امروز ( دوشنبه ۲۴/۱۱) رفتم دبستان رفاه .
راستش را بگم بیشتر از اینکه نمایشگاه را ببینم به در و دیوار مدرسه نگاه کردم و یاد خاطرات قشنگ کوچکی ام افتادم ….. واقعا یادش بخیر
چند سطری از دفتر خاطراتم را می نویسم :
یادمان میرود کی بزرگ شدیم ، یادمان میرود چگونه بزرگ شدیم ، اصلا یادمان میرود زمانی هم کوچک بودیم .
حالا نشستم توی حیاطی که کلی ازش خاطره دارم. حیاط مدرسه برام یادآور صفهای صبحگاهی است و قران و شعر خواندن هایمان . خانم یزدی زاده و خانم رضا خانی ناظم حیاط .
… یادم میاد همین اتاقی که الان تزیین شده برای بازدید مردم ( اتاق امام ) سال چهارم کلاس ما بود . چهارم دال خانم قاضی و ما چقدر به بچه های کلاس الف و ب و ج پز میدادیم که کلاس ما اتاق امام است …
زمان می گذرد بدون گرفتن حتی اجازه ای کوچک از ما … خدا بیامرزدت حاج آقای شفیق …
بقیه مطالبی که نوشتم فقط به درد خودم می خورد .
تازه فهمیدم که خیلی بزرگ شدم …