حتی از حیاط اصلی مدرسه هم داغون‌تر بود، زمین‌ش تو زمستون‌ها پر از آب بارون میشد و صبح فرداش محل اسکی کردن و رو یخ سر خوردن ما، بهار که میشد، تبدیل به باغ میشد! از هر گوشه‌اش سبزه و گل‌های زردرنگ خودرو در می‌آمد و منظره‌ی حیاط را زیبا می‌کرد. گاهی اوقات هم مکان‌ی میشد برای وسائل اضافه مدرسه! یک جاهایی از زمین ترک خورده بود، دیوارها ریخته بود …

در طول سال، هیچ‌کس نمی‌گفت اینجا چیه و چه بوده، حتی در حدِ یک پرچم، یک تابلو، و دقیقا هر سال وقتی نیمه ‌های خرداد می‌رسید، آدم‌ها و وانت‌بارها با میله‌های آهنی‌شون و پارچه‌های سبز و مشکی‌شان از راه می‌رسیدن و حیاط مدرسه پر میشد از آقایونی که داشتن از میله‌ها بالا میرفتن تا “قتلگاه” را برای سه روز مراسم آماده کنن! فقط سه روز از سیصد و شصت و پنج روز از سال، مشخص بود که اینجا قتلگاه است، قتلگاه هفتاد و دو نفر از بهترین‌ها …

چهار سالِ دبیرستانِ ما با عشق به اینکه در چنین مکانی درس می‌خوانیم گذشت، با همه‌ی ناراحتی از عملکرد مسئولین‌ی که فقط ایام هفت تیر یادشان می‌آمد که اینجا کجاست (آنچه ما به عنوان دانش‌آموز میدیدم این بود، شاید حقیقت مساله دیگری بوده) و آنقدر چهره قتلگاه و حیاط مدرسه عوض میشد که وقتی در تلویزیون مراسم را پخش می‌کرد باور نمی‌کردیم اینجا همان قتلگاهِ دوست‌داشتنی خودمان است که ۳۶۲ روز برای ما بود!

حدود چهار سال پیش که برای سرزدن به مدرسه و معلم‌ها به سرچشمه رفتم، دیدم مدرسه شلوغ است، حیاط را دیوار کشی کرده بودند، آجر و سیمان و خاک بود به جای پارچه و میله و پرچم. خرداد و تیر هم نبود؛ پرسیدم چه خبر شده؟ گفتند می‌خواهند در قتلگاه و حیاط مدرسه یادمان بسازند؛ یادمان شهدای هفت تیر؛ هم خوشحال شدم هم ناراحت … از اینکه بالاخره بعد چندین سال قتلگاه از یک زمین معمولی و عادی در ظاهر خارج می‌شود و برای همیشه‌ی سال برای همه‌ی مردم قتلگاه‌ست خوشحال شدم و از اینکه دیگر قتلگاهِ مظلوم و آرام ما نیست و دیگر نمی‌توانم با خیال راحت بروم و روی زمین سیمانی‌اش بنشینم و گریه کنم، دلم گرفت.

وقتی ساختمان جدید را می‌ساختند
ورودی ساختمان جدید-دو سال پیش

چندوقت است دوست دارم بروم و ساختمانِ عظیمی را که آنجا ساخته‌اند ببینم، ولی می‌ترسم، می‌ترسم از اینکه ببینم روح‌ی برای قتلگاه نگذاشتند و با ساختمان‌سازی مدرن و امروزی، آنجا را تبدیل به یک یادمان مجللِ بی‌روح کرده‌اند … سعی می‌کنم تصور کنم، قتلگاهِ دوست‌داشتنی هنوز آن پنجره‌های چوبی قدیمی را دارد، هنوز وقتی روی زمین‌ش پا میگذاری حس میکنی ضربان قلب‌ت تغییر می‌کند، هنوز، با دلت حرف میزند و آرامت میکند … نمی‌خواهم فکر کنم ممکن است مثل طرحِ همسان‌سازی قبور شهدا، حس و حالِ قتلگاه هم گرفته شده؛ امیدوارم اینطور نباشد.

*ما در حیاط مدرسه دمپائی می‌پوشیدیم. کفش‌ها صبح با ورود به مدرسه درآورده میشدن و عصر موقع برگشت به خونه دوباره پوشیده میشدن. کلِ ساختمانو کلاس‌های مدرسه هم فرش بود.

*کتاب “صد دقیقه تا بهشت” کتاب کوچک‌ی است که چند سال پیش انتشارات مستند آن را چاپ کرد و درباره‌ی زندگیِ مردبزرگ انقلاب، شهید بهشتی است. چند وقتی‌ست دنبالش هستم ولی با پرس‌وجو متوجه شدم دیگر چاپ نمی‌شود و در بازار نیست؛ اگر کسی جائی را سراغ دارد که این کتاب را دارند، لطف می‌کند به بنده اطلاع دهد.

بازنشر این مطلب + +

24 دیدگاه برای “قتلگاهِ دوست‌داشتنیِ من”

    1. بعد از اینکه تو برام نوشتی، رفتم دنبالش 🙂 از چندجا پرسیدم و نداشتن و یکی بهم گفت دیگه چاپ نمیشه ظاهرا.
      انتشارات مستند سال ۸۶ چاپش کرده. باز اگه پیدا کردم، حتما خبرت میکنم
      خود کتاب را از یکی از دوستان امانت گرفتم، تصمیم گرفتم همه صد تا روایتش را کم‌کم بذارم تو وبلاگم ان شالله.

  1. قتلگاهِ دوست‌داشتنیِ من

    دو مضاف و یک مضاف الیه : مثل : ماشین دوست داشتنی من
    یعنی ماشینی که متعلق به من است و دوستش دارم

    کسی که نداند فکر می‌کند تو خودت در این مکان به قتل رسیده‌ای !!!!!!!!!

    بهتر بود می‌نوشتی : قتلگاهی که من دوستش داشتم

    1. درست میگید شما ولی این نوع تیتر زدن، خودش یه هنره 🙂
      تیترزنی برای مطالب باید طوری باشه که مخاطب را جذب کنه برای خوندن مطلب، البته دروغ نباید باشه تیتر.
      این تیتر بخاطر همین نامفهومیش، خواننده را کنجکاو میکنه که بره ببینه فاطمه مطهری چی میگه؟ مُرده؟ حرف حسابش چیه 🙂
      این تیتر بعد از خوندن مطلب توسط خواننده، مشخص میکنه که منظور نویسنده چی بوده، همینطوری که شما بعدِ خوندن متوجه منظور من شدید.
      ممنون از نظرتان

      1. امیدوارم از ایراد من دلگیر نشده باشی
        بگذار پای بی ذوقی و بی هنری بنده
        هر کسی را بهر کاری ساختند
        ما را چه به تیتر و هنر و اینجور حرفها
        الکی تو هر مساله ای که نباید نظر داد

    1. پنجره‌ی سالن را یعنی؟ چون پنجره اتاق معلم ها و آبدارخونه و سالن و کتابخونه فقط به سمت حیاط مرحوم بود. طرف کلاسها پنجره ها به سمت حیاط دانشگاه بود.
      آه که چقدر دلم تنگ شده …
      شما ورودی چند دبیرستان بودی؟

        1. ورودی ۸۹ هستی؟ یعنی الان پیش‌دانشگاهی هستی؟

          من یادمه یکسال موقع امتحانای خرداد بود، تو حیاط یه گوشه بین آن پارچه سبزها و میله‌های آهنی درس می‌خوندیم، امتحان که شروع شد کتابم را همان‌جا گذاشتم و رفتم سر جلسه. وقتی برگشتم دیدم صفحه اول کتابم که اسم با یه شماره موبایل با یه خطِ مردانه‌ی بچه دبستانی نوشته شده. اول نفهمیدم چیه. بعد با دوستام کاشف به عمل آمد که سربازا نوشتن 🙂 بندگان خدا نمی‌دونستن آنجا مدرسه مطهری‌ه و بچه‌هاش پاستوریزه 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *