اسمش که میآید، شعرهای خاطرهانگیز و خاطرهسازش برای ما دهه شصتیها تداعی میشود.
از “این روزها که میگذرد، هر روز احساس میکنم که کسی در باد فریاد میزند” ش که با برنامه نیمرخ برایمان خاطره شد تا “قطار میرود تو میروی، تمام ایستگاه میرود” حتی “موجیم و وصل ما، از خود بریدن است” …
من اما تا نام قیصر را میشنوم یاد “قاف” میافتم؛ شعری دو جملهای که روزهای نوجوانیام را به خود مشغول کرد. آنقدر این شعر برایم خاطرهانگیز و دوست داشتنی است که امسال برای دانشآموزان هشتمم، همان هفته اول مهر، خواندمش و گذاشتم مثل نوجوانی خودم در شعر غرق شوند …
“و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من، آغاز میشود”
امروز دهمین سالگرد فوت فوت قیصر امینپور است؛ برای شادی روحش، فاتحهای بخوانیم
سلام
و نام خانوادگی من نیز.
سلام
شعرهای قیصر همیشه خوب بوده و با خاطرات ما دهه پنجاه و شصتیها عجین شده
سلام
هنوز هم دیدن دوستان قدیم که مینویسند حال ادم رو خوب میکنه
ببخشید بی ربط به نوشتتون کامنت گذاشتم
فکر کنم ذوق زده شدم
زیبا بود ممنون