سوم خرداد سال۱۳۶۱ بود که حدود ساعت ۳ عصر رادیو خبر آزادسازی خونین شهر را اعلام کرد.
من کلاس سوم دبیرستان بودم و مشغول مطالعه درس بینشدینی که فردای آن روز امتحانش بود. با همان کتاب که دستم بود از خانه زدم بیرون و رفتم میدان شهدا. ماشینها و موتورها چراغ روشن و بوق زنان در سطح خیابانها حرکت میکردند و پیادهروها پر از جمعیت بود که از این پیروزی خوشحال بودند، گاهی نیز بچههای کمیته تیر هوایی شلیک میکردند. همه جا گل و شیرینی و شربت پخش میکردند.
امتحانات پایان سال را که دادم، چند روز بعد در ۴ تیر ماه ۱۳۶۱ از طریق بسیج به دوره آموزش نظامی و سپس به جبهه رفتم؛ افسوس که سرانجام از جبهه برگشتم!
در اولین اعزام به عنوان تخریبچی (گردان تخریب) به سرپل ذهاب رفتیم.
یکی از برادران گردان تخریب در جبهههای غرب، برادر احمد مرودشتی بود. از بچههای با صفا و شوخ تهرانی بود که همیشه با حضورش شادی و نشاط را به جمع رفقا میآورد که بسیار باهوش و زرنگ بود. دوم دبیرستان در رشته ریاضی مدرسه تیزهوشان را تمام کرده و عازم جبهه شده بود. از دوران آموزش در پادگان امام حسین (ع) تهران تا اولین اعزام به قرارگاه نجف اشرف در پادگان ابوذرِسرپلذهاب با هم بودیم و بعد در عملیات مسلم بن عقیل (ع) به سومار رفتیم.
در منطقه سومار هنگام خنثیسازی میدان مین بود که احمد بر اثر انفجار یک مین به شدت مجروح شد و چشمان سر را با چشمان دل عوض کرد. زمانی که به تهران برگشتم، احمد هنوز در بیمارستان ساسان تهران بستری و تحت درمان بود. عصر جمعهای بود که به ملاقاتش رفتم. دقایق اول وقت ملاقات بود و هنوز از خانواده و دوستان، کسی به ملاقاتش نیامده بود و تنها بود.

به نظر میرسید که از تنهایی حوصلهاش سررفته است، لذا از میز کنار تختش با لمس کردن، مجلهای را برداشته و مشغول تورق آن بود؛ در حالی که هردو چشمش هنوز باندپیچی بود تا زخمش خوب شود. شاید به این مساله فکر میکرد که سرانجام چه خواهد شد؟ آیا امیدی به بینایی مجدد هست یا نه؟ آیا روزی خواهد رسید که بتواند این مجله را بخواند؟
از آنجا که با خلق و خوی او آشنا بودم که در هر شرایطی اهل مزاح بود، لذا قبل از سلام و احوالپرسی، گفتم: احمد داری مجله میخونی؟ صدایم را شناخت. خندید و بدون تأمل گفت: درست است که نمیتونم بخونم، ولی عکساشو که میتونم ببینم!
گفتن این حرف خیلی راحت بود، ولی جز خود او هرگز کسی درک نخواهد کرد که محرومیت از هر دو چشم، تا چه اندازه سخت و دشوار است. ممکن است کسی خدای ناکرده به صورت مادرزادی نابینا به دنیا آمده باشد، این هم خیلی سخت است، لکن به هیچ وجه قابل مقایسه با حالت کسی نخواهد بود که از نعمت دو چشم برخوردار بوده و از زمانی به بعد از هردوی آنها محروم گشته است. حتی مشکل و تبعات از دست دادن برخی دیگر از اعضای بدن مانند دست و پا، هرگز به اندازه از دست دادن هر دو چشم نخواهد بود. اما هیچ چیز نمیتواند این روحیه را در جانبازان عزیز حفظ کند، مگر اینکه باور دارند که با خدای خویش معامله کرده و مابهازای بسیار ارزشمندتری که رضایت حق تعالی است را کسب کردهاند و لذا انتظاری هم از انقلاب یا دیگران ندارند و بر تمام سختیهای آن صبورند.
همین روحیه بالای احمد موجب شد، علیرغم آنکه هر دو چشم خود را تقدیم این انقلاب کرد، مع الوصف با عزم و اراده بالا پس از أخذ دیپلم وارد دانشگاه شده و تا جایی که خبر دارم، فوق لیسانس رشته علوم سیاسی را نیز گرفته و در دانشگاه تدریس هم میکند. البته سالهاست که توفیق دیدارش را نداشتهام، اما یاد و خاطرهاش همواره برایم زنده است.
…
پ.ن: نوشتهی بالا از جناب دکتر محمدتقی محبی از رزمندگان سپاه اسلام در دوران جنگ تحمیلی است.
انشالله خدا توانایی و شجاعت دفاع از دینش را به ما بدهد و بتوانیم ادامه دهنده راه مجاهدین و شهدا باشیم.
سلام. نوشته های خوبی داری خواهرم.ازاین که دیدم چند جا کتابم راه خانه ات را… نقد کردی ممنونم. کامران سحرخیز
سلام علیکم
خوشحالم که کامنتتون رو اینجا میبینم. و باعث شد بعد مدتها برم سایت خانه کتاب اشا و مطلبم رو بخونم دوباره.
موفق باشید
و دوباره سلام. اگه خواستین دو سه تا از کتابای تازه مو براتون بفرستم. اهل ایمیل نیستم. یه نشانی همین جا بذارین.
سلام خدا بر شما
فردا مسافر کربلایم و ان شاءلله دعاگویتان
دعا کنید و حلال.
یا زهرا «سلام الله علیها»
سال ۱۳۸۵ من کنکور دکتری علوم سیاسی دانشگاه تهران دادم و همان بار اول قبول شدم.روز کنکور با آقای احمد مرودشتی که هر دو چشمشان را در جنگ تحمیلی از دست داده اند و در متن بالا ذکر خیرشان شده آشنا شدم.از من خواستند با توجه به وضعیت چشمشون برای کنکور دکتری علوم سیاسی پژوهشگاه علوم انسانی بهشون کمک کنم.نزدیک شصت هفتاد کتاب منبع درس کنکور دکتری پژوهشگاه میشد که تقریبا تماما با آنچه من به عنوان دانشجو و دانش آموخته دانشگاه تهران در طول سالهای کارشناسی،ارشد و بعدها دکتری خوانده بودم فرق می کرد چون غالبا متعلق به خود اساتید همون پژوهشگاه است که رهیافتشون کاملا متفاوت از دانشگاه تهران است.خلاصه حاج احمد یک ضبط صوت ویژه با نوارهایی که چندبرابر معمول ضبط می کنند به من داد و منم خلاصه کل کتابارو براشون ضبط کردم و هر هفته چند روز هم تشریف میاورد خوابگاه من توی کوی دانشگاه ساختمان پانزده اتاق هفده که البته تک نفری بودم اونجا،و درسش میدادم.خیلی باروحیه شوخ خندان و البته مومن و متقی بودند.همون سال که من کنکور دانشگاه تهران شرکت کردم و تیرماه فهمیدم قبول شدم ایشون تو تابستان امتحان کنکور پژوهشگاه را داد و قبول شد.روز امتحان برای روحیه دادن باهاشون رفتم سر جلسه امتحان.
البته الان ده سال از اون وقت میگذره و ندیدمشون و خبری ازشون ندارم اما میدونم همدوره دکتر فیرحی تو دوره کارشناسی بوده و دکتر فیرحی هم شدیدا دوستشون داره. خدا نگهدارش باشه که برای این خاک جانبازی کرده